526957_159657920861122_1030358100_n

گاهی زندگی را باید تف کرد
وقتی که جز خلط خون آلودی نیست
و یا کابوسی چرخنده و بی انتها

***
دارکوب کوچک از درخت افتاده است

درچاله سرد برف
و کرکسی بالای سرش می چرخد
بالهای خسته ات را گشودی
سفر بخیر مرغ بی آشیان
****
کودکی گفت دنیای اصلی ما اینجا نیست*
اینجا پراز هیاهوست
صدای شلاق ها آزارم میدهند
اینجا ساعت 5 است
و قصابان با پیشبند های سفید ایستاده اند
کودکان درخیابان ها خفته اند
با گلهای پرپرشده دردست هایشان
و جسدها ی سیاهپوش دربادها می لرزند
زنی درخاکها چنگ میزند
و سنگها برگرداگردسرش فرو می غلتند
***
آه این صدای ضجه چیست
و آواز بی وقفه این قاریان
که برفراز گورهای تازه می خوانند
***
بخواب ای کودک غمگین
هرگز از کابوس ها رها نخواهی شد
درجاده ای بی انتها
عا بران با پشت های خمیده می گذرند
و دهان های گرسنه درامتداد راهشان می گریند
***
آه ای زاده رنج ها ی بسیار
گاهی زندگی را باید تف کرد
وقتی که جز خلط خون آلودی بیش نیست

بالهای خسته ات را گشودی
سفر بخیر مرغ بی آشیان
دكتر زری اصفهانی

********
* اشاره به نوشته ای از دختر کوچک یک زندانی سیاسی