10613841_10201434886714261_1981316129_n
هاشم خواستار در مقدمه کتاب «فراموش شدگان 2» می نویسد: شرایط نگهداری زندانیان سیاسی چنان بر من گران آمد که به محض اینکه از زندان آزاد شدم با وجود بیماری ذات الریه و سرفه های شدید که از زندان به خانه آورده بودم و پذیرایی از مهمانان، با خودم گفتم باید کاری کنم. پس در مدت هجده روز خود را در خانه زندانی کردم و این نوشته را به پایان رساندم. چاپ و نشر و ترجمه ی آن آزاد است اما از کسانیکه این نوشته را میخوانند میخواهم، اخلاقا در حد توانشان به خانواده ی زندانیان سیاسی گذشته و حال و آینده کمک کنند و اگر خوانندگان، مرا سرزنش کنند که چرا تاکنون اقدام به افشاگری نکرده ای؟ بنده به غیر از خجالت و عرق شرم هیچ ندارم که بگویم…تنها خواهم گفت: کوتاهی از من است.
به شرافت معلمیم سوگند میخورم که در این نوشته جز راست و حقیقت سخنی نگفته ام.
موضوع این کتاب خاطرات دومین دوره بازداشت ( 37 روز) این معلم آزاده در آذر 1392 در زندان وکیل آباد مشهد هست که قسمت پنجم آن را در زیر می خوانید:
در مدتی که در زندان وکیل آباد زندان بودم تعداد زیادی از اتباع بیگانه ی عراقی ، پاکستانی، افغان، و چند ایرانی به اتهام جاسوسی زندانی بودند. اما نتوانستم آنچنانکه باید و شاید از آنها اطلاعات بدست آورم. یکی به این دلیل بود که آنها زود آزاد می شدند و یا من از آن بند منتقل میشدم. مثلا یک عراقی میگفت: مرا گرفته اند برای اینکه وقتی به عراق می روم به من مشکوک هستند و می گویند تو با آمریکائیها تماس میگیری. یک افسر نیروی هوایی هم بود که به او برچسب میزنند که با اینترنت با کسانی از آن سوی مرزها تماس برقرار کرده.
یک افغان میگفت: در اینترنت دنبال کار میگشتم و یک کاری هم پیدا کردم اما مرا به جرم جاسوسی دستگیر کردند .در سال 90 بازجو از من سئوالی کتبی پرسید متن آن را بیان میکنم.
سوال: آقای خواستار شما که از دموکراسی و کشورهائی که دموکراسی دارند از جمله انگلستان و ترکیه…خیلی تعریف میکنی چرا به این کشورها مهاجرت نمیکنی؟
جواب: اگر پایم را از مرز ایران بیرون بگذارم شما مرا جاسوس می نامید چه زنده و چه مرده باشم و چه داخل ایران و یا خارج از ایران باشم .دموکراسی به زودی زود وارد ایران خواهد شد.
از میان تمام این متهمان به جاسوسی چهار نفر بنام های یعقوب علیپور و عمران پاکستانی و امجد پاکستانی و مهدی….را انتخاب و به ترتیب مختصری از سرگذشت آنها را بیان میکنم.
یعقوب علیپور
آقای یعقوب علیپور متولد قوچان و 34 ساله دارای همسر و دو فرزند پسر4 و 9 ساله میباشد. لیسانس حسابداری گرفته و به زبان عربی و نسبتا ترکی مسلط می باشد. مدت شش سال است که در سفارت (سر کونسولگری) عربستان در مشهد همراه با پانزده ایرانی دیگر کار میکند. او مسئول اقامتگاه سفیر بوده و ماهیانه دو هزار دلار و 4 عدد ویزای حج در سال از سفیر می گرفته است.
آقای علیپور آدم سیاسی نیست اما مثل خیلی از انسانهای آزاده و مستقل که این خصلت را دارند حاضر نیست در درون سفارت و خانه ی سفیر نامحرم باشد و خبر به اطلاعات بدهد. در شهریور 91 توسط اطلاعات دستگیر و پس از بازجوئیهای مکرر و تشکیل پرونده با وثیقه ی شصت میلیونی آزاد می شود. آقای علیپور به سر کار خود باز میگردد.سفارت حقوق دو ماه بازداشتش را هم به او میدهد.
سفارت عربستان از همه چیز آگاه میشود. حکم دادگاه بدوی آمده و سرانجام در دادگاه تجدید نظر به دو سال زندان محکوم میشود. یکسال زندان بخاطر تماس با بیگانگان یعنی جاسوسی، و یک سال هم به خاطر شیشه های خالی مشروبات که در منزلش پیدا میکنند. چون علیپور شیشه های خالی لوکس و زیبای مشروبات سفارت را جمع میکرده و به خانه اش می برده!
