
اين يک مرثيه نيست، ترنّم رزم است ياران. آهنگين ترنّم ماندنی، از او که هستی اش را سرود. چشم ، تر نبايد کرد. حماسه يی است از آموزگاری که روزگاری، قصه مقاومت در گوش کودکان شهر می خواند. اينک او آموزگار آموزگاران زمانه ماست و افسانه مقاومتی است بی امان. معلمی که مجاهدوار پای در راه فدا نهاد و د ست سرنوشت چه زود راههای مجاهدت در پيش اش گشود. پنج سال مجاهدت بی امان و پنج سال در اسارت دژخيم در سياهچالهای اوين و قزلحصار با اعتصاب و اعتراض و مقاومت به آزمونی آخرين روی آورد آن چنان دلاورانه که دشمن زبون را به خشم حيوانی وادار ساخت. گردمردی از تبار خونی خاک که حتی در مقابل حکمی که چوبه دار را به پا می کرد و سرنوشت را رقم می زد با يک قلم يا نوک يک مداد يا خودکاری مستعمل که ته اش با يک نخ به دفتر زندگی بسته بود نام خود را «بی هيچ اعتراض» نوشت!
آن که او نفس طغيان است ـ حتی در لحظه انتخاب به جای اعتراض ـ مرگ را به سخره گرفت تا دژخيم را تحقيرشده و سرافکنده سازد. از همين روی، «حجت» زمانه خويش است. دژخيم به هرميزان که از زيستن اش به ستوه بود، از رفتنش نيز به هراس! تا بود، لحظه يی درنگ در او نبود؛ حتی در انتخاب مرگ، برزيستن. هرگز گرد ذلت بر رخسارش ننشست و هرگز سايه ندامت بر انديشه اش راه نداشت. تا آزاد بود در رزم، تا به بند کشيده شد در فرياد و تا بر دار، همه غوغای ايستادگی است در برابر خصم.
طرفه يی است نامها و واژه ها در تنگاتنگی تداوم روزها، مردی که بی اعتراض به مرگ، آن را برمی گزيد و شگفت سرنوشتی در هم آشيانی با اسطوره ها با يک انتخاب. آن که سرنوشت خويش را خويشتن نوشت. کار او ايستاده مردن است بر سر دار.
چه بامسماست نام تو و چه باشکوه، تقديری است که رقم می خورد، چرا که تو حجت زمانه يی! و بهترين دليل و بيّنه بر حماسه ها. غريبانه، با هيچ اسب و زين و برگ و سپر، يک تنه، تنها در مقابله با خصمی شرزه و خونخوار در رزمی بی هيچ ياور و پايمردی، تا پايان.
خنکای نسيم صبح زمستانی بر چهره ات رشک می برد، و بر آخرين ديدار که حسرت ساليان خواهد ماند، روشنای وجودت بر دار، بيکرانگی پرواز آزادگی است و نهايت آمال مجاهدی که بر عهد و پيمانها استوار ايستاده است.
من اينجا سالهاست که در حسرت روز حسينی خويش بی تابم و تو از آن رو حجت زمانه يی که خواست فروخفته در گلوی مرا بر دار فرياد می کنی. امروز برتمامت قامتت بر دار، باز زنده می شود يک شور!
باز التهاب آن لحظه در سراسر وجود موج می زند و شوق پرواز برپای بسته بر زمينم خون تازه می دواند.
راز ترا سربسته، سر به مهر خواهم داشت. سر برآسمان افراشته راست قامت، صليب خويش بردوش تا صبح عاشورا بر دار. تو همه را با هم در دستانت يک جا داری، پرواز در بی نهايت آسمان بهمن در عاشورا، اين گونه همه اسطوره ها را درهم می آميزی تا حجت زمان شوی در زمانه يی که باور اين بود که در غربت خاک، سالها ديگر حجتی نخواهد بود.
