آنانكه گفتند:«تاريخ توالي فصول نيست، توالي چشماندازهاي بيبازگشت است.»
و در سوم خرداد ماه سال ۱۳۵۰در نبردي حماسي و نابرابر با مزدوارن رژيم ضد خلقي شاه در خانه هاي تيمي،تا آخرين نفس و تا آخرين قطره خونشان رزميدند و مرز سرخي بين سازشكاري و تسليم طلبي و نبرد و پايداري و وفاداري به عهد و پيمان با خلق و آرمانشان تا به آخر كشيدند.
انقلابي دلير شهيد امير پرويز پويان در سال ۱۳۲۵ در مشهد بدنيا آمد.فعاليتهاي سياسي خود را در دوره دبيرستان شروع كردو از بنيانگذاران هسته اوليه سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران بود.او همراه با فدايي شهيد مسعود احمد زاده از طريق تماسهايي با مشهد توانستند در اسفند ۱۳۴۷ هستهاي را در اين شهر ايجاد کنند. آنها سپس با گروه جزني –ظريفي پيشگام تدوين و برداشتن نخستين گامهاي عملي مبارزه چريکي در ايران بودند.
پويان در آن سالها كه مبارزه انقلابي نهالي كوچك , و دشمن تا دندان مسلح گرم در كار شكنجه و شكار پيشتازاني كه بن بست زمان را شكسته بودند بود, در مقاله ” ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا” بيتحركي و انفعال گروههايي كه صرفا به مبارزه سياسي اعتقاد داشتند، را مورد حمله قرار داد و اين انفعال را «تئوري بقا» ناميد.”رد تئوري بقا” پاسخ پويان به مدعيان ترسو و تسليم طلبي بود كه تشديد اختناق و سركوب را به حساب انقلابيون ميگذاشتند . او معتقد بود:”نظريه ي «تعرض نکنيم تا باقي بمانيم» در حقيقت چيزي جز اين نيست که بگوئيم: «به پليس اجازه دهيم تا بدون برخورد با مانع ما را در نطفه نابود کند».اين
مقاله در ميان دانشجويان و روشنفكران وسيعا پخش شد و تاثير عميقي بر آنها گذاشت.
پويان خطاب به «آنها که از سنگر اپورتونيسم به حملات خود به مبارزه مسلحانه پيشاهنگان خلق ادامه میدهند» نوشت:« نمیدانند که درک ما از «بقا» از ديدگاه انجام تاريخی و جنبه استراتژيک آناست. برداشت ما از بقاء افراد و گروههای انقلابی از نظر تجربهای است که برای مراحل بعدی جنبش میگذارند، نه صرفاً باقی ماندن خود اين افراد و گروهها. در حاليکه نقش فعال و ضروری خود را بازی نکردن و در نتيجه بر جامعه و جنبش بیتاثير ماندن، و در قبال اين موضع منفعل به بقاء صوری خود ادامه دادن از ديدگاه تاريخی «بقاء» نيست، بلکه در نهايت نابودی است. ولی تعرض کردن و تجربه از خود باقی گذاشتن و آنگاه از بين رفتن در صورتی که ژرف و تاريخی قضايا را بررسی کنيم وجود است، باقی ماندن است.
