
هاشم خواستار در مقدمه کتاب «فراموش شدگان ۲» می نویسد: شرایط نگهداری زندانیان سیاسی چنان بر من گران آمد که به محض اینکه از زندان آزاد شدم با وجود بیماری ذات الریه و سرفه های شدید که از زندان به خانه آورده بودم و پذیرایی از مهمانان، با خودم گفتم باید کاری کنم. پس در مدت هجده روز خود را در خانه زندانی کردم و این نوشته را به پایان رساندم. چاپ و نشر و ترجمه ی آن آزاد است اما از کسانیکه این نوشته را میخوانند میخواهم، اخلاقا در حد توانشان به خانواده ی زندانیان سیاسی گذشته و حال و آینده کمک کنند و اگر خوانندگان، مرا سرزنش کنند که چرا تاکنون اقدام به افشاگری نکرده ای؟ بنده به غیر از خجالت و عرق شرم هیچ ندارم که بگویم…تنها خواهم گفت: کوتاهی از من است.
به شرافت معلمیم سوگند میخورم که در این نوشته جز راست و حقیقت سخنی نگفته ام.
دوّم آذر ۱۳۹۲:
نامه ای از اجرای احکام انقلاب برای همسرم فرستاده بودند مبنی بر اینکه چنانچه آقای خواستار جهت اجرای حکم، خودش را معرفی نکند، وثیقه ی ملکی شما به نفع دولت ضبط خواهد شد.
ساعت نه صبح شنبه دوم آذر ماه بود که همراه همسرم به دادگاه انقلاب اسلامی رفتم. همسرم برگه را نشان ماموران داد. مامور مربوطه پرونده را آورد و گفت: شما دو میلیون تومان جریمه دارید که چهل و پنج روز آنرا از قرار روزی بیست هزار تومان که در سال نود زندانی بوده اید .از این مبلغ کسر میشود. یعنی یک میلیون و یکصد هزار تومان بقیه را یا باید به زندان بروید یا اینکه پرداخت کنید.
گفتم: زندان می روم.
او گفت: باید از قرار روزی سی هزار تومان یعنی سی و هفت روز زندان بروید. دو میلیون تومان معادل شصت و هفت روز زندان میشود که چهل و پنج روز آن را محبوس بوده ام و بیست و دو روز باقی می ماند اما آنها آنطور که دلشان می خواست محاسبه کردند. جالب آن بود که قبلا با دستبند و پابند حکم را برایم میخواندند و از من امضا ء میگرفتند اما این دفعه نه در دادگاه تجدید نظر و نه در شعبه ی اجرای احکام حتی یک جمله از متن و انشاء حکم را برای وکیلم آقای مکی یا خود من نخواندند!!!
بنده را تحویل مامور انتظامی مستقر در دادگاه دادند. همسرم رفت نزد پسرم جاهد که بیرون از دادگاه منتظر بود. بعد از مدتی مرا به زیر زمین دادگاه انقلاب منتقل کردند. ساعت ۲ بعد از ظهر از زیر زمین به دفتر پلیس آوردند. پسرم جاهد ساک و پتویم را که داخل ماشین گذاشته بودم آورده و منتظر بود که مرا ببیند. همسرم و او از ساعت نه صبح تا ساعت دو بعد از ظهر در هوای سر د بیرون دادگاه منتظر بودند .از فرزندم خداحافظی کردم و سپس مرا با چهار مجرم دیگر که آنها تنها شلاق داشتند در معیت یک نگهبان با ماشین سمند به کلانتری جهاد تحویل دادند و تقریبا ساعت ۴بعد از ظهر مرا به زندان وکیل آباد مشهد منتقل کردند.
بعد از انگشت نگاری و گرفتن عکس سرانجام مرا به داخل زندان بردند. یک سرباز مرا به داخل اطاقی برد که تعداد زیادی زندانی در آنجا بودند .در این اطاق کلیه ی لوازم ممنوعه مثل کت و لباس آستر دار و کمربند و سایر لوازم ممنوعه را تحویل گرفته و داخل کیسه میکردند که زمان برگشت، تحویل زندانی بدهند. تعداد کمی صندلی در گوشه ی اطاق گذاشته بودند .زمانی که یکی از صندلیها خالی شد ، روی آن نشستم. چند جوان در دو طرف من بودند که توجهم را جلب کردند. برای اینکه بتوانم با آنها ارتباط برقرار کنم خودم را معرفی کردم: معلم بازنشسته و زندانی سیاسی هستم و این نوبت چهارم است که به زندان افتاده ام.
یکی از آنها خودش و دوستانش را به من معرفی کرد و گفت: اتهام ما چهار نفر سرقت کابلهای برق است. من فوق دیپلم دارم و دوستم دانشجوی سال چهارم مهندسی مکانیک است. از آن دو نفر دیگر یکیشان چند واحد دارد که لیسانس مدیریت بازرگانیش را بگیرد و تمام نمراتش بین هفده و هجده است. و نفر چهارم دیپلم دارد.
از دانشجوی مهندسی مکانیک پرسیدم: فقط اموال دولتی را سرقت میکردید؟
در گوشی به من گفت: بسیار از اموال شخصی و دولتی دزدیده ام.
با خود گفتم : به کجا رسیده ایم و به کجا می رویم ؟ دانشجویی که امید به آینده ندارد ، دست به سرقت میزند …این یعنی فروپاشی جامعه از هر نظر…! و چرا؟
بعد از مدتی انتظار وسائلی را که ممنوع بود تحویل یک سرباز دادم. همه را داخل کیسه کردو در ازای آن رسید داد و سپس با یک سرباز مرا به بند قرنطینه منتقل کردند.
خاطره ای از ۳۷ روز بازداشت هاشم خواستار در زندان وکیل آباد مشهد..قسمت اول …. آشنایی با دانشجویان ممتاز اما سارق
