روز بدی بود. وقتی به من گفتند باید برای اجرای حکم بیایی، انگار قلبم کنده شد؛ انگار دوباره خبر دادند پسرت مرده است. خیلی حالم بد شد. پاهایم میلرزیدند. حال بدی داشتم. نمیتوانستم حرکت کنم. به سمت زندان رفتم. باید به زندان «وکیلآباد» مشهد میرفتم چون اعدامیها را آن جا نگه میدارند. مدارک را بردم و در اتاق یکی از مسوولان زندان رضایت دادم.» پدر از حسش پس از رضایت میگوید:«مثل آدم تبداری که تبش پایین بیاید و بدنش آرام شود، آرام شدم. حالم خوب شد. همه کسانی که در زندان بودند از من تشکر میکردند حتی آن هایی که من را نمیشناختند. همه حالشان خوب شده بود.
پدری که از قاتل فرزندش گذشت: آرام شدم