زندگينامه ات اين است، تو در روزی مانند همه روزها در خاکی همچون تمام خاکهای اين سرزمين از صلب پدری و از بطن مادری زاده شدی. گرچه او هم به خاک فتاد. در کوچه باغهای روستا به ايام بی خبری، با نانی گرم از تنور خانه تان و آبی زلال از هفت چشمه جوشان سيراب شدی، تا در مدرسه يی با نيمکتهای رنگ ورورفته، روح کلمات در تو جاری شود تا در همان کلاس، اما سالها بعد، کودکی خود را به تکرار کلمات واداری و… اين همه زندگی تو بود و زندگينامه يی که در همه تکرار می شود. اما زندگی ترا بخش تکرار ناشده يی هم هست. او که در حسرت عاشورا پای به راه نهاد و آن را يافت، در قامت عصيانی اش از اعتراض، به بالابلندترين فراز خويش رسيد. بی هيچ اعتراض!
در تاريک و روشنای صبح زمستانی، ميان گنبد لاجوردی، قرص نورانی ماه برآسمان غم گرفته شهر می درخشد. هرساله در همين روز، ماههای درخشان ديگری زيب آسمان اند؛ اين تقدير بهمن است. اينجا مجاهدی ايستاده به قامت مقاومت خلقی دربند تا بازگويد سخنهای خفته در گلو، برهيبت رادمری خويش، نجواها را به فرياد تبديل می کند. اين جا خلقی است ايستاده تا غرورش را از خلال آخرين نفس برومند فرزند خويش بازيابد. اينجا جای مرثيه نيست و نه هيچ آواز حزين شب هنگام. اين جا هنگامه زيستنی است جاودانه بر ستيزه و رزم، نه با وداع، که با پيمانی سخت و سوگندی استوارتر که بر پايمرديهايت پای خواهيم فشرد.
اين مقاله توسط زنده ياد ,نادر رفيعی نژاد از مسئولين سازمان مجاهدين خلق ايران در زمان حياتش در اشرف نگاشته شده است.
زند گينامه شهيد حجت زماني
مجاهد شهيد حجت زمانی 3در هفت چشمه ی ايلام به دنيا آمد، تحصيلات ابتدايی و متوسطه را در همين شهر به پايان برد و با پايان دوره دانشسرای تربيت معلم، مدتی به شغل معلمی در مدارس ايلام پرداخت. حجت، همزمان با وقوع عمليات فروغ جاويدان در حالی که 14ساله بود با نام سازمان مجاهدين آشنا شد. در همان سال، دو عامل باعث نزديک ترشدن حجت نوجوان به مجاهدين شد. عامل اول، پيوستن برادر بزرگترش پهلوان خزعل زمانی بود که در همين سال به مجاهدين پيوست و عامل ديگر، اعدام يکی از خويشاوندانش توسط پاسداران رژيم، که او را بيشتر به جنايتهای رژيم و حقانيت مبارزات مجاهدين آگاه نمود.
تلاشهای حجت از سنين نوجوانی و مشخصاً از 15 سالگی آغاز شد، خلال اين سالها او مطالعه کتابهای مجاهدين را آغاز کرد و همراه با گوش دادن به صدای مجاهد از مواضع سازمان در زمينه های مختلف آگاه گرديد. مجاهد شهيد حجت زمانی در سنين نوجوانی عزم خود را بر ادامه راه مجاهدين جزم کرد و از 17سالگی در تکاپوی پيوستن به مجاهدين بود. تا سرانجام در سال۱۳۷۶، دوران جديد زند گيش را با وصل به سازمان مجاهدين و زندگی مبارزاتی آغاز کرد. عمل انقلابی را توأم با دانش مبارزاتی در راه پيشبرد اهداف مجاهدين عليه رژيم ضدبشری به کار گرفت و به زودی به عنصری کارآمد تبديل شد.
در همان زمان طی نامه يی نوشته بود:
احساس کردم اولين جوانه ها از عشقی وافر به رهبری در درونم سر برمی آورد، اين عشق، راهگشا و حلال بسياری از مسائلی بود که فکر می کردم هرگز قادر به حل آن نخواهم بود. با درک جديدی که به دست آورده ام، می فهمم که خيلی از آنچه که بن بست می پنداشتم، ساخته های ذهنی ام بود.
