10268556_10152362675785309_4064081978031912508_n

وقتی که پرندهامون
توی دست شب اسیرن
اینهمه طناب گشنه
ایستادن که جون بگیرن ،
وقتی مادرای بی تاب
از خداشونه بمیرن
تا که رقص غنچه هاشون
بالای طناب نبینن ،

وقتی طعم چای و قهوه
مزۀ مجلس ختمه
برای مرغای عاشق
فاتحه میگن نه خطبه ،

وقتی یک عده نشستن
رسم پرواز و شکستن
واسۀ یه لقمه ای نون
گرگ و روباه می پرستن ،

ما باید از هم بپرسیم
کجا ایستادیم ، چه کردیم
جنگیدیم یا اینکه از ترس
شبارو بهانه کردیم

یادمون باشه که اون روز
حرمت ما رو شکستن
که سکوت کردیم و اونها
نور و به گلوله بستن

امیر کارگر