10595973_10201386324100226_1595339787_n

بند قرنطینه

هاشم خواستار در مقدمه کتاب «فراموش شدگان 2» می نویسد: شرایط نگهداری زندانیان سیاسی چنان بر من گران آمد که به محض اینکه از زندان آزاد شدم با وجود بیماری ذات الریه و سرفه های شدید که از زندان به خانه آورده بودم و پذیرایی از مهمانان، با خودم گفتم باید کاری کنم. پس در مدت هجده روز خود را در خانه زندانی کردم و این نوشته را به پایان رساندم. چاپ و نشر و ترجمه ی آن آزاد است اما از کسانیکه این نوشته را میخوانند میخواهم، اخلاقا در حد توانشان به خانواده ی زندانیان سیاسی گذشته و حال و آینده کمک کنند و اگر خوانندگان، مرا سرزنش کنند که چرا تاکنون اقدام به افشاگری نکرده ای؟ بنده به غیر از خجالت و عرق شرم هیچ ندارم که بگویم…تنها خواهم گفت: کوتاهی از من است.
به شرافت معلمیم سوگند میخورم که در این نوشته جز راست و حقیقت سخنی نگفته ام.

قسمت دوم: بند قرنطینه

بند قرنطینه، 5 سالن دارد.جوانان سارق را به سالن 3 که مخصوص جوانان بیست تا سی سال است فرستادند.مرا به سالن 1 بردند .تابلوئی جلوی درب ورودی سالن شماره 1 گذاشته بودند که بر روی آن با خط درشت نوشته بود:
سالن شماره ی 1.نوع اتهام:قتل، سرقت، آدم ربائی
تعداد نفرات:502 نفر
تعداد تخت:320

زندانیان در ابتدای ورود از یک روز تا یک ماه در قرنطینه نگهداری می شوند.اما برای اداره ی بند تعدادی از زندانیان قدیمی را به عنوان وکیل بند و منشی و خدمات و انتظامات نگه میدارند و به بندهای دیگر نمی فرستند تا امور بند را انجام دهند.به محض ورود، زندانیان قدیمی مرا شناختند و یک نفر از آنها مرا تا داخل سالن همراهی کرد و از نماینده ی اطاق یک تخت گرفت و گفت: هر کاری داشتید به خودم بگوئید.

از او تشکر کردم و وسائلم را بر روی تخت گذاشتم و نشستم.هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که بعضی از زندانیان می آمدند و در گوشم می گفتند:مواظب وسایلت باش! اینجا حتی همان ساکت را هم تا چشم بر هم بزنی می دزدند.در همین حال یکی از زندانیان ، یک لیوان چای برای من آورد.بعدا متوجه شدم که چقدر زندانیان به دنبال یک تکه نان و چند حبه قند هستند! مرتب از من قند و نان می خواستند.تصور میکردند که شاید در ساک نان و قند داشته باشم.

جیره ی غذایی زندانیان از نظر کیفی و کمی بسیار کم بود و زندانیان سیر نمیشدند.آنشب زندانیان شامشان را هم خورده بودند.از روز شنبه صبح که در خانه صبحانه خورده بودم تا صبح یکشنبه به غیر از همان یک لیوان چای چیز دیگری نخورده بودم.

اکثر زندانیان شرایط مالی بسیار بدی داشتند، اگر حساب بانکی آنها پر بود میتوانستند خیلی از خوردنیها به غیر از تره بار را از فروشگاه زندان خریداری کنند وگرنه همان بود که در زندان داده میشد.

بعد از ساعتی ضمن اینکه ساکم را به یکنفر سپردم به دستشویی رفتم تا وضو بگیرم و نماز بخوانم.جلوی دستشویی ها ازدحام جمعیت بود نه برای توالت، بلکه برای سیگار کشیدن، زیرا داخل سالن سیگار کشیدن ممنوع بود.پس زندانی ها در راهروی سرویس ها سیگار میکشیدند.هرچه زودتر باید از آنجا خارج میشدم وگرنه از دود سیگار خفه میشدم.بعد از گرفتن وضو به مسجد که به صورت نیم طبقه بالای دستشوئی قرار داشت رفتم.در جلو پله ها چند نفر از زندانیان با هم گپ میزدند.
یکی از آنها گفت:حاجی موقع نیت کردن برای چهارده نفر دیگه هم نیت کن!

