متن حاضر دلنوشته ي آقاي مجید عابدینزاده مقدم از بازداشت شدگان كهريزك است كه به نقل خاطرات خود از شهيدان كهريزك پرداخته است. متن حاضر برگرفته از صفحه فيس بوك شهيد محمد كامراني است:
پنج روز از اومدنمون به کهریزک میگذشت . ساعت دقیق رو نمیدونستیم ولی چند ساعتی از طلوع آفتاب گذشته بود .
حال و روزمون وحشتناک بود و هیچ امیدی واسمون باقی نمونده بود تا اینکه در باز شدو گفتن بیای بیرون وسایلاتون رو تحویل بگیرید !!! باورمون نمیشد، خیلی از بچه ها گریه میکردند از خوشحالی . منم همینطور از خوشحالی بی اراده اشک میریختم هم برای اینکه داریم ازاین جهنم میریم هم اینکه با اون همه شکنجه و اون فضای وحشتناک همه زنده ایم هنوز .
ولی حیف که این شادی طولی نکشید …
بعداز تحویل گرفتن وسایلمون دو به دو بهمون دستبند زدن و سوار اتوبوس شدیم . هوا به شدت گرم بود،توی اتوبوس گرمتر.تشنگی امونمون رو بریده بود. امیر(جوادي فر) از همه بیشتر تو چشمم بود بخاطر حال بدش، توی مسیر میدیدم که سرش همش میوفتاد رو شونه بغل دستیش . چندبار مامورین محافظ رو صدا کردیم که بابا این حالش خیلی بده حداقل یک مقدار آب بهش بدید اما هربار با فحاشی روبرو میشدیم . تا بالاخره اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد . کسی که پیش امیر بود صدا زد گفت این نفس نمیکشه . یکی ازسربازها اومد و به همراه کسی که پیش امیر بود بلندش کردن و بردن به بیرون ازماشین .ما ازپنجره داشتیم نگاه میکردیم که چه اتفاقی میوفته. امیر رو خوابوندن و شروع کردن به دادن تنفس مصنوعی که بعد از چند دقیقه خون از دهان امیر بیرون پاشیدو صورت امیر سرخ شد . ازهمونجا امیر رو بردند . باورمون نمیشد که امیر شهید شده ، همه مبهوت شده بودیم ، شروع کردیم به اعتراض که یکی از مامورها اومد تو واسلحشو به سمتمون گرفت و گفت سروصدا کنید برتون میگردونیم کهریزک … به راه ادامه دادیم تا رسیدیم اوین. وقتی وارد محوطه اوین شدیم از شدت بوی تعفن ما همه ماسک زده بودن . بعضی هاشون میپرسیدند شماها از کجا اومدید مگه ؟؟؟ داخل حیاط اوین نشسته بودیم که حال محسن(روح الاميني) بهم خورد و افتاد روی زمین . محسن رو بردند و ما فکرش رو هم نمیکردیم که محسن هم شهید شده باشه . بعد از کارت عکس شدن و گرفتن يك مقدار وسیله وارد اندرزگاه یک شدیم . هرکدوم از بچه ها بعد از مشخص شدن اتاقشون و گذاشتن وسایلاشون میرفتن سریع حمام . هنوز یک ساعت نشده بود که محمد(كامراني) حالش بد شد . در حین گذاشتن وسایلش چندبار سرش گیج رفت و سرش به لبه تخت برخورد کرد . تا اینکه محمد هم روی زمین افتاد و باکمک چندتا از بچه ها محمد رو جلو در بردیم و محمد روهم بردند . بعد از چند روز که خبری از محمد نشد فکر کردیم که آزاد شده اما بعد ازاینکه آزاد شدیم تازه فهمیدیم که محمد هم به امیرومحسن پیوسته .
روحشان شاد و نامشان جاوید
مجید عابدینزاده مقدم تیر 93

