فاتحه اهل قبور را خوانده و نخوانده، آب بر سنگ قبر ریخته و نریخته، گلها را روی سنگ پرپر کرده و نکرده، حضور کسی را پشتسر و کنار خود حس میکنم.
به خیال اینکه خویشی و آشنایی مرا دیده و برای به دست آوردن دلم آمده الحمدی بخواند، میایستم تا خوشامد بگویم. نگاهم را به سویش میکشانم و ابا ندارم که چشمان خیسم دیده شود. اما نه خویش و نه آشنایی. فقط دو کودک. هر یک کیسهای پر از جعبههای شمع در دست و بستهای شمع در مشت.
… …کودک میخواهد بستهای شمع به من بفروشد. بچههای شمعفروش را ابتدا با اشاره دست و بعد با تشر و تندی رد میکنم بروند. در دل به هر دوشان میخندم. شمع را میخواهم چه کنم؟ به بادی بند است و نسیمی. اسراف است. سومی و چهارمی هم میآیند و سماجت و التماسهای آنها خستهام میکند. هیچیک را انگار نمیبینم و اصلاً برایم وجود ندارند. آخری که میآید، فریاد میکشم. دستی به سمت صورتش پرت میکنم و از خود میرانمش. عجب شهری داریم ما. پر شده از گدا. کودک، چشمانش پر اشک میشود و هقهقکنان میرود و بقیه کودکان هم با نگاههای ناامید و پر از کینه، راهشان را میگیرند و میروند…
کودکی که بسته شمع در مشت دارد، حالا نشسته. کودک بزرگتر هم که کنارم ایستاده بود، بالای سنگ قبر مینشیند. ریگی برمیدارد. روی سنگ دو تا ضربدر بزرگ میکشد، در حالی که زیرچشمی مرا میپاید، تظاهر میکند به خواندن فاتحه. یا شاید هم میخواند.
صدایش میزنم:
– بلندتر بخوان من هم بشنوم پسرجان.
صدا بلند میکند. خندهام میگیرد. خواندن را نیمهکاره رها میکند. قوطی شمع را از کیسه بیرون میآورد. دو تا از شمعها را از قوطی بلند خاکستری، ارغوانی بیرون میکشد. دست در جیب میکند و کبریت را هم. دستهای کوچک کودکانهاش برای روشن کردن کبریت مهارت ندارد. باز خندهام میگیرد.
… با لگد میزنم زیر قوطی شمع و کبریتش. بچه ولگرد! از الان تو را چه به این کارها. همین امثال شما در آینده معتاد و دزد میشوید. کبریت در دست تو الف بچه چه میکند؟ شماها باید تربیت شوید، کاش مسئولان میآمدند و میدیدند…
پسرک، کبریت را با دستهای کوچک و بیمهارتش روشن میکند و شعله را به فتیله شمع میچسباند. شمع روشن میشود. زیر شمع را روی شعله میگیرد. اشک شمع راه میافتد. آن را روی گوشه سنگ قبر سیاه میچسباند. انعکاس شعله شمع، در عمق جلای سیاه سنگ به رقص میافتد. خنده پدرم را در جلای سنگ میبینم.
پسرک، شمع دومی را هم روشن میکند. دستش میسوزد. بیاختیار کبریت را پرت میکند. لحظهای که رد شعله کبریت روی جلای سنگ مادر میافتد، لبهای ورچیده مادر را میبینم. مطمئنم که نگران کودک شمعفروش است. کبریت و شمع را از دستش میگیرم. روشن میکنم و گوشه سنگ قبر میچسبانم. چشمان مادر لبخند میزند. پسر را صدا میزنم. آن یکی هم بله میگوید.
– چند بسته شمع دارید؟
– ۱۲ تا.
– میشود چند تا شمع؟
پسر بزرگتر پیشدستی میکند:
– ۲۰۰ تا.
خندهام میگیرد. هر بسته، ۶عدد شمع دارد. پیشنهاد اغواکننده میدهم. چشمم به جلوه سنگ است. حریص خنده مادرم میشوم:
– همه را میخرم.
پسرها به هم نگاه میکنند. پسر کوچکتر ظرف آب را از کنار دستم برمیدارد و به سمت شیر آب میرود. بزرگتر به زبان میآید:
– به دردتان نمیخورد آقا. ما گدا نیستیم، ما کار میکنیم. تو بقیه قطعهها هم مشتری داریم.
– من هم مشتری. باشد. ببین، امروز یک هفته مانده به سالگرد مادرم. این دو تا پدر و مادر من هستند…
– خدا بیامرزدشان آقا (پسر کوچکتر میگوید و آب را خالی میکند روی سنگ).
– … آنطرفتر را نگاه کنید، آن دو تا سنگ سیاه که عکس دارد میبینید؟ برادرانم هستند، دست چپ آن دو تا، پسر برادرم است. ما بیشترمان زیر خاکیم. شمعها را به من بفروش.
اصلاً کار دیگری بکن. شمعهای خودتان را روی قبرهای این قطعه بچسبانید. این هدیه خانواده من است به همسایگان پدر و مادر و برادرانم، باشد؟
پسر کوچکتر کیسه شمع را برمیدارد. پسر بزرگتر، هنوز دودل است. کوچکتر، کبریت را از دست پسر بزرگتر چنگ میزند. دقیقهای دیگر، شمع اول روی سنگ قبر کناری برق میزند. چشمان مادرم هم در جلوه سنگ سیاه.