داخل مسجد، زندانیان آش و لاش افتاده بودند و پتوئی روی خود انداخته و خوابیده بودند. به زحمت توانستم جایی پیدا کنم و نماز بخوانم..در برگشت به تختم چند نفر از هم بندی های قدیمی را دیدم.یک عده از زندانیان که عمدتا شغلشان خلاف است ، از جند روز تا چند ماه که آزاد میباشند ، دوباره به زندان برمیگردند، و شاید هم بعضی مواقع خلاف های برزگ میکنند که دیگر هرگز از زندان به خانه برنمی گردند.وقتی روی تختم نشستم از یکی از زندانیان اتهامش را پرسیدم شروع به درد دل کرد:
_ سال 1361 که دیپلم گرفتم شاگرد ممتاز بودم.تربیت معلم قبول شدم اما در مصاحبه یک روحانی از من سوال کرد :هفته ی گذشته مثل امروز نهار چی خوردی؟

من هم فی البداهه گفتم:چلو خورشت قرمه سبزی….
آن روحانی در جواب گفت:نوش جانت بفرما ! !
من رفتم و بعدا دیدم که مرا در امتحان مصاحبه، رد کرده اند.! بعدا آشنائی پیدا کردم و از او خواستم برود و پرونده ی مرا نگاه کند تا ببیند برای چه رد شده ام.در کمال تعجب دیدم آن شیخ در پرونده ام نوشته بود: هفته ی پیش مثل امروز دوم ماه رمضان بوده و این آقا روزه میخورده!
به آن آشنا گفتم:من تصوری از اینکه هفته ی پیش ماه رمضان بوده نداشته ام و آن سال تمام ماه رمضان را روزه بودم .اما به هر صورت دیگر فایده نداشت .به خاطر یک انسان متعصب آینده ام خراب شد.
خلاصه سرنوشت او را به اعتیاد و سرقت میکشاند.با توجه به اینکه عمده ترین بازار کار در ایران دولت است دیگر نتوانسته بود برای خودش کاری دست و پا کند و….

دموکراسی درکشور ما ایران، بیشتر از نوشتن پشت دربهای توالت عمومی، پارک و مسجد نیست.
ساعت ده شب آمار گرفتند و ساعت یازده شب بدون نهار و شام خوابیدم.فردا صبحانه مختصر عدسی بود که خوردم.ساعت نه فروشگاه باز شد و مقداری مواد خوراکی و …خریدم.یک بسته آبنبات و یک باکس سیگار هم گرفتم.

با آنکه چای بدون قند میخورم و سیگار هم نمیکشم اما چون اکثر زندانیان فقیر هستند، سیگار و آبنبات وسیله ارتباط بسیار خوبی با آنها است.هنوز بر روی تخت ننشسته بودم که شروع کردند.

_آقا معلم دوتا آبنبات بده چایم را بخورم.
جالب بود که چند نفر بلند شدند و جلوی دیگران میگفتند:آقا معلم آبنبات نده که همه را ازت میگیرن!
ولی تحویل نگرفتم.هرکس آبنبات میخواست به او میدادم.بعد از مدتی فهمیدند که سیگار هم دارم.سیگار هم به همین صورت، هرکس سیگار میخواست به او میدادم.زمانیکه فردی از چند تخت آن طرف تر امد و از من آبنبات خواست، مردی که کنارم بود جلوی همان فرد گفت:آقا معلم به اینا آبنبات نده!

آن مرد با صدای بلند گفت:ارباب آبنبات میده، نوکر…نش میسوزه.
مردی که یک پا نداشت و با عصا راه می رفت آمد و با چایش روی تخت من نشست و آبنبات خواست.به او آبنبات دادم.پرسیدم:چرا زندان افتادی؟با پایت چیکار کردی؟

گفت:ده سال پیش بر اثر اعتیاد،زنم را که دختر خاله ام بود ، با دو تا بچه طلاق دادم و آنها حالا در تبریز زندگی میکنند.یک نوبت در حالیکه چهل تا قرص دیازپام خورده بودم مقداری هروئین با سرنگ به کشاله ی رانم تزریق میکردم و چون حالم خراب بود نمیفهمیدم که چه کار میکنم!بر اثر تزریق هروئین به داخل سرخرگ، پایم مثل مشک ورم کرده بود و روز بروز بدتر میشد.پایم سیاه شد .طوری که تکه تکه با دست از گوشتهای پایم را میکندم تا اینکه یک روز مرا به بیمارستان بردند و پایم را از ته ران قطع کردند.در حالیکه آن موقع درآمد من از هر دکتر و مهندسی بیشتر بود..بیرون از زندان روزی شصت هزار تومان شیشه میکشیدم .حالا هم یک پایپ از من گرفته اند و خانواده ای از من شکایت کرده که از آنها دزدی کرده ام.

وقتی آن مرد رفت، شخص دیگری که روبرویم نشسته بود گفت:او گدائی میکرده .اگر میتوانست دزدی هم میکرد.پای دیگرش هم نقطه به نقطه و به اندازه ی بند انگشت چرکی است .از بدنش هم پوسته، پوسته
میریزد.

قبلا روی تخت شما میخوابید.من هم که به زندان اومدم اول همین تخت را به من دادند اما وقتی فهمیدم او ایدز داشته و از بدنش چرک و خون می ریخته تختم را عوض کردم.

حالا که این سطور را مینویسم طبق معمول هر دفعه که از زندان بیرون می آیم همسرم مرا آزمایش می برد تا مطمئن شود که ایدز نگرفته باشم.بعد از تمام شدن حرفهای آن زندانی از خودش پرسیدم که: جرمت چیست؟
گفت:زیاد نیست!سرقت چند شاخه آهن!

