خلاصه ای از گزارش حکومتی «شرق» از روستاهای ورزقان و اهر در دومین سالگرد زلزله :
قیزبس ۷۰ساله، الناز ۲۶ساله و حاج خانم ۸۲ساله؛ اولی ساکن روستای باجاباج، دومی روستای سرخه گاو و سومی روستای بیروندرق. این سه زن اهل این سه روستا همه در یک چیز مشترکند؛ هر سه بازماندگانی از زلزله ۲۱مردادسال۱۳۹۱ آذربایجان شرقی هستند که از آوار خانههای ویران شدهشان جان سالم به در بردند. با احتساب امروز، دقیق دوسال از آن حادثه گذشته است، اما هنوز گرد آوار آن خانههای ویران شده بر تن این زنان نشسته است. دوروستای اول در محدوده شهرستان هریس و اهر و روستای دیگر در شهرستان ورزقان واقعاند. ۶/۴ در مقیاس ریشتر زلزله آن سال با این روستاها کاری کرد که در آمارهای ستاد بحران استانداری آذربایجان شرقی هرسه به فهرست روستاهای صددرصد تخریب شده وارد شدند. این یعنی زلزله نه تنها خانههای این سه زن، بلکه همه دیگر خانههای این سه روستا را هم به تلی از خاک بدل کرد.
قیزبس و الناز و حاج خانم آن روز شنبه ۲۱مردادسال۱۳۹۱ ساعت ۱۶: ۵۳در خانههایشان بودند، اما با هر تکانی که زلزله ۶/۴ریشتری به دیوارهای خانه میداد، بخشی از سقف بالای سرشان سقوط میکرد. الناز و قیزبس زیر آوارها گیر افتادند اولی از ناحیه کمر آسیب جدی دید و دومی فرق سرش ضربه خورد، حاج خانم اما کمی خوش شانستر بود و دیوارها و سقف فروریخته خانه گرفتارش نکرد.
روستای محل زندگی حاج خانم و شوهر سالخوردهاش که تنها با هم در خانهای زندگی میکنند، در ۶۰کیلومتری شهر ورزقان در نقطه انتهایی جادهای قرار دارد که بخش زیادی از آن خاکی و با سنگلاخهای بسیار است.
او به خانه جدیدشان دست میکشد و میگوید: «اش میتوانستند همان خانه قبلی را برایمان بسازند، از خاک و گل بود اما مال خودمان بود، تویش زندگی داشتیم، مثل این نبود، نه آشپزخانهاش به دردمان میخورد و نه حمام داریم، سقفش هم دارد میریزد.» او کمی بعد دوباره از خانه حرف میزند، لبه روسری گل گلیاش را میکشد جلو دهانش و ادامه میدهد: <<بعد از زلزله تا پنج، شش ماه توی چادر زندگی میکردیم، یعنی توی برف و زمستان، البته برای روستا تعدادی کانکس آهنی آورده بودند اما خود کسانی که برای ساختن خانهها به روستا آمده بودند در آنها زندگی میکردند، اما کمی که گذشت و زمستان سختتر و سردتر شد، از روستا رفتند و ما رفتیم توی کانکسها، بعد از پایان فصل سرما دوباره آمدند و ادامه ساخت خانهها را شروع کردند، در نهایت، یک سال گذشت و خانهها را به ما تحویل دادند، اما با هزارمشکل و عیب و ایراد. نه لوله کشی، نه سیم کشی برق، نه پلاستر، فقط اسکلت با دیوارها و سقف آجری، به علاوه در و پنجره، بقیه کارها را با پول خودمان انجام دادیم.»
روستای باجاباج که بخشی از شهرستان هریس و در فاصله ۷۰کیلومتری تبریز واقع است، نزدیکترین روستا به کانون زلزله بزرگ بود، حاصل این نزدیکی هم تخریب صددرصدی همه خانههای ۱۶۷خانوار ساکن این روستا و ۲۸کشته بود. باجاباج از این لحاظ رکورددار تلفات در زلزله اهر و ورزقان و هریس بود، آنها که در روزهای پس از زلزله به این روستا سر زدند از یک خرابه مطلق در باجاباج حرف میزنند؛ جایی که هیچ دیواری سرپا نبود. حالا در دومین سالگرد زلزله اما با نگاه از جادهای که از بالای روستا میگذرد، باجاباج یک روستای ساخته شده و آباد به نظر میرسد؛ جایی که انگار هیچ خانه ویرانی ندارد ؛ خانههایی کوچک و ۶۴متری، بدون حمام و دستشویی وگاه بدون حیاط. برخی از اهالی کانکسهایی که پیش از ساخته شدن این خانهها در اختیار داشتند را تنگ خانهها چسباندهاند تا کمی بر وسعت خانههای کوچکشان اضافه کنند.
