10483965_318266648333581_6346627617096667629_o

-حمید حجارها از دیده های خود نوشته است:

کسی از ساعت خبر ندارد. همه در بهت و نا باوری . هنوز با وضعییت موجود کنار نیامده بودیم …صدای همهمه کل قرنطینه یک را پر کرده وکیل بند هر چه تلاش میکند نمی تواند سکوت را بر قرار کند . صدای در می آید کسی پشت در میگوید خاموشی است چرا همچنان صدا می آید؟ وکیل بند نعره ای میزند و می گوید قرقه… (قرق است … کنایه از در اختیار بودن اوضاع ) اما باز هم کسی نمی تواند بازداشتیان را که تا به حال نظیر این مکان را ندیده بودند ساکت کند. انگار هیچ کدام نمی خواستیم وخامت اوضاع را باور کنیم. فقط میدانستیم شب اول است. وکیل بند و نوچه هاش سعی داشتند بازداشتیان تازه وارد را با نظم معروف به خودشان برای خواب آماده کنند. صدای کتابی بخواب … کتابی بخواب به گوش میرسید … خدایا کتابی بخواب دیگر چه صیغه ای است. خلاصه یکی از نوچه های وکیل بند به صورت عملی نشانمان داد که چگونه کتاب ها هم میخوابند . اما ذهن نگران گروه تازه وارد که خواب نمی شناخت… خوراک هم نخورده بود … فقط یک سئوال در سر داشت ؟! چه اتفاقی در حال رخ دادن است … هرچه تلاش وکیل بند و نوچه هاش بیشتر میشد برای بر قراری سکوت … هرج و مرج بیشتر میشد. شوخی نبود 160 نفر متشکل از تازه وارد ها و مجرمین قدیمی … تنها در 60 متر جا… واقعا وحشتناک بود. احساس خفگی میکردیم. همهمه به جایی رسید که ناگهان درب قرنطینه باز شد . 2 نفر در چهار چوب در با لوله هایی سفید رنگ و عصبانی در قاب در ایستاده بودند. فحش و ناسزا شروع شد. و البته ضربات لوله که معلوم نبود دقیقا به قصد چه کسی رها می شود اما به وقت اصابت 2 الی 3 نفر را مضروب میکرد. و مدام فریاد می زد اغتشاش میکنید؟! برید بیرون … یکی از قدیمیا گفت وقت آمار گیریه … به قول افسر نگهبان بشمار سه رفتیم تو حیاط . آمار گیری بود و شکنجه… هر کس دم دست بود بی نصیب نمونده بود. نمیدونم اون پایین چی بود که دوست داشتم همون بیرون کتک بخورم اما دیگه اون پایین نرم. بله اون شب نیمه شب بیستم تیر ماه بود . دوباره با ضربات لوله و کابل های برق فشار قوی به سمت سالن قرنطینه هدایت شدیم. دوباره وارد اون مکان کثیف شدیم. به محض ورود بوی تعفن بینیتو میسوزوند. به همین منوال شب گذشت گذر زمان چقدر کند بود … انگار 100 شب گذشت تا دوباره در باز شود . وقت تعویض پست افسر نگهبان ها بود . دوباره به همان روش … با خشونت با همان ضربات لوله و باتوم و کابل … همه زندانیان وارد حیاط شدند . بیستم تیر گرمی بود. خیلی سوزان بود . تشنگی همه را بیحال کرده بود مدت زیادی بود که زیر آفتاب سوزان در حال آمار گیری بودند . بالاخره آمارگیری تمام شد … اما انگار تازه اول شکنجه بود. آسفالت کف حیاط به قدری داغ بود که به حالت روان در آمده بود. افسر نگهبان دستور داد بدوید . بچه ها با لبان تشنه دویدند… دویدند … و دویدند . از فرط تشنگی به زمین می افتادند و افسر نگهبان دستور داد چهار دست و پا حرکت کنید. و هر کس را سوار یکی دیگر میکرد… هر چند کسی که چهار دست و پا بود زجر میکشید اما کسی که بر پشتش نشسته بود بیشتر زجر میکشید . وضعییت بدی بود … تخریب روح و جسم … کار تا جایی پیش رفت که از زانو و روی پنجه پای همه خون جاری بود. آفتاب هم هر لحظه داغ تر میشد. خدایا کی این همه شکنجه تمام می شود ؟!!!! اما انگار تمامی نداشت تعدادی از بچه ها روی دوش عده ای دیگر… باز هم با ضربات لوله به داخل قرنطینه رفتیم. دیگر همهمه بچه ها و سئوالات پی در پی جای خود را به آه و ناله داده بود زخم ها با آلودگی و عرق سوزش وحشتناکی داشت و همچنان تنگی جا و کمبود اکسیژن … وای خدای من باز هم در باز شد و این بار وکیل بند که نتوانسته بود رضایت افسر نگهبان برای ساکت نگه داشتن تازه واردین را جلب کند با نو چه هاش عوض شدند. انگار همه کمر بسته بودند به شکنجه بازداشتیان تازه وارد. کسانی که هیچگاه این مکان ها رو ندیده بودند … و حتی از گناه خود هم خبر نداشتند .وکیل بند جدید آمد … انگار حسابی توجیح شده بود که چگونه باید کارشرا انجام دهد . کارش به راه انداختن جو سنگین و ترس میان ما بود. از نحوه شکنجه های مختلف … و حتی اینکه خود رادان با هلی کوپتر و تعدادی سگ وارد بازداشتگاه میشود و خودش شخصا به شکنجه متهمین می پردازد و یا اینکه اینجا بعضی وقت ها 5 روز غذا و آب قطع میشود. و حتی صحبت هایی در مورد مکانی در نزدیکی بازداشتگاه به نام خاک سفید که مکان شکنجه های خاص بود. با ورود این گروه تجاوز ها بین خودشون هم وارد قرنطینه شد . گاه گاهی داخل دستشویی این کار را انجام میدادند . و همه اینها برای ایجاد ترس و تخلیه روحی بچه ها بود.فضای کم … کمبود اکسیژن … نبود بهداشت … آب … غذا … هم برای تخلیه قوای بدنی . روزی سخت از روزهای کهریزک هم گذشت اما هنوز هم نمی دانستیم چه اتفاقی برای فردا در انتظارمان است.

