10340517_664469623588592_1537353958_o

«آزادی»
«… آزادی به بال ها می ماند
به نسيمی که در ميان برگ ها می وزد
و بر گلی ساده آرام می گيرد.
به خوابی می ماند که در آن
ما خود
رويای خويشتنيم.
به دندان فرو بردن در ميوه ی ممنوع می ماند آزادی
به گشودن دروازه ی قديمی متروک و
دست های زندانی.

آن سنگ به تکه نانی می ماند
آن کاغذهای سفيد به مرغان دريايی
آن برگ ها به پرنده گان.

انگشتانت پرنده گان را ماند:
همه چيزی به پرواز درمی آيد،

***
«نوشتن»
کيست آن که به پيش می راند
قلمی را که بر کاغذ می گذارم
در لحظه ی تنهايی؟
برای که می نويسد،
آن که به خاطر من قلم بر کاغذ می گذارد؟
اين کرانه که پديد آمده از لب ها، از روياها،
از تپه يی خاموش، از گردابی،
از شانه يی که بر آن سر می گذارم
و جهان را
جاودانه به فراموشی می سپارم.


کسی در اندرونم می نويسد، دستم را به حرکت درمی آورد
سخنی می شنود، درنگ می کند،
کسی که ميان کوهستان سر سبز و دريای فيروزه گون گرفتار آمده
است.
او با اشتياقی سرد
به آنچه من بر کاغذ می آورم می انديشد.
در اين آتش داد
همه چيزی می سوزد
با اين همه اما، اين داور
خود
قربانی است
و با محکوم کردن من خود را محکوم می کند.

به همه کس می نويسد
هيچ کس را فرا نمی خواند
برای خود می نويسد
خود را به فراموشی می سپارد
و چون نوشتن به پايان رسد
ديگر بار
به هيأت من درمی آيد.