Untitled-3

چه كثافتهايي بر ما حكومت مي كنند!

امروز صبح مادر سعید زینالی با یکی دیگر از مادران شهیدان جنبش سبز سرزده به آتلیه ام آمدند. دنبال خبری از سعیدش که از ماجرای کوی دانشگاه بازداشت و هیچکس خبری از او ندارد به اشتباه به سمت من هدایت شده بود. منصوره به کیش که پنج خواهر و برادر و یک داماد را در دهه شصت از دست داده است آدرس مرا به آنها داده بود. سعید زینالی، ۲۳ تیر ماه ۱۳۷۸ در مقابل چشم‌های مادرش بازداشت شد و از آن تاریخ تاکنون، جز یک تماس تلفنی کوتاه، هیچ خبری از این فارغ التحصیل کامپیو‌تر دانشگاه تهران در دست نیست. اکرم نقابی، مادر سعید زینالی به من گفت «هیچ جواب قطعی نمیدهند . چند وقت پیش از دادستانی به من زنگ زدند گفتند که سعید زینالی آزاد شده. نمیدانید چقدر خوشحال شدم چه حالی پیدا کردم. اما بعد انکار کردند. گفتند ما پرونده را دیدیم اشتباه شده. بعد گفتند نگران نباشید و ما پی گیر هستیم و خبرتان میکنیم.»
می گفت رفتیم دادستانی گفتند نماینده سپاه را خواسته ایم اینجا و با او جلسه می گذاریم و قضیه را روشن میکنیم. قرار بود ظرف ده روز جلسه را بگذارند اما اکنون مدت ها گذشته و هیچ خبری نیست».
می گفت که دادیار ناظر زندان به پدر سعید گفته هر موقع میخواهیم جای سعید را پیدا کنیم و به شما اطلاعات بدهیم جایش را عوض می کنند. اما توضیح نداده که چه کسی جای سعید را عوض میکند اصلا سعید دست چه کسی است؟ اصلا زنده است؟» خانم نقابی می گفت: «من هم که نمی روم خودشان زنگ میزنند می گویند فلان روز بیا فلان جا درباره سعید صحبت کنیم. می رویم باز ما را بازی میدهند. میگویند درخواست ملاقات بنویس. می نویسیم می گویند خبر میدهیم و دیگر باز خبری نمی شود. دیگر بریده ام، نمیدانم چه باید بکنم، به کدام عدالت و کدام قانون شکایت ببرم. خودشان زنگ میزنند می روم میگویند یک ماه صبر کن. دو ماه صبر کن ما خبر میدهیم و مساله امنیتی است و… آن روز در دادستانی دیگر داد و بیداد کردم، گفتم آقا ۱۴ سال صبر کردم باز هم باید صبر کنم؟ به من گفتند حال و روزت را بنویس و درخواست ملاقات بنویس. خودش را نیز به زندان می فرستند و چهل و چند روز در انفرادی نگه می دارند تا از پیگیری پرونده انصراف دهد. می گفت «من بعد از آزادی از زندان به دلیل پارگی رگ های عصبی جراحی کردم و با عصا رفته بودم. نوشتم و گفتند به حاجی میدهیم و خبر میدهیم. باز هم هیچ خبری نشد.»
مادر مظلوم که آذری و بسیار زجرکشیده بود برایم از پیگیریهایش در این پانزده سال گفت. از بازداشت دخترش که برای زهر چشم گرفتن و وادار کردنش به عدم پیگیری ماجرا توسط سپاه انجام شد گفت. دیگر ارگان و شخصیتی حکومتی نمانده که به او مراجعه نکرده باشد. از این گفت که محسنی اژه ای به او گفته برای یک مشت استخوان چرا اینقدر سماجت و پیگیری می کنی و او و همسرش را از اطاقش با لحن توهین آمیز بیرون کرده است. از خاتمی گفت که چند روز بعد از دیدارش در همان زمان در تلویزیون گفته بود که هیچ دانشجویی مربوط به کوی دانشگاه در زندان یا بازداشت نیست. از محمد هاشمی که سالها پیش پرونده او را گرفته تا به دست پدر ش برساند تا نزد رهبر برده شود ولی سالها گذشته و خبری نشده است. از مراجعش به دفتر روحانی و تقاضای ملاقات و نپذیرفته شدنش. از مسیح علینژاد که ماهی دو یا سه بار احوالش را می پرسد و به سخنانش در مورد پیگیرهای اخیرش گوش می دهد….. کاش سعید زینالی را می شناختم و خبری از او داشتم. تنها جمعی کفن پوش از دانشجویان در ماجرای کوی دانشگاه را به یاد دارم که بعد از مفقود شدن سعید فهمیدم یکی از آن ها سعید زینالی بوده است. به آنها گفتم که سالهاست در گوشه ای خزیده ام و خبری از کسی ندارم. تنها در حضورشان با همسر هاله سحابی مرحوم تماس گرفتم تا به واسطه دوستی با خاتمی برایشان از روحانی وقتی بگیرند . دکتر شامخی تلفنی با مادر سعید همدردی کرد ولی به من گفت بعید است روحانی وقت بدهد ولی قول داد تلاشش را بکند. چه کثافت هایی بر ما حکومت می کنند. کسانی که حتی به نگاه زجرکشیده یک مادر ساده ی شهرستانی رحم نمی کنند و حاضر نیستند با یک پاسخ ساده که «کشته شده است یا هر چیز دیگر » او را از این انتظار جانفرسا در آورند. حالم بدجوری گرفته است. حالم از خودم و خودمان بهم می خورد که هیچ غلطی نمی کنیم. بعد از رفتنش بر صندلی که نشسته بود بوسه زدم و سرم را برای چند لحظه همانجا گذاشتم ولی آرام نشدم. آرام نشدم
دكتر خليقي
بر گرفته از فيس بوك