یک ایمیل رسیده ازایران
در این نوشتار، ماجراهایی که در مدت بازداشت ۲۲ ساعته نگارنده بر وی گذشته نقل شده است که ترجیح داده است که نامش منتشر نشود.
برای درک بهتر موقعیت آنچه بر نویسنده متن رفته است تشریح بیوگرافی نگارنده با مدرک تحصیلی کارشناسی ارشد از سال ۱۳۷۹ تاکنون به صورت پاره وقت در دانشگاه های آزاد اسلامی، پیام نور و علمی کاربردی به تدریس اشتغال داشته است.
این نوشته ۸ماه قبل تنظیم و برای انتشار به سایت الف ارسال شده بود،
و اما خلاصه ای از شرح ماجرا:
ساعت حدود روز ۲۰ /۱۴ پنجشنبه مورخ ۵ بهمن۱۳۹۱ در بازگشت از محل کار و هنگام پارک خودرو، زمانی که قصد ورود به منزل را داشتم توسط فردی که دارای اختلافاتی با یکی از اعضای خانواده ام (و نه شخص خودم) است و از قبل در محل کمین نموده بود، مورد حمله و ضرب و شتم قرار گرفتم. همسایه ها تجمع نمودند و خود من هم دقیقاً در ساعت ۳۴ /۱۴ با پلیس ۱۱۰ تماس گرفته و شرح ماوقع را گزارش نمودم که گشت نیروی انتظامی هم سریع آمد و بنده و ضارب و یکی از همسایگان را که سعی در جداکردن ضارب از بنده را داشت، فی الفور سوار خودرو نموده و به پاسگاه قاسم آباد (شهر مشهد) منتقل نمود.
درکلانتری فرم هایی را تکمیل نمودیم و بعد تحویل بازداشتگاه شدیم. اعتراض نمودم که بنده شاکی، مضروب و مجروح شده ام، ضارب هم که حیّ و حاضر و صحیح و سالم و دارای پرونده های متعدد کیفری در مرجع قضایی است. چرا باید من به بازداشتگاه بروم؟! گفته شد این جزئی از مقررات است و چون امروز پنجشنبه است و مجتمع قضایی حوزه قاسم آباد تعطیل است، باید منتظر بمانید تا ساعت ۱۷/۳۰ جهت اخذ دستور قضایی به کشیک دادگستری واقع در مجتمع قضایی امام خمینی منتقل شوید. چاره ای نبود کمربند و لوازمی که داشتیم را تحویل داده و بعد از ثبت نام هایمان در دفتر مربوطه و انگشت زدن وارد بازداشتگاه شدیم.
در ساعت مقرر همه بازداشتی ها را بیرون آورده و وسایل گرفته شده را عودت دادند. ناگهان صحنه ای را دیدم که خشکم زد. سربازی آمد و به سرعت یک طرف دستبندی را بر یک دستم محکم کرد و طرف دیگر را به دست فرد دیگری! حیرت زده به این صحنه نگاه می کردم که دیدم زنجیری نیز آورد و یک طرف آن را به یک پایم قفل نمود و سر دیگر آن را به پای فرد دیگری! چند نفری از بازداشتی ها اعتراض نمودند که آخر این چه وضعی است؟ ما آبرو داریم و این رفتار صحیح نیست و از این استدلال ها. افسر مامور انتقال برای خواباندن اعتراضات، از چند پله ی بازداشتگاه بالا رفت و با صدای بلند گفت آقایان توجه کنید، احتمالاً همگی شماها آدم های محترمی هستید، ولی الان و اینجا از نظر من همه ی شما قاتلید! باید این وضع را تحمل کنید تا قاضی تکلیفتان را مشخص کند و قول می دهم بیشتر از نصفتان وقتی برگردیم آزاد شده باشید. یکی نبود بگوید مرد حسابی اگر این قدر مطمئن هستی که نیمی از این جماعت بیگناهند، یا خطایشان اندک است این بگیر و ببندها برای چیست؟
از یکی از سربازان درخواست نمودم به جای زنجیری که به پایم بسته شده بود، دستبند دیگری به دست دیگرم بزند، گفت نمی شود، دستبند کم داریم! به دستبند محکم شده بر دستم دقت کردم، دیدم گوشه اش نوشته است «Made In England» فهمیدم مسئول خرید مربوطه از تعهد کافی برخوردار بوده و فارغ از شعارهایی که در سطح جامعه به استعمارگر پیر می دهیم، ترجیح داده است به جای خرید دستبند بی کیفیت چینی، جنس درجه یک، ولو از دشمن تاریخی کشورمان خریداری نماید. اگر روزی این مامور خرید را ببینم ضمن تبریک به این تعهدش، به وی توصیه خواهم نمود، مسلمان! شما که از بلاد کفر ابزار بگیر و ببند می خرید خوب به تعداد کافی بخرید که ملت دلخسته زنجیر استیل انگلیسی، لنگ یک دستنبد اضافی نباشند! البته قفل و زنجیر پایمان گویا چینی بود چون بعداً هنگام باز کردن برایمان مشکل ساز شد!
