محمود سرابی , نویسنده و روزنامه نگار متعهد از انگلستان :
به شیرمردی که به افسانه پیوست
از آسمان آمد به آسمان پیوست
لبخندی جادویی با پیام مهربانی
وقتی میخواهیم از او بنویسم میترسم، دستهایم با قلم خوب نمیچرخد. وحشت دارم.
در سی و چند سال گذشته هزاران مطلب و مقاله و خطابه نوشتهام که مجموعه آنان را اگر بخواهم کتاب کنم دهها جلد کتاب خواهد شد. نویسندگی حرفه اصلی زندگی من شده است ولی به حکم رفاقت، به حکم سالها دوستی به حکم سزاواری لیاقتها و شایستگیهای او، به دلیل شهامت، رشادت او و به دلیل جان سپردن قهرمانانهاش میترسم که نتوانم حق مطلب را درباره او ادا کنم. به شرف و وجدانم و ایرانم که برای او هم عزیزترین بود سوگند میخورم از نوشتن در باره حبیب خیبری وحشت دارم.
سی سال از مرگ باشکوه او میگذرد. بهارانه سینه او را گلگون کردند. آنان که در زندان اوین سال ۱۳۶۳ زندانی بودند، به یاد دارند که در حسینیه اوین لاجوردی جلاد حبیب را با پیکری شکنجه شده آورد و با صدای بلند فریاد زد حالا که جلوی دوربین تلویزیون توبه نمیکنی، همین جا توبه کن و فردا آزادت می کنم.
حاضران میگوید: حبیب سرش را به سویی دیگر کرد تا حتی نگاهش به چشم مرد جلاد نیفتد و باز هم حاضران در آن سالن در زندان اوین میگویند: شیرزنی نیز از میان زندانیان زن فریاد زد: حبیب مردانه بمیر.
و لاجوردی جلاد که در مقابل زنان تحقیر شده بود هر دو را به جوخه اعدام سپرد.
حبیب از جنس ناب انسانیت بود. هر آنچه همه داشتند او زیادی داشت. مانند پرشهایش در فوتبال بود. با قد کوتاهی بالاتر از همه قدبلندهای فوتبال ایران در آسیا سر میزد. اندازه قد خودش میپرید.
طوفان سیاه خمینی شوم شکوفایی فوتبال او را به خزان کشید ولی حماسه حبیب ماندگار شد تا نسلهای جوان ایران زمین نام حبیب را در شاهنامه واقعی تاریخ حماسهای جاودانه کنند.
در خانه حاج آقا خیبری در پامنار سه پسر پا به توپ به دنیا آمدند. مهدی، هادی و حبیب. حاجی در مغازهاش به روی همه باز بود. اصلاً حبیب عکس برگردان حاجی خیبری بود. همان صفا و محبت و مهربانی.
مهدی اول همایی شد در دفاع راست تیم هما تا پوشیدن پیراهن تیم ملی هم رفت ولی تحصیل را به فوتبال ترجیح داد. و قبل از انقلاب به امریکا رفت تا تحصیل کند. هادی برادر میانی بود و با من در باشگاه اقبال همبازی شد و حبیب هم همایی شد. رفاقت من و حبیب از بازیهای دوستانه زمینهای خاکی شروع شد. جایی که در کنار بازیکنانی چون: مهدی خیبری، میرفخرایی، حسن نایب آقا، سجاد صادقی، مهدی غزال، بهروز داریان، محمد جهانی، دو جوان کم و سن و سال هم حبیب و من بودیم و عشقمان هم بعضی ظهرها سر بازار تهران چلوکباب نایب و مش نوروز بود.
با حبیب جفت و جور شده بودیم. خیلی وقتها که تمرین و مسابقات نبود را با هم میگذراندیم. تفریحمان هم خوردنیهای مختلف بود از بستنی اکبر مشدی تا گل و بلیل تا آبمیوه فروشیها و جگرکیهای تهران و شاید باور نکردنی نباشد کمتر حرفمان فوتبالی بود. حبیب آهن ربای محبت داشت. غیرممکن بود ساعاتی با او باشی و هرگز چهره، حرف زدن و آن لبخند جادوئیش را فراموش کنی. با ادب، نزاکت، محبت و شرم، رفاقتش و فروافتادگیش اسیرت میکرد. و عجیب بامزه و شیرینکار در جمع بود. یادم میآید یکی از شیرینکاریهایش این بودکه اسم هر کس را از پشت سرش طوری صدا میزد که فکر میکردی کسی از ده، بیست متری صدایت میکند و بر میگشتی و دنبال صدا میگشتی و او با آن قیافه معصوم و مظلوم چنان نگاهت میکرد که تنها به او فکر نمیکردی صدا کرده باشد. از این قبیل شوخیهای بامزه که نقل مجلس بازیهای فوتبال مان بود. که با اتوبوس میرفتیم.
حبیب در تیم هما از پسربچهای کم نام و نشان به سرعت به بازیکنی طراز اول تبدیل شد. سرعت فوقالعاده، تکنیک نابش، پرشی حیرت انگیز و هوشی سرشار از حبیب بازیکنی در قد و قواره تیم ملی سالهایی ساخت که بازیکنان بزرگی در دفاع راست مانند حسن نظری، پورحیدری، مجید حلوایی، تابش و… بودند ولی بزرگمرد کوچک فوتبال ایران در مسابقات مقدماتی جام جهانی آرژانتین در برابر کویت با پیراهن مقدس تیم ملی فوتبال ایران یکی از دو گل پیروزی ساز را به ثمر رساند تا نشان دهد فوتبال ایران صاحب اعجوبهای استثنایی در فوتبال و اخلاق شده است. هرگز کسی بیاد ندارد با حیب خیبری حتی به بگو و مگو هم کارش کشیده باشد و در برابر همه ترشروییهای دیگران تنها با لبخند جادوییاش همه را خلع سلاح محبتش میکرد.
