
صادق هدایت، در 19فروردین 1330 به زندگی خود پایان داد. او را در گورستان «پَرلاشِز» پاريس به خاك سپردند, همان جا كه در آذر 64 نيز يكي از همدردان او ـ زنده ياد دكتر غلامحسین ساعدي ـ به خاك سپرده شد.
صادق هدایت که بود؟ از زبان دکتر ساعدی بشنویم که بر سر مزارش در فروردین 1362 در باره اش گفت: «سرِ مزار آزاده مردي از جهان جمع شده ايم كه همچون ما, آوارگان، در به در و آواره زيست و شهامت و شجاعتش تا بدان حدّ بود كه نقطه پايان زندگيش را, عزرائيل نه, كه خود گذاشت, و بدان سان كه مشت بر سينه زندگي نكبت بار طبقه آلوده خويش زد, مشت محكمتري نيز بر سينه مرگ اجباري زد … اين جوانمردِ به خاك خفته, بسيار خوب بلد بود كه شانه بالا بيندازد و بار تحميلي به گُرده نكشد, آن چه را مي خواهد برگزيند و آن چه را كه نمي پسندد، قبول نكند و دست رد بر سينه آلودگيها بزند…
هوشياري و درايت هدايت در اين بود كه به چيزي كه نمي خواست تن نمي داد و هيچ چيز شكل گرفته و جاافتاده را قبول نمي كرد؛
هوشياري او در اين بود كه معترض بود؛ مدام معترض بود؛
هوشياري او در اين بود كه زندگي را تنها, خوردن و خوابيدن و تخم و تَركه پس انداختن, راست و ريس كردن حساب بانكي و غرغره كردن خاطرات نمي دانست…
اين آواره معترض را اگر انزواگر و انزواجو و مرگ طلب خوانده اند به غلط خوانده اند و ناميده اند؛ او زندگي را در پويايي مي ديد؛ در بيقراري خويش مي ديد؛ دنبال آب زندگي بود, از حضور در مجامع رسمي و انجمنهاي ادبي امتناع داشت, قهوه خانه كنار آب كرج را بيشتر مي پسنديد…
آزادمردان ادا درنمي آورند؛ آزادمردان چنان مي نمايند كه هستند. و اين چنين بود كه با مردم اُخت شد… او برای همه مي نوشت… او يك روشنفكر به تمام معني بود, دُم خود را به جايي نبست, از هيچ حزب و دسته دَمدمي مزاج سردرنياورد. تقلّا كرد, جستجو كرد, نوشت و مدام نوشت, غريبانه زيست, آنچنان كه در وطن خويش نيز غريب بود…
هدايت پيوند استبداد را با تسلّط مذهبي بسيار خوب مي فهميد… او بوي گنداب جامعه متحجّر را مي فهميد. جادوگر غريبي بود. بي آن كه با جانوران و حَشرات حوزه هاي علميه و مدارس علوم ديني حَشر و نَشري داشته باشد, همه را به روشني مي شناخت…
هدايت اگر امروز زنده بود و تسلّط دستاربندان را بر وطن ما مي ديد… «حَيّ بن يَقظان» يا «زنده بيدار» بود. روشنفكري كه دُم به تله نداده بود, سرِ تسليم؛ هيچ وقت سر تسليم, درمقابل هيچ قدرتي فرونمي آورد, مطمئناٌ, هدايت رودررو با رژيم جمهوري اسلامي مي ايستاد, هم با قلم و هم با اسلحه. هدايت تن به خودكشي نمي داد» (مجلة «الفبا», دوره جديد, جلد دوم, بهار 1362).
صادق هدايت در روز 28بهمن 1281 شمسي, در خانواده يي از خاندانهاي قاجار, به دنيا آمد. رضاقلي هدايت نويسنده «مجمع الفُصَحا», از نياكان او, سالها در دربار قاجار, سفير, شاعر, خزانه دار و آموزگار وليعهد بود و مدتي هم مديريت مدرسه «دارالفُنون» را، که امیرکبیر بنیان نهاده بود، به عهده داشت. سه تن از افراد سرشناس اين خانواده, مخبِرالسّلطنه, صنيع الدّوله و مخبرالمُلك, در جنبش مشروطه و بعد از آن مصدر كار بودند.