القصه از بازداشتگاه بیرون آورده شدیم تا سوار خودروی ون پلیس شده و به محل مورد نظر منتقل شویم. گروه ما متشکل از یک زنجیره ی انسانی ۴ نفره بود که دست ها و پاهایمان به هم بسته شده بود. سایر گروه ها نیز ۴نفره، ۳نفره و ۲نفره بودند. در بینمان دختر جوانی هم بود که به دست هایش دستبند و پاهایش پابند زده بودند. نمی دانم شما مخاطب گرامی تاکنون داخل خودروی ون نیروی انتظامی را از نزدیک دیده اید یا نه؟ به جز صندلی راننده و سرنشین، قسمت عقب ون به دو بخش مجزا تقسیم شده است. ابتدا فضای کوچکی است که مامورین بدرقه در آن می نشینند و در حالت عادی و فشرده گنجایش ۴ نفر را دارد که در آن روز ۶ سرباز و آن دختر جوان در قسمت جلو نشستند! عملاً دختر جوان در آغوش سرباز کناری بود و سربازان هم همچون ماهی های ساردین داخل کنسرو! قسمت دوم ون با یک فنس از این قسمت جدا شده و درب کوچکی برای آن تعبیه شده است که برای عبور از آن باید تقریباً به حالت نشسته درآمد.
حال تصور کنید زنجیره ی انسانی ۴ نفره ما به چه مشقتی از آن در کوچک و از بین کسانی که قبل از ما وارد شده بودند عبور نمود. فضای این قسمت خودرو در حالت عادی گنجایش حداکثر ۸ نفر را دارد اما در آن روز بالاجبار ۱۴یا ۱۵ بازداشتی بازداشتگاه را داخل ون نمودند. مجدداً تعدادی از بازداشتی ها اعتراض نمودند که فضا برای این همه آدم وجود ندارد و نفس کشیدن هم مشکل شده است. همان مامور قاتل بین یا شاید هم سربازی از بیرون خودرو با صدای بلند گفت ما ۲۰ نفر را هم داخل ون جا داده ایم ساکت باشید این که چیزی نیست!! این را که شنیدم به مظلومیت نیروی انتظامی پی بردم و مطمئن شدم حق مسلم این نیرو در ثبت رکورد بیشترین تعداد انسان داخل خودرو در کتاب گینس چه آسان به یغما رفته است! در واقع بر روی پای هر فردی، شخص دیگری نشسته بود و همه در حالت خمیده و کز کرده بودند. یک نفر هم در این بین بود که لباسهایش آغشته به گازوئیل بود و بوی ناخوشایندی از لباس هایش بر می خواست که تحمل این وضعیت را برای سایرین دو چندان دشوار نموده بود.
این وضعیت طاقت فرسا را نیم ساعتی تحمل نمودیم تا به مقصد رسیدیم. مجتمع قضایی خمینی در مرکز تجاری شهر مشهد و تقریباً نزدیکی حرم مطهر قرار دارد و این منطقه در حالت عادی هم محل رفت و آمد کثیری از زائران و مجاوران است.
تا قبل از این ماجرا، چند باری دیده بودم که عده ای را دستبند به دست و زنجیر به پا به دادگاه ها می برند و می آورند، همیشه با خود فکر می کردم این افراد، انسان های خطرناکی هستند که مرتکب جرایم سنگینی همچون قتل، آدم ربایی، تجاوز و امثالهم شده اند و نبودشان برای جامعه بهتر از بودشان است و باید از نزدیک شدن به آنها احتراز نمود. اما وقتی خود را در آن وضعیت دیدم، کوه تصوراتم فرو ریخت و متوجه شدم چه زود و سطحی قضاوت نموده ام. البته هنوز هم متوجه این مطلب نشده ام دادستان محترم کل کشور که خط در میان خبرنگاران را انزار و هشدار می دهد که فلان حرفتان افتراء است و آن یکی تهمت و دیگری جرم و نباید پیش از آنکه جرم کسی در دادگاه ثابت شود از او نام برد و تصویرش را نشان داد و حفظ حرمت افراد واجب است و علی هذا، آیا انتقال بازداشت شدگان به شکل توصیف شده و عکس و فیلم گرفتن ملت از این صحنه ها را باعث هتک حرمت افراد و خلاف قانون و شریعت و عقل نمیداند؟! و اگر می داند چرا ایشان دادی نمی ستاند؟!
