994966_219233591592983_1144649568_n

شلاقها فرود می آمدند.۸، … . ۹، … .۱۰، … . ۱۱، … . ۱۲، … .. يک مرد ريشو که درسمت راستش کنار در وانت ايستاده بود می شمرد. ۱۵، ۱۶، … … لحظه ای ضربات قطع شد. ريشو پرسيد:
-غلام اين شونزدهمی بود يا پونزدهمی؟
پاسدار گفت: تو می شمری! من شماره ش از دستم رفت. اگه تو حواست نيست من خودم بشمرم.
و ريشو با بی حوصلگی گفت: نه بابا خودم م شمرم. اين رو شونزده می گيرم. بزن! ۱۷، … . ۱۸، … .. ۱۹، … … …
يکی از دنده های محمد روی ميله وانت فشرده می شد. چشمش را بازکرد و به آدمهايی که در پياده رو آنسوی وانت با حالت غمزده و ترحم تماشا می کردند، نگاهی انداخت. پشت سر آنها حاجی را پيدا کرد. سويچ ماشينش رو توی دستش تکان تکان می داد و با لبخندی نگاهش می کرد و به او چشمک می زد. انگار اين پا و آن پا می کرد که شلاقها شروع شود تا او پی کارش برود.
ادامه مطلب را دراین سایت دنبال کنید
http://www.mojahedin.org/news/130201/«داستان-نازی-و-شلاق»-داستانی-از-يک-گزارش-موثق-به-مناسبت-روزحقوق-بشر-ا-ز-د.-نجمی