بعد هم سرگذشت خودش را اینطور برایم بیان کرد :
سه دختر و پسر دارد که همه ازدواج کرده اند و به آنها کمک کرده که زندگیشان سرو سامان بگیرد.خودش از همسرش جدا شده بود ولی بچه ها تلاش میکنند که آنها با هم آشتی کنند.میگفت زنش حاضر به آشتی است ولی او حاضر نیست آشتی کند.

در اینجا به وظیفه ی معلمی عمل کردم و به او گفتم:بچه ها احساس کمبود میکنند و نوه ها دوست دارند که به خانه پدربزرگ و مادربزرگ بروند.جدایی تو از همسرت برای فرزندانت در جلوی چشم همسرانشان سرشکستگی دارد و…

او قول شرف داد که حتما بعد از آزادی با همسرش آشتی خواهد کرد.چند دقیقه بعد جوانی را نزدیک تختم دیدم که میگفت در حرم امام رضا برای خانمی دعایی نوشتم و دویست هزارتومان از او گرفتم. ولی مرا دستگیر کردند و تحویل دادگاه دادند.در دادگاه به قاضی گفتم:من شاکی ندارم و دعا مینویسم که رفع گرفتاری کند
قاضی هم گفت:کار تو کلاه برداری است.

حرفش که به اینجا رسید با خود گفتم:کاری نداره، حالا هم یک دعا برای خودت بنویس و آزاد شو!
ولی به او چیزی نگفتم.ساعت یازده صبح بود که از بلند گو صدایم زدند:آقای هاشم خواستار به نگهبانی….
به نگهبانی مراجعه کردم .مرا به اطاقی بردند.حدس میزدم که باید حفاظت اطلاعات زندان با من کار داشته باشد.از زندانی همراهم پرسیدم:چه کسی با من کار دارد؟
جواب داد: مسئول حفاظت

بعد از مدتی انتظار مسئول حفاظت آمد.میگویند او فرزند مسئول حفاظت سابق است که حالا به جای پدر نشسته.از من پرسید که چرا به زندان آمده اید؟

گفتم: به خاطر نامه هائی که از زندان نوشتم و در آن نامه ها شرایط زندان و کشور را با هم مقایسه کردم و راه حل داده بودم که تنها راه نجات از این بن بست ها فقط دموکراسی است.
او از من خواست که با زندانیان در طول مدت زندانیم صحبت نکنم.

جواب دادم:زندانیان هرکدام برای من یک کتاب هستند و اگر قرار باشد با کسی صحبت نکنم روانی میشوم!!
و دیگر بحث نکرد و از من خواست که به سالن برگردم.ساعتی بیشتر طول نکشید که دوباره نگهبانی مرا خواست:آقای خواستار وسایلت را جمع کن که منتقل شدی.

پرسیدم :کجا؟
نمیدانستند.
از فرصت استفاده کردم و زنگی به همسرم زدم که منتقل شده ام .پرسید :کجا؟ گفتم : نمیدانم .اما احتمالا به بند 1/6 منتقل شده ام.فردا که زندانیان بند قرنطینه ملاقات کابین دارند به زندان نیایید که منتقل شده ام. بعد از معطلی های زیاد و بازرسی های وقیحانه که آدم را لخت میکنند و جاهای حساس و غیر حساس را بازدید میکنند، با یک سرباز گارد مرا به بند 1/6 بردند.

از زندانیان سابق دو نفر بهائی آقایان جلایر وحدت و داور نبیل زاده بودند که روز بعد دو نفر دیگر آقایان آرمان مختاری و کیوان دهقانی نیز وارد بند شدند.از زندانیان خارجی دو نفر از پاکستان و ترکیه هم بودند.از دیدن همدیگر خیلی خوشحال شدیم..از زندانیان عادی در عمومی های دیگر بند 1/6 نیز هنوز تعدادی بودند که همدیگر را میشناختیم.اما هواداران مجاهدین خلق را در تابستان به بند مشاوره ی 3 منتقل کرده بودند.بعد از آنکه تختی به من دادند ، دوستان بهائی که میدانستند در زندان بیماری فیشر داشته ام و جراحی کرده ام و خوب نشده ام ،شام سالاد درست کردند و شام را با هم خوردیم.زمانی که وارد بند قرنطینه سالن 1 شدم تصمیم گرفتم که درباره ی بند قرنطینه بخصوص سالن 1 گزارشی بنویسم اما با انتقال به بند 1/6 تصمیم گرفتم مقاله ای بنام فراموش شده های 2 درباره ی تمام زندانیان سیاسی آزاد شده و نشده بنویسم.بنابراین زندانیان سیاسی را به شش گروه تقسیم کردم.

1- دراویش گنابادی
2- مولوی های اهل سنت
3- متهمان به جاسوسی
4- بهائیان
5- هواداران مجاهدین خلق
6- زندانیان سیاسی متفرقه

ادامه دارد.