به هر حال از زیر نگاه های سنگین و پرسشگر مردم گذشتیم و وارد سالن مجتمع قضایی شدیم. ساعتی آنجا بودیم و بی آنکه قاضی پرونده ما را ببیند و حرفمان را بشنود، مجدداً برگرداندنمان به همان بازداشتگاه. هنگام عزیمت از یکی از ماموران پرسیدم تکلیف ما چه شد ما که اصلاً قاضی را ندیدیم. گفت نوشته است برای تحقیقات بیشتر تحت نظر باشند. البته بقیه قرارها هم اکثراً به همین شکل، سری وار صادر شده بود. بالاخره شب جمعه بود و مرده ها هم آزاد! سزاوار نبود که به قول آن مامور انتظامی، مشتی قاتل، وقت ارزشمند قاضی محترم کشیک را تلف نمایند. لذا قاضی محترم هم گویا به مختصر نوشته ای تعیین تکلیف همه را محول نموده بود به فردا! دیدم حق با جناب همیشه حق دار، قاضی محترم است.
تا آن لحظه تصور می نمودم قاضی دادگاه با شنیدن حرف هایم دستور آزادیم را صادر خواهد نمود. وقتی دیدم از ملاقات قاضی نیز محروم شده ام، به فکر التیام جراحاتم افتادم. از مامور مسئول بازداشتگاه درخواست نمودم برای پیش گیری از عفونت، زخم هایم ضد عفونی شده و پانسمان شوند، گفت طوری نیست! این در حالی بود که هنوز هم خونریزی از جراحاتم ادامه داشت و با دستمال کاغذی روی چند نقطه از زخم هایم فشار می آوردم تا شاید خونریزی متوقف شد. آن دستنبد و شیوه جابجایی هم باعث تشدید خونریزی و سر باز کردن زخم ها شده بود. از استدلالش ناراحت شدم، گفتم خونریزی را که می بینی! اگر زخمها عفونت کند مراتب را گزارش خواهم نمود. ناگهان نعره زد «میگم برو توی بازداشتگاه»! فهمیدم نه! ما از دید این مامور هم مانند مامور قبلی، قاتلیم! این شخص مشتاقانه منتظر است اعتراضی نمایم تا باتومی بر سرم بکوبد و انتقام همه ناکامی های روزگارش را یکجا از من به زعم خود قاتل، بگیرد! برای پرهیز از ایجاد این تراژدی، بحث را دنبال نکرده و وارد بازداشتگاه شدم.
بگذریم موضوع را سیاسی نکنیم و فقط از جنبه انسانی به ماجرا نگاه کنیم.
بازداشتگاه متشکل از دو اتاق حدوداً ۱۵ متری و یک راهرو و یک دستشویی بود که البته شیر دستشویی نقش آبخوری را هم ایفا می کرد! نه خبری از صابون و مایع دستشویی بود و نه دوربین مدار بسته ای در کار بود. یکی از اتاق ها چنان سرد و تاریک بود که همه بازداشت شدگان به اتاق دوم که اندکی گرم تر بود پناه برده بودند. کف اتاق موکتی بود که نمی توانست مانع از رسیدن سرما به بدن شود. به هر فردی هم پتویی رسیده بود. شام دادند. مقداری سوپ در ظروف یکبار مصرف. البته هر دو نفر یک ظرف. قاشق پلاستیکی به همه نرسید لذا من و فرد دیگری، مشترکاً با یک قاشق از همان ظرف مشترک مقداری سوپ خوردیم! ساعتی بعد همان مامور صدایم زد. دیدم مهربان شده است، گفت بیا زخم هایت را پانسمان کنم. تعجب کردم! کمی بتادین به زخم ها زد و گازی را به صورت نیم بند دور زخم انگشتهایم پیچید. بعد مرا به اتاق نگهبانی برد. دیدم خانواده ام نگرانم شده اند و برایم قرص هایم را آورده اند (قرص های سرماخوردگی) قرص هایم را خوردم. گفتم شما بتادین و گاز آورده بودید؟ گفتند: آوردیم، نگذاشتند داخل بیاوریم. گفتند خودمان داریم. متوجه شدم مهربانی مأمور از کجا آب میخورد و فهمیدم امکانات مختصر درمانی هم دارند، اما حال درمان ندارند. هرچند برای حال گیری از بازداشت شدگان بسیار سرحالند!
