1011228_584249354984369_149368429_n

قرن من دارد مي‌ميرد و باز به‌دنيا مي‌آيد
قرن من، آخرين روزهايش چه زيبا خواهند بود
شبِ خوفناك مرا فريادهاي بامدادي از هم مي‌گسلد
قرن من از آفتاب لبريز خواهد شد،
اين سرزمين از آن ماست
مشتهاي خونين، دندانهاي به‌هم فشرده، پاهاي برهنه،
خاكي كه شبيه فرشي از ابريشم است،
اين جهنم، اين بهشت از آن ماست.
باشد كه درهايي كه براي ديگران‌اند، بسته شوند
باشد كه براي هميشه بسته شوند
باشد كه انسانها ديگر برده انسانها نباشند،
اين پيام از آن ماست.
زندگي كردن مثل يك درخت، تنها و آزاد،
زندگي در برادري مثل درختان يك جنگل،
اين رؤيا، رؤياي ماست.

«ناظم حكمت»