-مسعود علیزاده از آخرین دیدار خود با شهید محمد کامرانی می گوید:

محمد کامرانی مثل همه ی ماها در بازداشتگاه کهریزک شکنجه شد و بعد از انتقال از کهریزک به اوین به همراه ما وارد قرطینه یک زندان اوین شد، البته با تن زخمی و بی جان. حدود یک ساعتی از ورودمان به اوین نگذشته بود که محمد کامرانی در اتاق ما حالش بد شد و همش با سر به لبه های تخت زندان میخورد .چند تا از دوستانم محمد را بغل کردند و به جلوی درب قرنطینه یک زندان اوین بردند و محمد را به بیمارستان انتقال دادند ، بعد از چند روز شنیدم که محمد کامرانی جان خود را در بیمارستان مظلومانه از دست داده است ، به گفته خانواده محمد کامرانی همان روزی که از کهریزک به زندان اوین منتقل شدیم برگه آزادی محمد را گرفته بودند و اگر محمد در آن روز حالش بد نشده بود در همان روز از زندان اوین آزاد میشد و امروز در کنار خانواده اش بود ، راستی انگار چند روزی هم به آزمون کنکور محمد نمانده بود . بعداً خبر قبولیش را شنیدم ، نه ، به کنکور نرسید ، شنیدم در آزمون دیگری پذیرفته شد .
بعد از آزادی از زندان از پدر محمد کامرانی (علی کامرانی) شنیدم که وقتی وارد بیمارستان شده بودند پیکر بی جان محمد را با قفل و زنجیر به تخت بیمارستان بسته بودند و لبان محمد از تشنگی خشک شده بود. و در آخر هم محمد مثل همه ماها در جهنم کهریزک شکنجه شد و بخاطر شکنجه های زیاد در آن بازداشتگاه و خون ریزی داخلی جان خود رو را مظلومانه از دست داد و من هرگز محمد کامرانی رو فراموش نخواهم کرد و همیشه به عنوان یک قهرمان از اون یاد خواهم کرد.

#بگونه #شکنجه #قتل #کهریزک