با اینهمه روزی آفتاب خواهد درخشید
و آسمان ، بی کدورت ابرها نمایان میشود
گرچه مارهای سمی در مرداب ها تکثیر میشوند
و خرچنگ ها درزیر سنگ ها تخم میریزند
و گاهی آنقدر کرم در مرزعه زیاد میشود
که علفزار هم نا پدید میشود
و آنچنان مه ساحل دوردست را فرامیگیرد
که حتی سایه های آشنانیز
با سیاهی فرشته مرگ یکی میشوند
من هیچگاه به چشمان کرکسان ننگریسته بودم
و نمیدانستم که هنگام بلعیدن طعمه ها چه نگاهی د ارند
من هیچگاه خش خش چندش انگیز کفچه مارها را نشنیده بودم
و نمیدانستم که وقتی بسوی پرنده کوچکی حمله میکنند
چه صدایی میکنند
ولی اینها هم جزیی از حقیقت اند
تنها زیبایی گل ها نیست
که جهان را معنا میدهد
انگلهایی که درساقه گیاهان خانه میکنند نیز
جزیی از زندگی اند
حشرات هم در پوست درختان لانه میکنند
و درتیرگی شب برای خوردن خون پرواز میکنند
تنها رابین های نارنجی نیستند
که بهار را مژده میدهند
خرخاکی ها هم در آفتاب
پیدایشان میشود
و در میان علف ها ، جولان میدهند
وقتی پرده ها به کنار میروند
و ماسک های رنگین زیبا برداشته میشوند
چقدر میشود چهره های زشت نگریست
چقدر میشود هیولا دید
چقدر میشود هرم نفس های مسموم را حس کرد
ولی با اینهمه ماه بلند است
ماه زخمی تلخ تنها
که به جای نور ، شبها اشک میریزد
و برفراز سر کودکان غمگین
سر برزانو نهاده ، می گرید
با اینهمه هنوز
چند درخت سرو هم هست
که درزیر برفها یخ نمی زنند
و شاداب چون خدایان بی مرگ ایستاده اند
من هیچگاه دوست ندارم که به کرکس ها بیندیشم
و یا به مار های بزرگ
و کرم های کوچک
ولی حقیقت امر این است
که جهان پراست از کرم های حقیر
که درمرداب های بد بو تن میشویند
و جهان پر است از زیبایی های دروغین
که فقط در شب های سرد و خونین
ماسک هایشان را بر میدارند
و آنگاه
مارهای آنا کوندا را میشود دید
که انسانها را هم درسته می بلعند
ومارهای سمی زشت را
و کرم هایی که یکسره زاد وولد میکنند
و از هرسوراخی سر برمیآورند
اما با اینهمه روزی خورشید خواهد درخشید
و درآفتاب دلچسب گرم
مارها فراموش میشوند
و کرم ها درمرداب ها از یاد می روند
ومارهای آناکوندا نیز
از بلعیدن اینهمه جنازه خونین
خواهند مرد

