با هزار شوق که در آزمون دانشگاهها شرکت کرده باشی. با هزار احساس پيروزی و سعادت که نام خود را در فهرست قبولشدگان ديده باشی، با هزار احساس افتخار و رضايت که روپوش پزشکی يا مهندسی بپوشی يا روی صندلی حقوق و علوم و سياست و ادب و هنر بنشينی، و در فضای با شکوه عمارتها و باغچه های دانشگاه قدم گذاشته باشی، اما هنوز سه ماهه نخست ورودت به دانشگاه تمام نشده، دانشگاه ناگهان با تو حرفهای ديگرش را شروع می کند.
بله! ناگهان، همهٴ شوقها و دنيای زيبای آرزوهايت را برهم می زند، و يک دنيای ديگر جلو چشمهايت قرار می دهد. همين دانشگاه که به آن وارد شده ای! همين فضای اميدها و آرزوها، همين سرسراها و تالارها و سالنهايی که به تو اميد آينده ای درخشان می دهد، ناگهان در برابرت می ايستد و حرفهايش را می زند.
تولدی ديگر! تولدی خجسته تر. می دانی! تنها آموختن علوم، می تواند خيانت به آنها نيز باشد. تنها دانستن حقيقت، می تواند تحقير آن هم باشد. اين جا که آمده ای بايد چشمانت را به تمامی باز کنی. در آغاز، همين جا! همين جلو پايت را ببين. آن سه قطره خون که آنجا بر سنگهای جلو دانشکدهٴ فنی چکيده را می بينی! آن سه قطره خون را آورده ام آنجا که نمادی باشد از خونی که در اين سرزمين ريخته می شود. برای اين که هر سال به تو نشان بدهم. آن سه تن را هم من برگزيدم. آن سه تن، نمادی از بسيار بيداران اين خاکند. نمادی از سران جنبشها، بنيانگذاران جنبشها. آن روز روز تولد آن سه تن بود. روز شهادتشان نبود! نمی بينی که آنها به طور جاويدان در اين مکان و اين فضا مانده اند؟
«درد» بی پرده از در و ديوار
در تجلی ست يا اولی الابصار
پا به راه طلب نه! از ره عشق
بهراين راه، توشه ای بردار
اين ره! آن زاد راه، و آن منزل
مرد راهی اگر، بيا و بيار!
… و آن روز روز شانزده آذر بود. … و آنان که متولد شدند فريادها را تکرار کردند: اينسان:
برپا! برپا! ای هموطن!
يارانت شد گلگون کفن!
در زندانها از شکنجه ها!
سرها گشته دور از بدن!
برپا! برپا! ای هموطن! برپا! برپا! ای هموطن… برپا!… برپا!… اي… .
از د. نجمی
عکس از صفحه فیسبوکی من دردمشترکم مرا فریاد کن