دوباره برگشتم به بازداشتگاه. همه جور افرادی در بازداشتگاه جمع شده بودند. خطرناک، کم خطر و بی خطر. وقتی پای درد دل این افراد می نشستی، میدیدی که خیلی از این ها می توانستند اینجا نباشند. یکی رفتگر شهرداری بود و بخاطر سفته حدوداً پنچ میلیون تومانی بازداشت شده بود. دیگری کارگر کارواشی بود که او هم به خاطر یک سفته ۳میلیون تومانی آنجا بود. دو جوان حدوداً ۲۰ ساله که شغلشان جوشکاری اسکلت ساختمان بود و به قول خودشان اول صبحی و قبل از شروع کار خواسته بودند، دودی بزنند دستگیر شده بودند. از آنها یک مثقال تریاک کشف شده بود. یکی از بازداشت شدگان با لودگی میگفت مشکل شما این است که فقط یک مثقال مواد همراهتان بوده، اگر یک تن مواد داشتید الان آزاد بودید! این حرفش مرا به تفکر واداشت که نگاه جامعه، درست یا غلط نسبت به نیروی انتظامی و دستگاه قضا، نگاه مثبتی نیست. هیچ کدام این چند نفر به معنی واقعی کلمه آدم های شروری نبودند.
تازه متوجه شدم که دستگاه های اداری ما چه استعداد بی نظیری برای مخالف سازی موافقین و معاند سازی منتقدین دارند و ما بی جهت به دنبال دشمن خارجی هستیم. با وجود چنین دوستانی چه جاجت به دشمن خارجی؟!
سپری نمودن آن شب در بازداشتگاه، سخت و طولانی بود، هم به لحاظ وقایعی که بر من گذشته بود و هم به لحاظ انقلابی که در افکارم شکل گرفته بود. تصوراتم بهم ریخته بود و ذهنم قادر به تحلیل و هضم همه ی وقایع نبود. تا نزدیک صبح بیدار بودم با صدای یکی از بازداشتی ها که می گفت ساعت ۷ صبح است بیدار شدم. صبحانه ای در کار نبود. برای نماز هم لازم ندیده بودند ندایی بدهند. سرشماری کردند و ساعت ۹ صبح دوباره با همان کیفیت و وضیت دیشبی انتقالمان دادند به مجتمع امام خمینی. دوباره از زیر نگاه های تحقیر آمیز و پرسشگر مردم عبور نمودیم و وارد سالن مجتمع شدیم. قاضی مربوط اول ضارب بنده را خواست و اظهاراتش را ثبت کرد. بعد مرا صدا زد و گفت فلانی از شما شاکی است چه توضیحی دارید؟ گفتم آقای قاضی شما سر و صورت بنده و ایشان را ملاحظه فرمایید، ببینید چه کسی مضروب شده است چه کسی به در منزل دیگری مراجعه و کمین کرده است. اساساً بنده با ۱۱۰ تماس گرفتم و شاکی واقعی من هستم. گفت: مگر هر کسی با ۱۱۰ تماس گرفت شاکی می شود؟ گفتم من کارشناس رسمی دادگستری هستم، دروغ نمی گویم. گفت: هر کی که می خوای باش! متوجه شدم که نه، من هنوز همان قاتل دیشبی هستم. چاره ای نبود اظهاراتم را مکتوب نمودم و مقرّر شد دوباره به بازداشتگاه برگردانمان و ساعت ۱۷ به قید کفالت آزادمان کنند.
با پیگیری هایی که خانواده ام به عمل آوردند، نهایتاً پس از برگشت به بازداشتگاه با کفالت ۵میلیون تومانی، ساعت حدوداً ۱۳ آزادم کردند.کاری که روز قبلش هم می توانستند، انجام دهند و شبی ما را مهمان بازداشتگاه نکنند. البته شاید گفته شود، بازداشت شدید تا تبانی نکنید! لکن در بازداشتگاه که همه بازداشتی ها کنار یکدیگر بودند و اگر بنا به تبانی بود، آنجا هم می توانست تبانی شکل بگیرد. البته یکی از دوستان می گفت بازداشت می کنند تا طرفین دعوا سختی بازداشتگاه و زندان را درک کرده و همان جا با هم به توافق و سازش برسند! علی ایحال فلسفه یک شب بازداشتی بر ما مشخص نشد.
وقتی از پاسگاه بیرون آمدم با آنکه یک شب بیشتر آنجا نبودم و شهر هیچ تغییری نکرده بود، اما برای من این شهر دیگر همان شهر دیروزی نبود. شهر جدیدی بود با قواعد جدید که برای یک زندگی بهتر، لازم است همه شهروندان محترم آن (نه اشرار و اوباش) قاعده هایش را بدانند و به کار بندند.
یک گزارش تکاندهنده؛ شبی در بازداشتگاه نیروی سرکوبگر انتظامی