داستان قیزبس ۷۰ساله تنهای ساکن این روستا اما با بقیه فرق میکند، سهم او از ساخت وساز در این روستا فقط یک کانکس ۱۵متری شده است. برای دستشویی به خانه یکی از همسایهها میرود، برای حمام هم آنطور که خودش میگوید هر دوهفته یک بار پسرش از تبریز میآید او را برای حمام به شهر میبرد. قیزبس تنهاست، میگوید: <<شوهرم مرا از زیر آوار بیرون کشید و جانم را نجات داد، ضربه سختی به سرم وارد شد و بیشتر از ۴۰بخیه خورد، شش ماه هم در تبریز روی تخت افتاده بودم تا حالم کمی بهتر شد و توانستم راه بروم، اما چندماه بعد شوهرم از دنیا رفت و من را تنها گذاشت. من بیکس بودم و بعد از زلزله که خانهمان خراب شد، نبودم که پیگیر وضعیت خانه باشم، فقط همین نصیبم شد.>> لامپ صدوات آویزان شده از سقف کانکس محل زندگیاش نور زردرنگی به خانه محقرش داده، بقیه وسایلش یک تختخواب، یک تلویزیون کوچک و یک یخچال است. رختهای خیس خوردهاش هم در یک لگن فلزی جلو در کوچک ورودی منتظر شستن هستند. قیزبس نامی به زبان ترکی است و به معنای دختربس؛ نامی که انگار ریشه در سرنوشت زندگی این زن تنها دارد.
یکی از مردان خانهاش را نشان میدهد، خانه نیم ساخته با نمای بلوکهای آجری، نه دیوارهای داخلی خانه پلاستر شده است و نه دیوارهای خارجی، درون خانه هم هیچ اثری از دیوار یا اتاق نیست، یک سالن مربع شکل که تنها در گوشه سمت راستش تیغه کوتاهی دیده میشود که احتمالا قرار است در آینده نقش آشپزخانه را ایفا کند، به علاوه دوپنجره و یک در ورودی. صاحبخانه میگوید: <<اینجا را به همین شکل به من تحویل دادهاند، ۲۰میلیون تومان هم هزینهاش شده که از چندوقت دیگر باید قسط وامهایش را بدهیم، اگر دست خودم بود اینجا را با هشت میلیون تومان هم میساختم، همین ۲۰میلیون پول را به خودمان میدادند بهترین خانه را میساختم. چندمرد و زن دیگر که اطراف ما جمع شدهاند، حرفهایش را تایید میکنند و هرکدام چیزی بر آن میافزایند. پیرمردی که کلاهی بر سر دارد و بیلی در دستش است، میگوید: <<تازه خودمان هم روی خانهها به عنوان کارگر کار کردهایم، یعنی هزینه کارگر هم ندادهاند، فقط یک بنا اینجا بود و مصالح که ساختمان را به اینجا رساندند. پول سیم کشی برق، پلاستر، لوله کشی و… را باید بدهیم تا این خانهها خانه شود.»
الناز ۲۶ساله روز زلزله در خانه قدیمیشان بود که همه چیز ویران شد و زیر آوار ماند. کمی بعد شوهرش با کمک اهالی او را نجات داد. اما الناز از ناحیه کمر آسیب سنگینی دید. رد دیواری که روی این زن جوان افتاد را از قوس بزرگی که به کمر او افتاده میتوان، فهمید؛ قوسی که هم شکل بدن او و هم وضع سلامتیاش را تغییر داده. حالا دو سال پس از آن زلزله، زن جوان و شوهر و سه فرزند خردسالش در خانه نوساز ۶۴متری که در قسمت جنوبی حیاط بزرگشان ساخته شده، زندگی نمیکنند، بلکه محل اقامت و خواب وخوراکشان، کانکسی کوچک به وسعت ۱۰متر در ضلع شمالی خانه است، هر پنج نفر با هم اینجا به سر میبرند.
الناز اینطور پاسخ میدهد: <<بعد از زلزله که کمرم اینطوری ناقص شد، توان زیادی برای کارکردن و شستن و تمیزکردن ندارم، آن خانه هم بزرگ است و از عهده کارهایش برنمی آیم، زمستانها هم سرد است و برای کمرم خوب نیست، به همین خاطر همیشه در همین کانکس زندگی میکنیم…
خانه های روستایی با آشپزخانه open بی حمام وبی دستشویی








