1965023_282788475214732_1441406133_n

جعفر اقدامی، زندانی سیاسی امسال ششمین نوروز خود را در زندان گذراند.او در مراسمی که به مناسبت سال نو در زندان گوهردشت برگزار شد، طنزی را که خود نوشته بود خواند که مورد استقبال زندانیان سیاسی قرار گرفت.نوشته ی جعفر اقدامی به همراه اسکن دست نویس وی را در ادامه می بینید :

فولونی وقتی از زندان آزاد شد گفت اول باید یه نفس عمیق تو هوای آزاد بکشم. به آرامی دست هاشو برد بالا و سینه اش را باز کرد و آرام آرام شروع کرد به نفس کشیدن. ناگهان رهگذری پرسید شما تازه از زندان آزاد شده اید؟ با تعجب گفتم بله بله شما از کجا فهمیدید؟ گفت آخه کدوم اسکولی توی این هوای آلوده پر از سرب و گازهای سمی نفس عمیق می کشه؟ متحیر شدم.
شروع کردم به قدم زدن توی پیاده رو و بعد پیچیدم توی یک کوچه. دیدم بچه ها گل کوچیک بازی می کنند یاد دوران کودکی و نوجوانی ام افتادم ایستادم و یه خورده نگاهشون کردم یک دفعه یکیشون برگشت گفت آقا می تونم یه چیزی بهتون بگم؟ گفتم بفرمایید. گفت لطفا به مجید توکلی بگید پاس بده، به جمشید صادق الحسینی بگید اینقدر قضیه رو جدی نگیره، به بهمن احمدی امویی بگید اینقدر لاف نیاد،به صالح کهندل بگین اینقدر سر به سر دیدار رئوفی نذاره. گفتم عجب! شما از کجا فهمیدین من زندان بودم. گفت از اون کتونی پر وصل و پینه ات که مثل توپ والیباله. خندیدم و به راهم ادامه دادم.
رفتم توی یه سوپر مارکت کمی خرید کنم انگار وارد بهشت شده بودم همه چی داشت؛ وای خدایا چند دقیقه ای به اجناس و قفسه ها خیره شدم. یکی زد رو شونه ام رو گفت تازه از زندان آزاد شدی؟ این بار با دستپاچگی جواب دادم آره شما چطور متوجه شدید؟ گفت آخه پنج دقیقه است عین بز اخوش زل زدی به مغازه. گفتم شما به بزرگواری خودتان ببخشید. بعد به فروشنده اونجا گفتم آقا لامپ یخچال و ثعلب دارید؟ با تعجب گفت نه . با خودم گفتم باید به رامین زیبایی (مسوول خرید در سالن دوازده)بگم که سفارش بده. فروشنده با تعجب گفت : چی می گی آقا با خودت؟ گفتم هیچی هیچی. خرید کردم و از مغازه خارج شدم.
سیگاری روشن کردم که ناگهان دو خانم آمدند جلو و گفتند سلام آقای فولونی حال شما چطوره؟ از دینتون واقعا خوشحالیم. تبریک می گیم. ایشالا آزادی همه زندونیا. دست و پامو گم کرده بودم و به تته پته افتاده بودم. گفتم اخه من چطوری شدم از کجا فهمیدین آزاد شدم؟ گفتند: ما همه عکس ها و کلیپ هاتون رو تو فیس بوک دیدیم. بعد یه کارت بهم دادند و گفتند اگه تونستید یه امضا هم از گروه ناوک بگیرید.( منظور از ناوک در اینجا نام گروهی سه نفره در سالن دوازده زندان رجایی شهر، شامل دیدار رئوفی، شاهین زینعلی و جعفر اقدامی است که در جشن ها و مراسم سرود و ترانه می خوانند)
القصه تصمیم گرفتم برم پاساژ و چند تا کادو برای اهالی خانواده بگیرم. جلوی پاساژ یه معتاد معرکه گرفته بود و می گفت:» بروسلی رو کشتند، تختی رو کشتند،داداشی رو کشتند، بابا ورزش آخر و عاقبت نداره…» لبخندی زدم و وارد پاساژ شدم تو گویی من در جای دیگری هستم. همین جور داشتم ویترینای مغازه ها رو ورنداز می کردم که تنه ام خورد به یک آقایی گفتم عذر می خوام. رو به من گفت: تازه از زندان آزاد شدید؟ گفتم آره چطور فهمیدید؟ گفت وقتی داشتی با اون خانم ها صحبت می کردی پشت سرت بودم حرفاتون رو شنیدم.
رفتم جلوتر دوباره خوردم به یکی. این دفعه طرف مثل تاپاله نقش بر زمین شد. سراسیمه رفتم بالا سرش گفتم آقا ببخشید من تازه از زندان آزاد شدم خیلی بلد نیستم تو پاساژ راه برم. شرمنده. عذر میخوام. سکوت چند ثانیه ای بینمون حاکم شد. داشتم با خودم فکر می کردم خدایا تو این جور موقعیت ها قرارمون نده دست گذاشتم زیر بغلش. وقتی بلندش کردم دیدم عروسک مانکنی جلوی مغازه است. خندم گرفت. دیدم یکی از روبرو داره با یه حالتی بهم پوزخند می زنه. ناگهان از کوره در رفتم و یه کمی با عصبانیت بهش خیره شدم. دیدم ای بابا اونم یه مانکن دیگه دم یه مغازه ی دیگس.
سرمو انداختم پایین و به سرعت دور شدم. رفتم توی یه بوتیک. فروشنده پشتش به من بود و داشت قفسه رو مرتب می کرد. با لهجه ترکی گفت : آقا ما نه سیگار قبول می کنیم نه پاسارگاد. ماتم برده بود و بعد رو کرد به وردستش و به ترکی گفت:» شیرزاد گت ای یکی دنه چای گتیر» از تعجب داشتم شاخ در می آوردم. یه هو برگشت و گفت :» کپک! هل نشو منم فرزاد مددزاده.»
فروردین ۹۳
جعفر(شاهین) اقدامی، زندان گوهردشت

#ایران #زندانیان #قیام #یگونه