10411802_303850716441841_1154961804566725399_n
(جمشید پیمان)
غلامرضرضا خسروی را امروز صبــح دار زدند
او فقط و فقط یک جرم داشت: او مـــــجــــاهـــد خــــلـــــق بود
و این ، در منطق آخوند های جنایتکار ، گناهی نابخشودنی است
در هر حال …. روبه صفتانِ زشت خو را نکشند
چراغِ یـادِ تو دَر دیده می سوخت
درآن شب های بی مهتابِ دَم سَرد
نبودی پیشَ من ، امّا دلِ من
تو را در سینه ام تکرار می کرد .
خیالِ خسته ام پُـر می شد از تـو
در آن شب ها که چشمم غرقِ خون بود
تو بودی گُل به باغِ خاطراتـم
دلم با یـادِ رویت، لاله گون بود .
نه لب بستی، نه بستی دیده ات را
شدی خندان، خرامان ، بر سرِ دار
شکستی پشتِ شب را ، تـا ازین پس
نماند دیده ای با دَرد ، بـیـدار .
شدی جاری تـو در تـوفانِ نبضم
تو گشتی جاوِدان در سینه ی من
رَماندی تیره گی را از نگاهم
نگاهِ روشنت، آئینه ی من .
پُر از خورشید کردی آسمان را
سپـردی جان که «شب» پایان پذیرد
دلت از روشنایی لب به لب بود
تو جان دادی که « آزادی » نـمیرد .