531692_156949717798609_906749333_n

مادر ستار بهشتی: ماموران تهدید کرده بودند که آخرین شب جمعه سال بر سر مزار ستار نروید

با گذشت چندین ماه از مرگ ستار بهشتی در بازداشتگاه فتا هنوز دادگاهی برای او تشکیل نشده است و تاکنون اظهار نظرهای متناقضی در خصوص پرونده وی از سوی مسئولان و نمایندگان مجلس اظهار شده است.

آنگونه که مادر ستار بهشتی گفته است ماموران تهدید کرده بودند که آخرین شب جمعه سال آنها بر سر مزار ستار نروند. اما او می گوید که قرار نیست کسی برای ما تعیین تکلیف کند! گوهر عشقی گفته است: تعداد مأمورها چندین برابر مابود!

به نوشته همسر سیدمصطفی تاجزاده که در آخرین جمعه سال به دیدار خانواده ستار بهشتی رفته است، سحر به برادرش و به راه و مرام عدالت خواهانه اش افتخار می کند و می گوید: من هیچ ترسی ندارم از پی گیری پرونده ستار هرچند هیچ احساس امنیتی ندارم از بس تهدیدمان کرده اند.

خلاصه ای از این نوشته که در سایت نوروز منتشر شد به شرح زیر است:

آخرین جمعه سال!

جاده شلوغ است. کسانی که دیروز نتوانسته اند به زیارت اهل قبور بروند، سعی می کنند امروز را از دست ندهند. مادر ستار می گوید: تهدیدمان کرده بودند که نرویم امام زاده سر مزار پسرم اما قرار نیست کسی برای ما تعیین تکلیف کند! می گوید: تعداد مأمورها چندین برابر مابود!
مادر ستار بهشتی میگوید این سه تا بچه هایم را هم بکشند برایم مهم نیست من پی گیری را ادامه می دهم تا ستارکُشی تمام شود! گوهر خانم می خواهد با تن نحیف خود نقطه پایان بگذارد بر این قصه تلخ. می گوید: آقاستار همه کس من بود. یار و هم دم و پرستار تمام وقتم. مادر بیمار است و نیازمند مراقبت دائمی. سحرش باید از راهی دور به کمک مادر بیاید با این پسرک پرشرو شورِ بی قرار که ستار می خواست از او یک مرد درست و حسابی بسازد و حالا تصویرش در سراسر دیوارهای خانه کوچک مادربزرگ هر آن در مردمک چشمان پسرک می نشیند: دایی ستار ورد زبان این کودک نوپاست. پدرش را تهدید کرده بودند که همسرش را هم احضار و بازداشت می کنند. بنیامین با واژه مردانگی در این خانه کوچک که بوی دایی ستارش را می دهد آشنا می شود.

مادر می گوید: آقاستار می دانست که رفتنی است. محبت ها و رسیدگی هایش به من بیشتر شده بود در روزهای آخر و گاهی چیزهایی می گفت که برایم عجیب بود. می گوید: آقاستار خانه را که بادست خودش ساخته بود سروسامان داد و این نقش گچی با گل های قرمز را برایم به یادگار گذاشت روی سقف اتاق که یادش در یادم ابدی شود با هر نگاه به آن!
سحر به برادرش و به راه و مرام عدالت خواهانه اش افتخار می کند و می گوید: من هیچ ترسی ندارم از پی گیری پرونده ستار هرچند هیچ احساس امنیتی ندارم از بس تهدیدمان کرده اند. داماد خانواده از همسرش حمایت می کند و مانع حق خواهی او نمی شود. نامش مصطفی است. می گویم: چه اسم قشنگی! گوهر خانوم می خندد و می گوید: مصطفی ها همه خوش قلب و مهربان و همراهند! من تأیید می کنم. گوهر خانم یک پارچه سیاه انداخته روی تلویزیون و می گوید این تلویزیون چیزی برای تماشا ندارد. ما از دروغ خسته شده ایم. می گوید: صبح از عکس آقاستار روی یخچال شروع می کنم و نگاهش می کنم در تمام این اتاق. خانه کوچک تر از آن است که بشود با اسباب و اثاثیه پرش کرد اما با وجود این عکس های زنده از مرد خانه که مهاجر فی سبیل الله شده و بهشتی شده، خانه به قدر یک ایران بزرگ شده است و ایرانی ها به این جا و به امام زاده مجاور برای زیارت می آیند و حاجت می گیرند.