هدايت در سال 1304 شمسی (23سالگی) در آزمايش اعزام دانشجو به خارج پذيرفته شد و به اروپا رفت. يكي دو سالي در بلژيك و فرانسه به تحصيل پرداخت ولي بعد نيمه كاره رهايش كرد و به طور جدّي به نويسندگي پرداخت. پيش از اين تاريخ, در سن 20 سالگي كتاب «انسان و حيوان» را نوشته و منتشر كرده بود. در 1306 با الهام از بودا در مخالفت با كشتن و خوردن گوشت حيوانات, كتابي با عنوان «فوائد گياهخواري» در برلين به چاپ رساند. در سال 1307 (26سالگی), در اوج سرخوردگي از زندگي, براي پايان دادن به «مرگ تدريجي», خود را در رود مارن (فرانسه) انداخت, ولي موفق نشد به زندگي خود خاتمه دهد.
در آغاز تابستان 1309 به ايران برگشت و مجموعه داستان «زنده به گور» را در نيمه دوم آن سال در تهران منتشر كرد. تاریخ نوشتن 9 داستان این مجموعه از این قراراست: مادلن (پاريس, 15 دي 1308), زنده به گور (پاريس, 11 اسفند 1308), اسير فرانسوي (پاريس, 21 فروردين 1309), حاجي مراد (پاريس, 4 تير 1309), آتش پرست (تهران, 15مرداد 1309), داوود گوژپشت, (تهران, 16 شهريور 1309), آبجي خانم (تهران, 30 شهريور 1309), مرده خورها (تهران, 12 آبان 1309).
هدايت بعد از بازگشت به ايران, در همان حال و فضاي «ياٌس فلسفي» كه به آن دچار بود, «بوف كور», معروفترين اثر خود, را نوشت. بعدها در سال 1315, در حين اقامت در هند, آن را در تيراژ كم چاپ كرد. بعد از بازگشت به ایران, مدتي در «اداره تجارت» و سپس در «شركت ساختمان ايران» به كار پرداخت. ولي كار اداري با روح پرغليان او همخوان نبود و از آن دست كشيد و به گونه يي تمام وقت به نويسندگي پرداخت.
در سال 1311 «پروين, دختر ساسان» و «سه قطره خون» را انتشار داد كه شامل داستانهاي زير بود: «سه قطره خون», «طلب آمرزش», «مردي كه نفسش را كشت», «صورتكها», «آينه شكشته», «گرداب» و «گُجسته دژ».
بعد از سقوط ديكتاتوري رضاشاه و ورود متّفقين به ايران, هدايت نيز با بازشدن فضا و ازبين رفتن اختناق وارد عرصه فعاليتهاي سياسي شد. آثار اين دوره هدايت با آثار پيشين او داراي تفاوتي روشن و برجسته است. هدايتِ گوشه خزيده و نوميد از لاك انزوا بيرون مي آيد و با هر آن چه ناهنجاري مي بيند, مي ستيزد. اين ويژگي جديد در «حاجي آقا» (1324) و «توپ مرواري» با غلظت بيشتري ديده مي شود. در همين دوران چند اثر از زبان پهلوي ترجمه كرد كه عبارتند از: «كارنامه اردشير بابكان» (1322), «گزارش گُمان شكن» (1322) و «زَندِ وَهومَن يَسن» (بهمن يَشت اوستا) (1324).
هدايت در سال 1322 در انتشار مجله «سخن» و «پيام نو» شركت فعّال داشت. در سال 1325 به عضويت هياٌت مديره كنگره نويسندگان ايران, كه به ابتكار انجمن روابط فرهنگي ايران و شوروي برگزار گرديد, درآمد. امّا دوران فعاليت سياسي او «دولت مستعجَل» بود. بعد از انشعاب در حزب توده و به خصوص بعد از چيرگيِ دوباره جوّ اختناق بر جامعه به دنبال تيرخوردن شاه در دانشگاه, بارديگر به انزوا خزيد. رَهاورد اين انزواگزيني پژوهش در آثار كافكا و ترجمه و انتشار بعضي از آثار او نظير «گروه محكومين» (1327) و «مسخ» (1329) و نوشتن كتاب «پيام كافكا» بود.
هدايت در 12 آذر 1329, در اوج مخالفتهاي شوهرخواهرش, سپهبد رزم آرا, با جنبش ملي شدن نفت, راهي فرانسه شد و چهار ماه بعد از آن, در 19 فروردين 1330, در آپارتمان كوچكش در محله فقيرنشين شامپيونه پاريس به زندگي خود پايان داد, درحالي كه خاكستر آثار چاپ نشده اش در كنار جسدش به چشم مي خورد.
نگاهي هرچند كوتاه به داستان «زنده به گورانِ» كتاب «زنده به گور», از اين ويژگي هدايت پرده برمي دارد. در اين مجموعه داستان, به سه گونه از مردم بيشتر پرداخته است: هنرمندي تنها كه فشار زندگي او را ديوانه كرده و سرانجام به خودكشي وادارش مي كند؛ گوژپشتي كه در زندگي كوتاه خود جز تحقير از مردم نديده است و بالاخره, درد و رنج عظيم زناني كه نظام «مردسالاري» شديدترين ستمها را بر آنها روا مي دارد, و در چهارديواري اندروني, به تقدير فرومايه يي كه جامعه برايشان رقم زده است, دل سپرده اند.
در داستانهاي «مرده خورها» و «حاجي مراد» زندگي سراسر اِدبار و فلاكت زنان در اندروني ها تصوير مي شود و در «آبجي خانم», دغدغه هاي پيردختري را مي بينيم كه جامعه به خاطر زشتيش او را از خود مي راند و سرانجام در شب عروسي خواهر كوچك زيبايش, از فشار غصّه خود را در آب انبار خانه خفه مي كند.
هدايت «داوود گوژپشت» را, در كتاب «زنده به گور» اين طور تصوير مي كند: «او فكر مي كرد, مي ديد از آغاز بچگي خودش تا كنون هميشه اسباب تمسخر يا ترحّم ديگران بوده, يادش افتاد اولين بار كه معلم سرِ درس تاريخ گفت كه «اهالي اسپارت بچه هاي هيولا يا ناقص را مي كشتند» همه شاگردان برگشتند و به او نگاه كردند و حالت غريبي به او دست داد, امّا حالا آرزو مي كرد كه اين قانون در همه جاي دنيا مجري مي شد و يا اقلّاً مثل اغلب جاها قدغن مي كردند تا اشخاص ناقص و معيوب از زناشويي خودداري بكنند, چون مي دانست كه همه اينها تقصير پدرش است. صورت رنگ پريده, گونه هاي استخواني, پاي چشمهاي گود و كبود, دهان نيمه باز و حالت مرگ پدرش, همان طور كه ديده بود, از جلو چشمش گذشت؛ پدر كوفت كشيده پير كه زن جوان گرفته بود و همه بچه هاي او كور و افليج به دنيا آمده بودند. يكي از برادرهايش كه زنده مانده بود, او هم لال و احمق بود, تا اين كه دو سال پيش مرد. با خودش مي گفت: شايد آنها خوشبخت بودند!».
هدايت از طريق لمس ثروت و فقر طبقات حاكم و محكوم, تاٌثري انساني از وجود نابرابري اجتماعي از خود نشان مي دهد: «ميليونها آدميزاد از سكوت, هواي آزاد و زيبايي چشم انداز طبيعي و آرامش محروم شدند و در محيط پرجار و جنجال و ابلهانه, زندگي بخور و نمير مي كردند و در نتيجه دسترنج آنها را يك دسته احمق ناخوش, كه دُم خودشان را به قدرتهاي زميني بسته بودند, نوش جان مي كردند» (ولنگاري, ص155). از زبان «حاجي آقا» كوشش طبقه حاكم و وابستگان به آن را براي جلوگيري از رشد و گسترش آگاهي مردم و در نتيجه تبديل شدن آنها به تهديدي جدّي براي رژيم, بازگو مي كند: «مردم بايد گشته و محتاج و بي سواد و خرافي بمانند تا مطيع ما باشند. اگر بچه فلان عطّار درس بخواند, فردا به جمله هاي من ايراد مي گيرد و حرفهايي مي زند كه من و شما نمي فهميم … اگر بچه مشهدي تقي عَلّاف با هوش و استعداد از آب درآمد و بچه من, كه حاجي زاده است, تنبل و احمق بود, وامصيبتا!» (حاجي آقا, ص102). در همين زمينه در كتاب «توپ مرواري», كه هدايت آن را بعد از سقوط ديكتاتوري بيست ساله نوشت, به طور مستقيم ابتدا به ناصرالدين شاه قاجار و سپس به رضاشاه حمله مي كند: «اين حكايت بيست سي سال و يا صد و پنجاه سال پيش است… اينجا هم, البته نه به طور استثنا بلكه مثل بيشتر جاهاي دنيا, يك پادشاه قَدَرقُدرتِ مستبد و دو آتشه داشت كه از سبيلش خون مي چكيد, به طوري كه هفت نفر هيزم شكن مازندراني نمي توانست گردن ستبرش را بزند و كسي جراٌت نمي كرد فضولي بكند و بگويد «اَبولي خرت به چند؟» و اسمش را «شاه بابا» گذاشته بودند… هنوز جزيره بحرين را به ارباب واگذار نكرده بودند؛ هنوز بخشش كوه آرارات فتح الفتوح به شمار نمي رفت؛ هنوز شاه بابا حق كشتيراني در دجله و فرات را از دست نداده بود و يك تكّه خاكش را هم به افغانها حاتم بخشي نكرده بود و براي تمديد قرارداد نفت جنوب هم مردم را دور كوچه نرقصانيده بود, امّا اسم خودش را هم كبير و نابغه عظيم الشّأن نگذاشته بود. خلاصه آن كه حساب و كتابي در كار بود. هنوز همه چيز مبتذل نشده بود, مردم به خاك سياه ننشسته بودند و از صبح تا شام هم مجبور نبودند كه افتخار غرغره بكنند و به رجّاله بازيهاي رجال محترمشان هي تفاخر و تَخَرخُر بنمايند و از شما چه پنهان مثل اين بود كه آبادي و آزادي و انسانيت هم يك خُرده بيشتر از حال پيدا مي شد… يك مرتبه دري به تخته خورد. يك شب مردمِ از همه جا بي خبر خوابيدند و … صبح كه پا شدند خدا يك پادشاه قدرقدرتِ «بر ما مگوزيدِ» تمام عيار, كه با نيزه ده ذرعي نمي شد سِنده زير دماغش گرفت, بهشان عطا كرد كه كسي نمي توانست فضولي بكند و بهش بگويد: «بالاي چشمت ابروست»» («توپ مرواري» چاپ 1364, ص2 و 8).
ستيز نه, گريز
زندگي هدايت, در ميان آن همه پنجه مانعي كه در هر گوشه براي آزار او از خاك برآمده بود, جان كندن مدام بود. در دنياي واقعي براي او هيچ چيز دل بستني وجود نداشت. چهره ها بي لبخند, «تجربه هاي دوستي و عشق», «عقيم». در دنيايي كه بر ساروج سنگدلي پاگرفته بود, براي ماندن مي بايست درّندگي آموخت و هدايت تنها آهوانه زيستن را مي دانست. او از جنس آدمهايي نبود كه براي لذّتهاي حقير به اين سو و آن سو پوزار بكشد: «توي اين مملكت طبقات مثه جاهاي ديگه وجود نداره و هر كدوم از دوله ها و سلطنه ها رو درست بشكافي دو سه پشت پيشِ اونا دزد يا گردنه گير يا دلقك درباري و يا صرّاف بوده … اشخاص تازه به دورون رسيده متجدّد فقط مي تونن به قول خودشون توي اين محيط عرض اندام بكنن؛ جامعه يي كه مطابق سليقه و حرص و شهوت خودشون دُرُس كردن و در كوچكترين وظايف زندگي بايد قوانين جبري و تعبّد اونارو مثه كپسول قورت داد… و هركسي حق زندگي خودشو بايد از اونا گدايي بكنه» (سگ ولگرد, ص120).
