10609159_10201401175631505_1301842852_n

هاشم خواستار در مقدمه کتاب «فراموش شدگان ۲» می نویسد: شرایط نگهداری زندانیان سیاسی چنان بر من گران آمد که به محض اینکه از زندان آزاد شدم با وجود بیماری ذات الریه و سرفه های شدید که از زندان به خانه آورده بودم و پذیرایی از مهمانان، با خودم گفتم باید کاری کنم. پس در مدت هجده روز خود را در خانه زندانی کردم و این نوشته را به پایان رساندم. چاپ و نشر و ترجمه ی آن آزاد است اما از کسانیکه این نوشته را میخوانند میخواهم، اخلاقا در حد توانشان به خانواده ی زندانیان سیاسی گذشته و حال و آینده کمک کنند و اگر خوانندگان، مرا سرزنش کنند که چرا تاکنون اقدام به افشاگری نکرده ای؟ بنده به غیر از خجالت و عرق شرم هیچ ندارم که بگویم…تنها خواهم گفت: کوتاهی از من است.
به شرافت معلمیم سوگند میخورم که در این نوشته جز راست و حقیقت سخنی نگفته ام.
موضوع این کتاب خاطرات دومین دوره بازداشت ( ۳۷ روز) این معلم آزاده در آذر ۱۳۹۲ در زندان وکیل آباد مشهد هست که قسمت سوم آن را در زیر می خوانید:
قسمت سوم: دراویش گنابادی
دراویش گنابادی متهم به اخلال در نظم عمومی و تمرد هستند. جریان همان گوسفند است که سر قنات از طرف گرگ متهم شده که چرا گرد و خاک کرده ای…
مسئولین شهر گناباد میخواسته اند دراویش در قبرستان تاریخی خود، مرده دفن نکنند. چرا؟ به خاطر بهداشت روانی که ممکن است مردم از دیوارهای سه متری دور قبرستان ببینند که آنها دارند مرده دفن میکنند و ناراحت بشوند !
دراویش گنابادی هشت نفر بنام آقایان شکر الله حسینی -علی رضا عباسی -عبدالرضا کاشانی -علی مروی -محمد مروی- علی کاشانی فر – محمد کاشانی فر و -ظفر مقیمی بودند که در بند ۱/۶ با هم بودیم. حکم محکومیت همه ی آنها پنج ماه حبس و پنجاه ضربه شلاق و یکسال تبعید صادر شده بود.
چه انسانهای مودب و فرهیخته ای بودند که واقعا به بند ۱/۶ محبت و دوستی آوردند. مولانا خوانی و حافظ خوانی به همت همین دوستان دراویش برقرار شد. در چهارم مرداد ۹۰که قرار بود بعد از دو سال حبس آزاد شوم، آزادم نکردند و مرا به دادگاه انقلاب برده و در برگشتن در سالن انتظار زندان وکیل آباد بازداشت کردند تا مامور اطلاعات بیاید مرا تحویل بگیرد، اتفاقا آقای عبدالرضا کاشانی در حالیکه شلاق را خورده بود، منتظر یکسال تبعید بود. از آقای کاشانی با خجالت و شرمندگی تمام پرسیدم:اینطور که به نظر میرسد درد شلاق شما را آزار میدهد؟
_او گفت: پسر خواهرم شکر الله حسینی را خیلی محکم تر از من شلاق زدند.
ایشان آنقدر نجیب بود که درد خودش را فراموش کرده و در فکر خواهرزاده اش بود. آنقدر با او احساس همدردی کردم که احساس میکنم آن شلاق ها به تن من نیز خورده و این درد را همیشه با خود خواهم داشت. از آنجا که همسر یکی از پسرانم، گنابادی است و متوجه شدم نوه ام پارسا با دوستان دراویش گنابادی خویشاوند است یاد این دوستان و خویشاوندان تا پایان عمر با من خواهد بود و به این دوستان و خویشان افتخار میکنم.
برگرفته از صفحه فیسبوکی کمپین فعالان درتبعید

#ایران #زندان #خاطرات_هاشم_خواستار #دراویش_گنابادی #بگونه