شاعر انقلابی شهيد «سعيد سلطانپور» در باره رفیق امیر پرویز پويان- مي نويسد: —-در زندان بودم كه خبر رسيد. عكس رفيق با ديگر رفقايش در روزنامه بود. نگاهم روى عكس ماند… پویان… شگفتا… آغاز كردند…
پس آن سفرهايش به روستاها، آن دوستى هايش با مردمان جوراجور… آن پيرمرد روستايى در قطار… آن جوان با آن لباس چرب و روغنى در قهوه خانه… آن يادداشت ها… آن شيوه هاى مختلف لباس پوشيدن هايش… شكل مردم بود… مثل مردم حرف می زد… آن كتاب ها… آن ترجمه ها… آن غيبت هاى ناگهانى… يك روز در مشهد… يك روز در شهرهاى لرستان… يك روز در تبريز… هميشه در ميان مردم و به ندرت در ميان ما روشنفكران… به راستى شگفت انگيز بود. و آن روز… كنار چمن دانشگاه… نوشته اى از جُرج حبش ترجمه مى كرد. كنارش نشسته بودم، سر برداشت. آن چهره ی سبز تند. آن چشم هاى نافذ مهربان و آن لحن بومى صدايش: «نيروهاى انقلابى ايران چوب خيانت حزب توده را مى خورند. اين خيانت تاريخى است، تنها با يك حركت تاريخى مى توان آن را شست». «اين ديكتاتورى گنديده است، مردم بايد باور كنند». «از ماركسيسم حرف زدن بد نيست، به ماركسيسم عمل كردن دشوار است» و بعد… با لحنى ساده پرسيد: «مى توانى به من گريم ياد بدهى؟!» تعجب كردم و به آرامى گفت: «به تئاتر علاقه مندم، شايد بيايم بچه ها را گريم كنم…» و آن شب… زمستان بود. نفس روى سبيل ها يخ مى بست. آن جُثه ی مقاوم و چالاك… آن پيكر ريز، اما يكپارچه تحرک و تلاش… مى لرزيد… با آن پيراهن و ژاكت تازه، با آن كت معمولى… عجيب اصرار داشت سرد نيست… گفت: «لباس زياد، دست و پاگير است». … گفتم: «آخر اين هم شد لباس». گفت: «خيلى هم اشرافيه» و دستش را كه در جيب داشت از آستر بال كت بيرون و با پنجه اش ادا درآورد. خنده ام گرفت. خنديد: «شايد تو هم روزى لازم باشد آستر كتت را پاره كنى». سر در نياوردم. در آن يخبندان هزاران متر قدم زديم و او از زندگى كارگران مى گفت. از زندگى دهقان ها، از سنديكاها، از شركت هاى زراعى… از بانك ها… از وام هاى مردم تهيدست… و بعد… از روشنفكران بورژوايى مى گفت: «همه در خلوت و در حرف مبارزند!!». گفتم: «چه مى شود كرد؟». خنديد. گفت: «اگر برايم با دقت بگويى چه نمى شود كرد، به تو خواهم گفت چه مى شود كرد». خاموش ماندم. «براى آن كه حتی بفهمى چه نمى شود كرد، بايد كار كنى، بايد جامعه را بشناسى، به دهات بروى، از كارخانه خبر داشته باشى، بايد بدانى زير اين سقف ها چه مى گذرد» و به آلونك هاى پشت مجسمه اشاره كرد. از آن شب ديگر او را نديدم. فكر مى كنم آن شب همين كه با تكان سر و تندى نگاه به آلونك ها اشاره كرد، در ميان همان آلونك ها از من جدا شد. هر وقت به او فكر مى كنم، آلونك ها را در آن زمستان سرد مى بينم و آن رفيق ريزنقش را كه مثل گوزنى سرما زده در لا به لاى آلونك ها از من دور شد. مبارزى هنرمند بود. گاه شعر مى سرود و گاه قصه اى مى نوشت. در نقد هنر و هنرمند اگر چه بیش از چند نوشته ندارد، بنيان گذار نگرش و شيوه اى ماركسيستى در نقد هنر است. آن آخرين شبى كه ديدمش از خانه تيمى به تئاتر آمده بود و من نمى دانستم. مثل كودكى روستايى ساده و مثل توسنى كوهى هوشيار بود. رفيقى ساده و هوشيار، نقاد و مهربان … رفيقى انقلابى كه به ما درس ها آموخت.
گرامي باد ياد و خاطره سه پيشاهنگ و طلايه دار خلق سه چريك فدايي خلق، امير پرويز پويان, رحمت الله پيرو نذيري و اسكندر صادقي نژاد

