1797144_10200492810282939_1275724213_n

مي گويند اگوست ببل روزي در پارلمان، طبق مرسوم خود، يكي از آن سخنرانيهاي پرشور و آتشينش را ايراد مي كرد. ناگهان صداي كف زدنهاي شورانگيز و شديدي به گوشش رسيد. او سرش را بلند كرد و ديد صدا از نيمكتهايي برمي خيزد كه محل نشستن رقيبان اوست، نه از ميان دوستانش. نطقش را قطع كرد، يك لحظه به منظره خيره شد، بعد، انگار كه دارد با خودش حرف مي زند، با صداي بلند گفت: پيرمرد خرف! باز چه دسته گلي به آب دادي كه خوكها را چنين به وجد آورده است!

من وقتي اظهارنظر بي سروته آقاي رژيس دبره را، كه در واقع جز شمه يي از دروغ پردازي تبليغاتي آخوندها نيست و مي تواند از دهن ها و قلمهاي بي اسم و عنواني هم در آيد (كه درمي آيد و به وفور) در روزنامة لوموند(يكشنبه26 و دوشنبه 27 ژانويه) خواندم، بي اختيار اين آنكدوت(كه ازدرصد صحت و سقمش هم بي خبرم) در ذهنم تداعي شد. همراه با اين سؤال مقدر كه حضرت فيلسوف، هنگامي كه پس از دو سه روز گشت و گذار در تهران و قم سوار هواپيما مي شد كه به فرانسه برگردد، چرا اين سؤال را ـ ولو با صداي خفيف يا به صورت دروني ـ از خودش نكرد؟
از روي بي انصافي؟ بي تفاوتي مطلق؟ مماشات مبتذل و روزمره؟ يا به عكس ناشي از يك موضعگيري سياسي در جنگ بين مردم ايران و حاكميت ضد بشر؟
نظر شما چيست؟

#سفرنانه #اعتدالی #ایران #نابخشودنی #اعتراض #فتنه #بگونه