اما حرفها و نوشته های حجت قهرمان تنها برخاسته از شور و شعار نبود، به زودی، او با ابتلائات و آزمونهای صعب و سنگينی مواجه گرديد. در دی ماه78 برادرش پهلوان خزعل قهرمان، در هفت چشمه در مقابل تهاجم پاسداران، پس از مقاومتی جانانه به شهادت می رسد. ازدست دادن يک برادر مجاهد، عزم او را صيقل می زند. در سال بعد او در ابتلائات بيشتری به آزمايش کشيده می شود. دومين مجاهد از خانواده زمانی، برادر ديگرش فلاح نيز در مصاف با دژخيمان آخوندی شهيد می شود. و سرانجام آزمون اصلی به حجت روی می نمايد. در تيرماه ، حجت به هنگام تردد در ميدان ونک تهران مورد شناسايی قرار گرفت و به اسارت پاسداران جنايتکار رژيم آخوندی درآمد. بلافاصله دوران بازجويی و شکنجه های فوق طاقت عليه او در اوين آغاز شد. حجت با مقاومتی در خور يک مجاهد، دژخيمان آخوندها را به عجز واداشت. به طوری که مدت بازجويی او به طور غيرعادی، چهارسال به درازا کشيد. طی اين مدت، دژخيمان در زندانهای مختلف، هر رذالتی را به کار گرفتند تا زير انواع شکنجه های جسمی و روحی، در عزم مجاهدوار او خللی وارد آورند.
سرانجام، سلسله يی از تهديدها عليه حجت آغاز شد و در تير۱۳۸۳ حجت قهرمان را در يک محاکمه فرمايشی به چهار بار اعدام محکوم کردند. او را از بند زندانيان سياسی به بند مجرمان عادی منتقل ساختند تا در ميان معتادان، قاتلان و زندانيان دارای بيماری مسری، مقاومتش را درهم بشکنند. اما حجت با اعلام اعتصاب غذا در زندان، امواج سياسی کوبنده يی در سطح داخلی و بين المللی عليه رژيم به پا کرد. ماههای پاييز و زمستان سال83، دوران طولانی اعتصاب غذای قهرمانانه مجاهد قهرمان، حجت زمانی بود که با گذشت هرماه، تعداد بيشتری از زندانيان سياسی به آن می پيوستند. آخوندها حجت را مسبب شکل گيری مقاومت زندانيان تشخيص داده و آخوند محسنی اژه ای، وزير جنايتکار اطلاعات به همراه شخص ديگری به نام نبی راجی تحت عنوان شعبه ديوان کشور، حکم اعدام او را تأييد کرد. حکمی که نقطه کمال زندگی مبارزاتی حجت بود. او با سرفرازی مجاهديش درحالی که دادگاه و کل حاکميت پوسيده و فاسد آخوندی را به زير سؤال می برد حکم اعدام را به سخره گرفت و با شهامت در زير حکم نوشت: اعتراضی ندارم! بار ديگر همچون 30هزارزندانی مجاهد و مبارز قتل عام شده تأکيد کرد که که هيچ بيم و باکی از سرنوشتی که در راه رهايی مردمش پذيرفته است ندارد.
ماههای بعد، جلادان زندان که گمان می بردند با حکم نهايی اعدام می توان مجاهد را از پای درآورد يا در ايمان او خللی وارد کرد، بر فشارهای خود افزودند و به ضرب و شتم او در زندان روی آوردند. حجت بار ديگر مقاومت خود را با دست زدن به اعتصاب غذا از روز 17شهريور آغاز کرد. اين اعتصاب غذای قهرمانانه، روحيه مقاومت را در ساير زندانيان سياسی بالا برد و آنان نيز به اعتصاب غذا پيوستند. موج اعتراضهای داخلی و حمايتهای بين المللی، اين بار نيز به رژيمی که افسارگسيخته به تاخت وتاز در عرصه داخلی و بين المللی روی آورده بود نشان داد که فشار و تهديد و شکنجه بر مقاومت عنصر مجاهد خواهد افزود.
سرانجام، دژخيمان، حجت قهرمان را برای فشار بيشتر به بند زندانيان خطرناک و از آنجا به سلول انفرادی منتقل کردند تا تماس او با ساير زندانيان قطع شود. در دهه اول ماه محرم سال 84، رژيم باوحشت بسيار از بازتابهای داخلی و بين المللی، در صبحگاه روز 18 بهمن، جنايت خود مبنی بر اعدام مجاهد خلق حجت زمانی را به اجرا درآورد. آخوندها نه تنها از زندگی، بلکه از شهادت اين مجاهد قهرمان آنچنان در هراس بودند که تا ده روز از اعلام رسمی خبر واهمه داشتند.
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد
