303083_256934151117940_301075860_n

قربانیان ۸۸ حکایت قهرمانانیست که پس از دهمین دوره انتخابات قلابی رژیم جهل وجنایت آخوندی در خرداد ۱۳۸۸ قهرمانانه جان باختند.

داستان شهروندانی که با شلیک مستقیم گلوله در راهپیمایی‌های اعتراضی، ضرب و شتم در خیابان یا زندان، استنشاق گاز اشک‌آور، رد شدن خودروی نیروی انتظامی از روی بدن‌شان، پرتاب شدن از بالای پل عابر پیاده و شیوه‌های خشونت‌آمیز دیگری کشته شدند، و با مرگ هر یک نفر، زندگی یک یا چند خانواده دچار ناامنی و بحران شد.

بابک و امیر جوادی‌فر وارد اتاق می‌شوند، امیر ۲۵ ساله که چند سالی از بابک کوچک‌تر است، کودکانه خودش را در آغوش مادر می‌اندازد و تند تند پیشانی، گونه‌ها و چشم‌های مادرش را بوسه‌باران می‌کند. بابک جوادی‌فر می‌گوید:

«مامانم امیر را به من سپرده بود. لحظه‌ای که ایشان (مادرم) سرطان گرفته بود و یک سال جنگیدند تا اینکه فوت کردند، امیر تازه دانشگاه قبول شده بود، دست امیر را گرفت و گفت، بابک برادرت را به تو سپردم….»
……
حوالی ساعت ۹ شب، شماره موبایل امیر جوادی‌فر روی تلفن خانه‌شان می‌افتد. اما آنکس که پشت خط با خانواده حرف می‌زند امیر نیست. آنها مطلع می‌شوند امیر جوادی‌فر که توسط کسانی با لباس‌های شخصی در راهپیمایی اعتراضی ۱۸ تیر مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود حالا در اختیار نهادهای امنیتی است.

خانواده امیر جوادی‌فر روز سوم مرداد ماه سال ۸۸ با خبر می‌شوند که امیر در زندان جان‌باخته است. علی جوادی‌فر، پدر امیر، قاب عکس فرزندش را دور خانه و در میان کسانی که برای همدلی آمده‌اند می‌چرخاند. شانه‌هایش از گریه می‌لرزند. اما بارها روی قاب سردِ شیشه‌ای خم می‌شود، صورتش را به صورت امیر می‌چسباند و قاب عکس را غرقِ بوسه می‌کند.

پزشک وظیفه‌ای که در گزارش مجلس به آن اشاره شده و نیز در دادسرای نظامی نیز به عنوان متهم معرفی شده رامین پوراندرجانی نام دارد. مسعود علیزاده، جوان معترض دیگری که از نزدیک در جریان این ماجرا قرار گرفته، روایت دیگری در مورد این پزشک دارد:

«آقای جلالی موقعی که گفتند رامین پوراندرجانی برای امیرجوادی‌فر کاری انجام نداده، این طور نبوده. حمید حجارها امیر جوادی‌فر را می‌برد پیش رامین پوراندرجانی که رامین یک سری دارو به امیر می‌دهد و بعد امیر را به بیمارستان منتقل می‌کند ولی از سوی مسئولین کهریزک این امر نادیده گرفته شد و حتی برگه‌های رامین هم در بازداشتگاه کهریزک موجود بود اما هیچ وقت به رامین اجازه ندادند که برود کهریزک این برگه‌ها را بردارد تا در دادسرا نظامی بی‌گناهی خودش را ثابت کند. بلاخره رامین مدارک زیادی در مورد قتل‌هایی که در کهریزک صورت گرفت و نقش فرماندهان ناجا داشت به همین خاطر هم رامین را از بین بردند.»

بابک، برادر امیر جوادی‌فر، می رود سراغ کسان دیگری که لحظه‌های آخر آنها نیز همانند پزشک وظیفه کهریزک کنار امیر بوده‌اند:

«کسی که همان آخرین لحظه زیر بغل امیر را گرفته بود، کسی که توی اتوبوس بغل امیر نشسته بود، کسی که امیر وقتی حالش بد شد، از اتوبوس پیاده شد و تنفس مصنوعی به او داده بود که امیر خون بالا آورد، با تک تک اینها حرف زدم و اینها اتفاقاتی که آنجا افتاده بود را تعریف می‌کردند. امیر همان طور که بچه‌ها اظهار می‌کردند در روز آخر بینایی نداشت اصلاً، به خاطر ضرباتی که به سرش وارد شده بود و چشمش چرک کرده بود، روز آخر اصلاً جایی را نمی دید….»

این روایت‌ها را خانواده کشته‌شدگان کهریزک در دادگاهی که دادسرای نظامی به صورت غیرعلنی برگزار کرده است نیز می‌شنوند و مطلع می‌شوند که سعید مرتضوی جلاد دادستان وقت تهران دستور انتقال بازداشت‌شدگان به کهریزک را صادر کرده بود.

دادسرای نظامی تهران حکم اعدام برای دو پرسنل نیروی انتظامی که در کهریزک مشغول به خدمت بوده‌اند را صادر می‌کند که خانواده امیر در کنار دو خانواده دیگر از کشته‌شدگان طی بیانیه‌ای، متهمان به اعدام را می‌بخشند و خواستار محاکمه سعید مرتضوی و سایر قضات و آمرانی که دستور انتقال بازداشت‌شدگان به کهریزک را داده بودند، می‌شوند.

سه سال نیم، از روزی که امیر جوادی‌فر در بازداشتگاه کهریزک تمام کرد، می‌گذرد. خانواده امیر از تلویزیون می‌شنوند جوان دیگری به نام ستار بهشتی که به جرم نوشتن چند مقاله انتقادی در وبلاگش دستگیر شده بود، اینک در اثر ضرب و شتم در زندان جانش را از دست داده است.

بابک برادر امیر می‌گوید: همه روزهایی که بر ما گذشت انگار دوباره تکرار شده است. تا زمانی که هزارتوی پرونده کهریزک را رسیدگی نکنند امیرها و ستارهای زیادی در ایران زخمی و سپس قربانی خواهند شد. جوان‌هایی که اگر چه مثل امیر از مرگ نمی‌ترسند اما خانواده‌های زیادی تا همیشه چشم به راه‌شان می‌مانند.
برگرفته ازیک گزارش
Foto m