Untitled-1

روز سیزدهم فروردین ماه ۱۳۸۸، در حالی که پس از فروش فال­هایش قصد عبور از خیابان را داشت، دچار حادثه­ی تصادف شد و درگذشت.
وحید شریفی از کودکان تحت پوشش «جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان» بود و در کلاس­های سوادآموزی این نهاد شرکت می­کرد و در مقطع دوم دبستان درس می­خواند. وی در روز سیزدهم فروردین، در حالی که برای فروش فال بیشتر به خیابان رفته بود، با فال­ها و آرزوهایش زیر ماشین می­رود و جان می­دهد.
راستی‌ وحید آخرین آدامس زندگی­اش را به کدام­مان فروخت؟» شیوا نظرآهاری در یادداشتی می‌نویسد:حالا دیگر وحید فال ندارد، همه­ی فال­هایش را زیر لاستیک­های یک ماشین، در اتوبانی جا گذاشت… فال­هایی به قیمت زندگی­اش… در سیزده بدری که برایش مفهومی از سبزی نداشت… وحید رفته بود بیرون تا در شلوغی پارک­ها و خیابان­ها برای جشن طبیعت، فال بیشتری بفروشد… تا از شنبه دوباره برگردد سر کلاس درس… باز اخراج شود از کلاس و باز پشت در بنشیند به کتاب داستان خواندن و هی داد بزنی که: وحید نکن فلان کار را. و او هم هی جواب دهد که: برو بابا…
نرگس که خبر را آورد، گفت: «فال­هایش را که فروخت، می­خواست از اتوبان رد شود، که یک ماشین، تکه تکه­اش کرد…» از همان ماشین­هایی که هر روز از کنارش رد می­شد و وحید با التماس می­خواست تا فالش را بخرند.
همیشه این جور وقت­ها آدم یادش می­افتد به تمام خاطرات… چهار ماه، صد و بیست روز و ساعت­ها خاطره… که هی من داد بزنم که: وحید بشین سرجات… وحید کی گفت بلند شی…
و هر چه می­کنم، تصویر پاهای برهنه­ات در میان دمپایی­های زهوار در رفته، در سرمای زمستان از برابرم پاک نمی­شود…
پسرم، وحیدم… حالا نامه­ات مقابلم است که برایم از آرزوهایت نوشته بودی که: دوست دارم دوباره خاله شیوا معلم ما شود… که دوست داری در آینده پلیس شوی و خانه­ی بزرگ داشته باشی…
اما این دنیای لعنتی خیلی چیزها را از ما می­گیرد. من هم دوست داشتم پلیس شوم عزیز دلم… از همان بچگی… اما بزرگ­تر که شدم، دیدم همه چیز به همان قشنگی که من تصور می­کنم، نیست… فهمیدم که این جا، در این مملکت، نمی­توان پلیس بود با آن آرمانی که من در نظر داشتم برای خدمت…
تو اما بزرگ­تر نشدی، وحیدم… تا ببینی این زمانه­ی کثیف چه درس­هایی یادت می­دهد. میان آرزوهایت، با فال­هایت، ماندی و رفتی… و حالا من مانده­ام، با دنیایی بدون تو…
می­گویند به آن­هایی که هستند فکر کنم… اما مگر می­شود آدم فراموش کند بخشی از گذشته­اش را… که هر یک نفری که می­میرد، بخشی از زندگی مشترک آدم را با خود می­برد و تو بخشی از بهترینش را برده­ای…
وحیدم… حالا که این­ها را می­نویسم، هنوز باور آن چه اتفاق افتاده است سخت است… غلام صبح زنگ زد و گفت که: اعلامیه­ات را دیده است. و من ناچارم باور کنم که تودیگر نیستی…
این رسم زندگی است… گاهی باید چیزهایی را باور کنی، حتی اگر نخواهی و نتوانی… و من باید باور کنم تو دیگر نیستی، تا با پاهای برهنه روی کف پوش­های ته پارک بدوی و من هی داد بزنم که: وحید پاهایت کثیف می­شود و تو عین خیالت نباشد… نمی­دانم این جور وقت­ها آدم­ها برای تنهایی خودشان است که گریه می­کنند یا از ضعف است یا چیز دیگر… از هر چه هست، من ناتوانم به مقابله…
حالا عکس­ها را نگاه می­کنم… یک نفر کم شده… یک نفر نیست… و نمی­دانم، باز هم تصاویر توی عکس کمتر می­شود یا نه؟
تو رفته­ای پسر، یک نفر کمتر… یک کودک کار کمتر… شاید چهره­ی شهرمان زیباتر شود…!
نه… اصلا مگر میان این همه بچه، که صبح تا شب، در این خیابان ها می­چرخند، کسی می­فهمد که تو نیستی، تو کم شده­ای از چهره­ی این شهر… با بدن تکه تکه شده زیر لاستیک­های ماشین… اصلا مگر به جایی برمی­خورد نبودنت… فقط من هی باید هر روز عکس­ها را دوباره و چندباره مرور کنم و باور کنم که تو دیگر مرده­ای…
وحیدم… دنیای فردا، دنیای بی رحم­تری بود، بخواب آرام…
حالا دیگر در سرمای زمستان، پاهایت از سرما کرخت نمی­شود… دیگر مجبور نیستی التماس کنی به کسی برای خریدن فال­هایت… دیگر کتک نمی­خوری و نمی­بینم که ساق پایت را گرفته­ای و از درد می­پیچی به خودت…
بخواب پسرم… دنیای بدون تو، دنیای کثیف­تری است… اما تو نمان در این حجم کثافت روزگار! آخرین جمله او:مواظب باش مامان نفهمه من زود خوب میشم.