انقلاب رسید و دیو سیاهپوش همه چیز را مصادره کرد. با حبیب از بحبوبه آن روزها صحبت از چه خواهد شد میکردیم. خیلی زود اعتقاد و احترامش از خمینی بریده شد. معلم شده بود به بچههای بیبضاعت جنوب شهر درس میداد. ساعاتی هم به زندان قصر میرفت زندانیان دربند و معتاد را به ورزش میکشاند. در افکار بلند و انسانیش فردایی روشن و مملو از آزادی و شادابی و شادکامی میدید.
او به سازمان مجاهدین پیوسته بود. در صحبتهایی که باهم میکردیم آرزوهای خود را در قالب این سازمان میدید. وقتی هم جدی یعنی جدی بود آنقدر جدی بود که سینهاش را تعارف گلولههای سربی دژخیمان خمینی کرد.
گفتم وحشت دارم بنویسم. همیشه از این میترسم نتوانم حق مطلب را ادا کنم و به همان لحظه رسیدم صدها حرف، خاطره و حماسه در قلب و خاطره و قلم خود دارم ولی قادر به نوشتن بیشتر نیستم چون بغض در گلوی نشسته و اشک در چشمان آرمیده دیگر مجال نمیدهد فقط میگویم فرشتهای انسان نما بود.
فرشتهای انسان نما
وقتی بخشی از زندگیت که مملو از خاطرات است به سینهات سنجاق میشود و سینهات با یادآوری خاطرات طپشش بالا و پائین میرود، دیگر نمیتوان جلوی باران چشمان ابری را گرفت. آرزو میکنی یک بار دیگر زندگیت به آن روزها برگردد و فرصت داشته باشی یک بار دیگر با آدمها و روزهای گذشته زندگی را تکرار کنی.
هر کدام از شما که این نوشته رامیخوانید لحظهای خود را در این آرزو با من شریک کنید و سفری به خاطرات خود کنید هر لحظه، ماه، یا سالهای گذشته را به یاد آورید که واقعاً دلتان میخواهد به آن لحظات برگردید. برای من طی چند دهه گذشته عمرم شاید مهمترینهایش 3 خاطره عزیز و دوست داشتنی خواهد بود. یکی از آنان متعلق به حبیب است. رفیقی که بیشتر از برادرهایم دوستش داشتم و وقتی که دژخیمان خمینی جلاد بدنبالش میگشتند میان آن همه دوست و رفیقی که سراسر ایران داشت به من زنگ زد و پرسید من محمودی هستم چند روزی مهمان نمیخواهی؟
حتی بوی صدایش را حس میکردم و میدانستم چرا خودش را با اسم جعلی معرفی میکند چون نگران بود که شاید تلفن من هم تحت کنترل باشد!
در میدان توحید قرار ملاقات گذاشتیم و وقتی سوار شد کلاهی تا زیر ابروهایش کشیده بود و ریشی انبوه چهرهاش را پوشانده بود. وقتی دیدمش با خنده پرسیدم آقای محمودی با این ریش و سبیل که میبینمت یاد چند سال پیش میافتم که سبیل گذاشته بودی و میگفتی سبیل گذاشتم که بعضیها صدام نکنن بچه بیا اینجا. و چقدر میخندیدیم…
حبیب مدتی در خانه من بود و هر دو میدانستیم جلادان کمیتههای بازار و گلوبندک سخت به دنبالش هستند.
در مدتی که در خانه من بود قرار گذاشتیم دلالی او را از ایران خارج کند. چند نفر از کسانی که رازدار بودند را شبهایی به خانه دعوت میکردم تا با هم باشیم و حبیب خیلی احساس تنهایی نکند.
حبیب بمن یاد میداد که چطور از کتاب بعنوان وسیلهای برای جاسازی مدارک استفاده کنم. فوت و فنهای مخفی کاری را بمن میآموخت و سرگرمی او دخترم هانیه بود که آن زمان حدود 2 سالش بود.
حبیب با کد و رمزهای خودش گهگاه از تلفن خانه استفاده میکرد و یکبار هم بمن گفت قراری گذاشته و میرود و برمیگردد!؟ به او گفتم ریسک بزرگی است مدت باقیمانده را بیرون نرو تا زمان خروجت از ایران برسد. ولی اصرار کرد و با همان خنده جادویی ما را مغلوب کرد ولی به کسی که اطمینان داشتم او را سپردم که ببرد و برگرداند. که همین گونه هم شد. تا اینکه دوباره گفت باید باز هم برود و کسی را حوالی میدان فوزیه (امام حسین) ملاقات کند و اصرار هم کرد که تنها برود و برگردد. ولی کسی که قرار بود حبیب را ملاقات کند، لو رفته بود و تحت نظر بود . هر دو را در محل ملاقات دستگیر کردند. من چشم براه رفیقی بودم که داستان رفیق نیمه راه شد. حبیب پرکشید و لبخند جادوئیش را به میراث برای همیشه به ما بخشید.
#ایران #حبیب_خیبری #همبستگی #بگونه

