10257764_460741370738936_6879006158659828341_n
1609923_460741460738927_6569888346627310025_n

روز بدی بود. وقتی به من گفتند باید برای اجرای حکم بیایی، انگار قلبم کنده ‌شد؛ انگار دوباره خبر دادند پسرت مرده‌ است. خیلی حالم بد شد. پاهایم می‌لرزیدند. حال بدی داشتم. نمی‌توانستم حرکت کنم. به سمت زندان رفتم. باید به زندان «وکیل‌آباد» مشهد می‌رفتم چون اعدامی‌ها را آن جا نگه‌ می‌دارند. مدارک را بردم و در اتاق یکی از مسوولان زندان رضایت دادم.» پدر از حسش پس از رضایت می‌گوید:«مثل آدم تب‌داری که تبش پایین بیاید و بدنش آرام شود، آرام شدم. حالم خوب شد. همه کسانی که در زندان بودند از من تشکر می‌کردند حتی آن هایی که من را نمی‌شناختند. همه حال‌شان خوب شده‌ بود.