در آتش ستمگريت
كه هيزمش استخوان من است
آرزوهايم رابراي آزادي
هرگز
قادر نيستي كه خاكستر كني
گامهاي رويارويي من با تو
كلمات تاريخ مرا مي نويسد
من آن شعله ام كه از جرقه پنهان نفرت
در تكراري پيوسته و قدرتمند
تجاوز هستي تو را، به كمين نشسته ام
و از آتش من
تو را گريزي نيست
شعر.. درآتش ستمگریت