هدايت براي آن كه وجود خود را از لجن گنديده يي كه به زَعم او در سراسر جامعه رها كرده اند, دور نگه دارد, به انزوا مي گريزد تا, بر كنار از تندبادهايي كه در هر گوشه به قتل عام گلها به كمين نشسته اند, به گوهر وجود خودش دست يابد و از قال و قيل دنياي تازه به دوران رسيده ها خود را هرچه دورتر نگه دارد. هدايت اين خواست خود را در داستان «تاريكخانه», از زبان مردي عُزلت گزيده در خوانسار, اين طور بازگو مي كند: اين شهر «هنوز حالت و آتمُسفُر خودشو نگهداشته… هنوز حالت كوچه پسكوچه ها, ميون جِرز خونه هاي گِلي و درختهاي بلند ساكتش هواي سابق مونده… شهري دورافتاده و پرت كه روزنومه, اتومبيل, هواپيما و راه آهن كه از بلاهاي اين قرنه» در آن راه ندارد؛ جايي است كه «آدم بوي زمينو حس مي كنه, بوي يونجه دروشده, بوي كثافت زندگي رو حس مي كنه؛ صداي زَنجره و پرنده هاي كوچيك, مردم قديمي ساده و موذي, همه اينا يه دنياي گمشده قديم رو به ياد مي آره و آدمو از قال و قيل دنياي تازه به دورون رسيده ها دور مي كنه… من هيچ وقت در كيفهاي ديگرون شريك نبوده ام, هميشه يه احساس سخت يا يه احساس بدبختي جلوِ منو گرفته. درد زندگي, اَشكال زندگي, شرّ جامعه گنديده, شرّ خوراك و پوشاك, همه اينا دائمن از بيدارشدن وجود حقيقي ما جلوگيري مي كنه. خواستم تقليد سايرين رو دربياورم, ديدم خودمو مسخره كرده ام. هرچي رو كه لذّت تصوّر مي كنن, همه رو امتحان كردم, ديدم كيفهاي ديگرون به درد من نمي خوره. حس مي كردم كه هميشه و در هرجا خارجي هستم. هيچ رابطه يي با ساير مردم نداشتم. من نمي تونستم خودمو به فراخور زندگي سايرين دربياورم. هميشه با خودم مي گفتم روزي از جامعه فرار خواهم كرد در يه دهكده يا جاي دوري مُنزوي خواهم شد» (سگ ولگرد, داستان «تاريكخانه», ص117 و 119).
«مي خواستم مثه جونوراي زمستوني توي سولاخي فروبرم, توي تاريكي خودم غوطه ور بشم و در خودم قوام بيام. چون همان طوري كه تو تاريكخونه عكس روي شيشه ظاهر ميشه, اون چيزهايي كه در انسون لطيف و مخفيس, در اثر دوندگي و جار و جنجال و روشنايي خفه مي شه و مي ميره, فقط توي تاريكي و سكوته كه به انسون جلوه مي كنه. پر ارزش ترين قسمت من همين تاريكي؛ همين سكوت بوده. اين تاريكي در نهاد هر جنبنده يي هست, فقط در انزوا و برگشت به طرف خودمون, وقتي كه از دنياي ظاهري كناره گيري مي كنيم, به ما ظاهر مي شه. اما, هميشه مردم سعي دارن از اين تاريكي و انزوا فرار بكنن؛گوش خودشونو درمقابل صداي مرگ بگيرن؛ شخصيت خودشونو مييون داد و جنجال و هياهوي زندگي محو و نابود بكنن! … مي خوام همان طوري كه هستم در خودم بيدار بشم… و نمي خوام براي احتياجات كثيف اين زندگي كه مطابق آرزوي دزدها و قاچاقيها و موجودات زرپرستِ احمق درست شده و اداره شده, شخصيت خودمو از دست بدم… از روشنايي هم خوشم نمياد. جلوِ آفتاب همه چيز لوس و معمولي مي شه. ترس و تاريكي منشاٌ زيباييس» (سگ ولگرد, داستان «تاريكخانه», ص122).
سرانجام هدايت نتوانست پيوند سست زندگيش را با جامعه آلوده همچنان نگه دارد. ديگر تحمّل زندگي برايش ناممكن بود. در نامه يي در 23 مهر 1327 (15 اكتبر 1948), به جمالزاده نوشت: «نكبت و خستگي و بيزاري سراپايم را گرفته. ديگر بيش از اين ممكن نيست… نه حوصله شكايت و چُسناله دارم و نه مي توانم خود را گول بزنم … همه چيز بن بست است و راه گريزي نيست» (مجلة «راهنماي كتاب», سال دوم, شمارة هفتم).
بالاخره, راه گريزي پيداكرد و در 19 فروردين 1330 به «خوشبختي و نعمتي» كه سالها در پي آن بود, دسترسي پيداكرد. او سالها قبل در موقع قدم زدن در گورستان مونپارناس پاريس با ديدن قبرهاي خاموش گفته بود: «هيچ وقت يك احساس حسادتي به اين اندازه در من پيدا نشده بود. به نظرم مي آمد كه مرگ يك خوشبختي و يك نعمتي است كه به آساني به كسي نمي دهند» (زنده به گور, ص 12).
