10254017_295720973921482_6913943378806849160_n

نوشته شده توسط : نکیسا بامداد
تقدیم به:
Middle East Forum for Development

باز در خبرها آمده بود: خودکشی، خودسوزی ، باز خبر مرگ انسانهای بستوه آمده از……….
با خود می اندیشم انسان کسی که وجودش پر است از محبت و خشم و امید و آرزو واحساس وچشمانش همیشه دوخته بر آینده.انسان همان که هر سلولش زندگی را فریاد می زند همانی که با هزار حیله و ترفند شیرین و زیبا و حتی گاه با شیطنتهای نا بجا برای رسیدن به آمال وآرزوهای زندگیش به هر بهانه ای می جنگد و مبارزه می کند به چه عمقی از درد و رنج و غم و یاس و ناامیدی و پوچی و تهی شدن میرسد که به پایان زندگی می اندیشد.
آنقدر در درد و رنج و مشکلات فراوان فرو می رود که نقطه پایان می گذارد برای ادامه زندگی و عشق ورزیدنهایش، دیدنها و بودنها و داشتنها و ره پیمودنهایش. چگونه است که می تواند در فصل بهار عاشق نباشد از شکفتن گلها مسرور نگردد با دیدن آب و درخت و جنگل و رود زندگی را احساس نکند و سرشار از ان نشود، دوستانش را درنیابد و به خانواده و ارزشهایش نیاندیشد و از تصور آتش و زبانه هایش نهراسد و در میان همه هستی با این همه بهانه های کوچک و بزرگ برای بودن و ماندن و زیستن مرگ را تنها چاره یابد و آن هم نه یک مرگ معمول و راحت بلکه مرگی به دردی دو صد چندان جانکاه و غم انگیزتر از آنچه در طول زندگیش داشت، دست می زند .
راستی چه قدرتی در او بیدار می شود که میتواند به همه آنچه که من و ما داریم یک نه بزرگ بگوید و برود و در همان زمان با رفتنش می خواهد که برای آخرین بار یک نه بزرگ را فریاد کند فریادی در امتداد درد همه آن شبها و روزهایی که دید و چشید و کشید. یک نه به ژرفای تمام نه هایی که در زندگی شنید.او اعتراض می کند به آنچه هست و فریاد می کند آنچه را که می بایست می بود و از او دریغش داشتند او تمام آن آتشی را که در وجودش زبانه می کشید با سوختنی غیر قابل تصور با شعله های آتش اینک به نمایش می گذارد تا تنها یک امید از میان هزاران امید از دست رفته اش را بتواند در اتش خشمش فریاد کند و حتی در آخرین ایستگاه زندگیش با مظلومیت تمام و مایه گذاری از تک تک سلولهای وجودش برای بازماندگان نسل خویش تنها یک پیام باقی می گذارد: نه و بدینگونه به این همه بی عدالتی و سرکوب ، به این همه تحقیر و فقروفحشا و چپاول تا بن استخوانش اعتراض می کند.
و فهم این بخش از کارکرد انسان درعین برانگختن تاسف و تاثر، درعین هولناک بودنش چه بسیار شگفت انگیز نیز هست.
تنها راهی که برایش باقی گذاشته شده و می تواند از آن طریق خشم و اعتراض خود را فریاد کند. آرزویی که دیگر کسی توان آن را ندارد تا او را ممنوع کند. تنها قدرت تصمیمی که هیچ کس نیست که باز هم برایش سدی بسازد. تنها رویایی که او می تواند انجامش دهد تنها آینده ایی که او تصورش می کند و تنها حس مالکیتی که برایش باقی مانده و تنها روشی که فکر می کند می تواند اعتراض کند. تنها رای که کسی توان دزدینش را ندارد.
براستی چرا یک دانشجوی جوان انسانی که پر از شور و شوق عشق و زندگی می بایست می بود ، جوانی که به دنبال آرزوهایش می بایست هر شب رویا می دید و هر روز به دنبال هدفش می دوید و باز می دوید جوانی که می بایست دوست می داشت و دوست داشته می شد، عشق می ورزید، به آفتاب و باران می نگریست و از دیدن لبخند مادر شاد می شد و با گامهای پدر همراه ،با بوی نان و سفره و خانواده انرژی می گرفت و لذت می برد، همان جوانی که می بایست آینده را می ساخت، نه تنها برای خود که برای آیندگان نیز آینده ساز می شد، بر او چه رفت که در سرزمین پر از ثروت و نفت و گاز و فرصتهای آینده ساز دیگر سهمش از ان همه یک گالن بنزین برای به اتش کشیدن وجود جوان خویش شد؟
او که یک دانشجو بود او که یک جوان باهوش و توانا بود اما چرا این همه خالی از زندگی؟ با او چه کردند با مردم میهنم چه کردند که مردن و دست از زندگی شستن اینگونه برایشان روزمره شده.بر این سرزمین چه می گذرد که امیدها ناامید شده دلها تهی شده و نگاهها سرد و جسمها بی روح؟ و سوال بزرگ اینجاست پاسخگو کیست؟چه کسی مسبب مرگ این همه زندگیست ؟ چه کسی فقر و گرسنگی و سرکوب را رواج می دهد ؟ چه کسی امیدها را به بن بست می کشاند ؟ چه کسی آرزوها را می خشکاند ؟ چه کسی همه چیزرا به رنگ غم و اندوه و زشتی و تباهی و سیاهی در می آورد؟ به راستی مسئول کیست؟
آیا جز این است که مسبب اول و اخر این همه درد و رنج و غم و اندوه کسی جز رژیم نکبت و جنایت پیشه اخوندی که دار زدن انسانها را در ملا عام جزو نمایشات روز مره مردم کشور کرده؟ هم او که زیبایی و زیبا پسندی را علامت ممنوع می زند، هم او که زنان را به جرم عشق ورزیدن سنگسار می کند، هم او که مردان را به جرم نوشیدن شلاق می کوبد، هم او که خواندن را جرم می داند، رقصیدن را گناه، دوست داشتن را زشت، سرور و مستی را هرزگی، پایداری و استقامت را نفاق، هم او که آزادی خواهی را جرم کرده حق رای و اندیشه را دزدیده، هم او که سیاهی را برگزیده و گریه و ناله و بر سر و سینه کوبیدن و ضجه کشیدن را ترویج می کند، هم او که ایرانی را جدا جدا می خواهد و هویت و ملیتش را از او به یغما برده و درِ هر گونه شادی را به رویش بسته، هم او که در سرزمین غنی از نفت و گازش پدرفقیر خانواده به همراه دختر معصومش خود را بر تک شاخه درختی می آویزند تا مظلومیت و حقانیت خویش را بر نظام نکبت اخوندی فریاد کنند. هم او که دخترکان را به جرم دفاع از ناموس شکنجه می کند و به چوبه دار می آویزد ،هم او که هر که قلب و روحش از انسانیت تهیست و دستانش از ظلم سیاه بر عرش می نشاند و هرآنکه را که می فهمد و درک می کند و دل می سوزاند به هر بهانه ای به نیستی و تباهی وخاموشی می کشاند.به راستی مگر قدرت تحمل هر انسانی تا چه اندازه است و تا چه میزان میتوان دید و تحمل کرد و هیچ نگفت؟..