شاملو درباره ساعدی گفت: «ساعدی وقتی زندان شاه را ترک گفت، جنازهٴ نيم جانی بيشتر نبود. ساعدی با آن خلاقيت جوشان، پس از شکنجه های جسمی و بيشتر روحی زندان اوين، ديگر مطلقاً زندگی نکرد… ساعدی برای ادامه کارش نياز به روحيات خود داشت و آنها اين روحيات را از او گرفتند. درختی دارد می بالد، و شما می آييد و آن را ارّه می کنيد. شما با اين کار، در نيروی بالندگی او دست نبرده ايد، بلکه خيلی ساده او را کشته ايد. اگر اين قتل عمد انجام نمی شد، هيچ چيز نمی توانست جلو باليدن آن را بگيرد. وقتی نابود شد، البته ديگر نمی بالد. و رژيم شاه ساعدی را خيلی ساده، نابود کرد!»..
اين که ساعدی خاموش شده است واقعيت ندارد. زيرا ساعدی هم چنان در همهٴ يادها و در مبارزات فرهنگی هر که عليه فرهنگ کشان حاکم می نويسد زنده است. چرا که صدای او در گوش همه طنين انداز است که گفت: «جاپای ما در ذهن همهٴ دنيا بايد باقی بماند. اگر اين کار را نکنيم مرده ايم. و اگر اين کار را بکنيم، تير خلاص به مغز عفن و پوسيده جمهوری اسلامی رها کرده ايم. و اگر اين کار را نکنيم مرده ايم. آرام ننشينيم. لحظه يی آرام ننشينيم. خموشيد خموشيد خموشی دم مرگ است. در اين راه بمانيد که خاموش نميريد.
ساعدی درباره رژيم خمينی نوشت: «کفتار بر رژيم خمينی شرف دارد. شرف کفتار بر رژيم خمينی در اين است که او به مرده خواری قناعت می کند ولی اين يک، نه تنها به تناول زنده ها و مرده ها مشغول است، که نفس زندگی را می خواهد نابود کند. شرف و حيثيت و فرهنگ انسانی را می خواهد به خاک بسپارد. می گويند آنچه را که همگان دانند نياز به گفتنش نيست. ولی امروزه زمانه چنان دگوگون شده که يادآوری همه اينها هزاران بار نياز به تکرار دارد. فرهنگ مارا دگرگون کرده اند. زبان مارا دگرگون کرده اند. ادبيات و هنر ما و آداب و رسوم و سنن ملی ما را دگرگون کرده اند. پوشش مردم ما را دگرگون کرده اند. قيافه ها را دگرگون کرده اند. خنده و شادی چنان با گريه و اندوه آميخته است که نه تنها برای غريبه ها، که برای آشناها نيز تفکيک آن از اين بسيار دشوار شده است».
یادش گرامی
غلامحسین ساعدی