نیم ساعت بعد، هر دو پرشور و پرانرژی از کاری که کردهاند و لابد تا به حال سابقه نداشته، برمیگردند و کنارم میایستند به نگاه کردن. تا غروب دوشنبه چیزی نمانده است. بهشت زهرا خلوت است و زیارت قبور بیشتر از روزهای شلوغی میچسبد. شعله شمعها، قطعه را دیدنی کرده است. خدا کند تا تاریکی هوا، شمعها بماند. حالا مادر خیلی خوشحال است، پدر با غرور نگاهم میکند. مانند آن موقعها. با دست به سبدهای میوه و شیرینی و خرما و رنگینک شیرازی اشاره میکنم:
– همهاش مال شما. میتوانید با ظرف ببرید.
پسر بزرگتر بالای سر سبد میوه مینشیند:
– نه آقا، بردنش سخت است.
کیسه را پیش پایش میگذارد و بیرحمانه از خوراکی پر میکند. کیسهای دیگر و کیسهای دیگر. خرما و میوه و شیرینی و رنگینک شیرازی را در هم داخل کیسهها میریزند. چند اسکناس که از سه برابر قیمت شمعها بیشتر است به سمتش میگیرم.
– آقا زیاد است.
اما چشمانش دودو میزند. میگویم:
– برایم کار کردید. اضافهاش را با هم نصف کنید.
پسر کوچکتر به صدا درمیآید:
– مال مرا جدا بدهید آقا، من پنج بسته شمع گذاشتم، صاحبکارم با من جدا حساب میکند.
پسر بزرگتر، اسکناسها را فوری در جیب میچسباند. به همان مقدار، به پسر کوچکتر میدهم. دقیقهای دیگر تنها میشوم. غروب نزدیک است و برق شمعهای چسبیده بر سنگهای ردیف شده، حس زنده بودن را به این قطعه از گورستان بخشیده است. هنوز پنج دقیقه نگذشته، سر و صدایی بلند میشود. تا بفهمم سر و صدا از کجاست، دور و برم پر میشود از کودکان و نوجوانان ژندهپوش که هر یک کیسهای و بستههایی شمع در دست دارند و بدون اینکه منتظر اجازه من باشند، کنار سنگ قبر مینشینند و الحمدی. کودکان کیسههای خود را از خوراکیهای باقیمانده خیراتی پر و زیرزیرکی سر تقسیم خوراکیها دعوا میکنند و مراقبند نزد من ضایع نشوند. خوشحال میشوم که والدینم اینقدر زائر دارند. دم غروب، دوشنبه. دلم میگیرد برای زوار کوچک و فقیر. دوباره چشمانم خیس میشود. نه برای پدر و مادر. برای فرزندان خرد این سرزمین. ایرانیهایی که روی سنگهای گورستان بزرگ میشوند. .
زوار کوچکی که در گورستان شهر بزرگ میشوند و هر روز سه وعده غذای خود را بر سر قبرها صید میکنند. کودکان فقیری که عادت کردهاند با سماجت از دست مردم پول، میوه، خرما و حلوا بگیرند که چشم به هم بزنی جوان میشوند و در جدول آمارهای مسئولان مینشینند. شاید هم سوژهای برای نوشتههای امثال ما روزنامهنگاران که یا شعار بیکاری و بیقیدی و بیاخلاقی و گرایششان به جرم و جنایت را سر بدهیم، یا از آنها ابزاری بسازیم برای به قدرت رساندن گروه و جناح مورد علاقهمان. تنها که شدم، گفتم برای چه کسی مهم است این بچهها و جوانان آینده کشور در کجا زندگی میکنند. کجا بزرگ میشوند.
ساعتی بعد، دهها شمع در تاریکی روی سنگها سوسو میزند. پدر بخواب، مادر آرام بگیر. برادران غصه نخورید، همه چیز درست میشود.
قصد برگشتن میکنم. ظرفها و سبدهای خالی از خیراتی را برمیدارم. دستی ظرفها را از دستم بیرون میکشد.
دو کودک باز برگشتهاند. کوچکتر نشسته و فاتحه میخواند. بزرگتر، فرز و چابک، ظرفها و سبدها را به سمت ماشین میبرد.
کیسههایشان را که دزدکی نگاه میکنم، پر است از میوه، شیرینی و خرماهایی که با ملاط حلوا بدون هیچ فاصلهای با هم مخلوط شده و بنایی سست را ساختهاند. خمیری درهم و مضحک، اما خوراک یک شب خانوادهای.
پدری که سابقاً در شهر خودش کسی بوده و به برکت بیبنیانی ساختار رفاه اجتماعی در سالهای گذشته، به بادی و حادثهای زندگیاش ویران شده و حالا در شهر غریب تهران و در محلهای غریبتر، بیهویت و بیچیز به بزرگ کردن فرزندانی بیچارهتر از خودش محکوم است و این فرزندان، یار و یاور و دستگیر او. زحمتکش و محروم. در کارگاهی به نام گورستان. به نام بهشت.
کارگاهی که همه چیز به او میدهد و تنها یک چیز را میگیرد: حرمت انسانی و اگر او فردایی نه چندان دور سراغ حرمت، شخصیت و هویت خود را بگیرد، من روزنامهنگار مقصر و سیاهنویس و توی مسئول زحمتکش و سپیدبخت نشانی کدام گور را به او خواهیم داد؟
گزارشی از روزنامه حکومتی ایران
#ایران #کودکان_کار #اعتراض #بگونه