جالب است زمانیکه مامورین اطلاعات خانه ی آقای علیپور را بازدید میکنند مبلغ بیست هزار دلار را در صورتجلسه میخواهند بیست میلیون تومان بنویسند که سرو صدای همسرش بلند می شود و مجبور می شوند همان بیست هزار دلار را بنویسند. در آن زمان یک دلار دو هزار تومان بوده است. در گزارششان کلمه ی سفیر را صفیر می نویسند.ظاهرا گویا آقایان با صدای صفیر گلوله انس و الفت بیشتری دارند تا صدای دیپلماسی سفیر.
در اوایل سال 92 وقتی حکم به وکیلش که پسر خاله اش می باشد ابلاغ می گردد وکیل به او میگوید احتیاجی نیست که برای اجرای حکم خودت را معرفی کنی. صبر کن درست میشود و او خودش را معرفی نمیکند تا اینکه اواخر تابستان 92 یک روز در میدان راهنمائی مشهد که میخواهد سوار ماشینش شود دو گلوله از فاصله دو متری توسط مامور اطلاعات بدون هیچ گونه هشدار قبلی و ایستی به پاهایش شلیک میکنند. وقتی به بیمارستان می برند یکی از کارکنان بیمارستان او را میشناسد و به همسرش اطلاع میدهد .زمانی که چشمش را باز میکند خودش را بر روی تخت بیمارستان در حالیکه دستش با زنجیر به تخت بسته و زن و بچه اش بالای سرش گریه میکنند، می بیند. بعد از بهبودی نسبی او را به اطلاعات منتقل میکنند. در اداره ی اطلاعات باز جو او را تهدید میکند که تصور نکنی دو سال زندانی داری! حکمت تمام نشده برایت پرونده ی دیگری تشکیل میدهیم. چند سال قبل از این ماجرا در یکی از سفرهای سفیر به تهران چون روستای پدری آقای علیپور سر راهشان بوده همراه سفیر به آنجا می رود.
از قضا نام پسر سفیر یزید بوده بعدا هنگام دستگیری و بازجوئی ، بازجو آقای علیپور را سرزنش می کند که تو از یزید در باغ پدریت پذیرایی کرده ای !
کسانی که در اطلاعات مشهد بازداشت بوده اند تنها افرادی را که می توانند چهر ه شان را ببینند چهار مستخدم است.یکی از این مستخدمین همشهری آقای علیپور بود و برعکس سه نفر دیگر که آدمهای ساکتی بودند او کمی فضول بود و به همین مناسبت نام او را قوچعلی گذاشته بودند.اکثر زندانیان از قوچعلی خاطرات زیادی داشتند .من خودم هم خاطرات زیادی از او دارم.در اینجا ابتدا دو خاطره ی کوتاه که بی مناسبت نیست را بیان میکنم و سپس به اصل مطلب می پردازم.
در سال 88 برای دومین بار که به زندان افتادم زمانیکه چشمانم بسته و دستم را گرفته بود، کشان کشان برای بازجوئی میبرد به او گفتم:مواظب باش که به در و دیوار نخورم.
فورا جواب داد:اگر آن دفعه خورده بودی دوباره اینجا نبودی !
باز در سال نود زمانیکه در سلول انفرادی بودم ، نیمه ها ی شب گذشته بود که در همان دو متر سلول راه می رفتم و سوت میزدم. قوچعلی دریچه را باز کرد و گفت:سوت نزن دیگران را بیدار میکنی.
گفتم :تو اگر جای من بودی سوت نمیزدی؟
چنان با لهجه ی کردی و از ته دل گفت: خدا نکنه که جای تو باشم ! که من خنده ام گرفت که عجب آدم خطرناکی هستم که خودم نمیدانم!
در جواب قوچعلی می گویم: پست وزارت و ریاست جمهوری ارزانی خودتان، زندان برایم خیلی ارزشمند تر است.
آقای علیپور تعریف میکرد :زمانیکه قوچعلی او را جهت بازجوئی با چشمان بسته میبرده .روزنامه ی لوله کرده را به دست او میداد و به حالت بکسل می برده که مبادا دست قوچعلی به دست آقای علیپور بخورد و نجس شود.
جالب است که او به دو نفر هم اتاقی های آقای علیپور سفارش میکرده که سفره ی خود را از او جدا کنند ، چون علیپور با وهابیان نشست و برخاست دارد و نجس است.
در آذر ماه سال 92 که با آقای علیپور در زندان بودیم به او اطلاع دادند که نه ملاقات دارد! نه تلفن….چرا؟ برای اینکه موقع آمدن سفیر از حج بود و مامورین اطلاعات میخواستند کاری کنند که به اصطلاح سفارت خبر دار نشود که او در زندان است. درحالیکه سفارت از همه چیز با خبر بود. یک روز از سفارت به همسرش زنگ می زنند که اگر آقای علیپور نمیخواهد به کارش ادامه دهد بیاید حق و حقوقش را بگیرد! همسرش میگوید اطلاعات اجازه نمیدهد که به سفارت عربستان بیاید. سفیر میگوید: در فلکه ی راهنمایی ساعت ….بیاید که طلبکاریش را بدهند.
مامورین اطلاعات با کنترل تلفن، قبل از رفتن همسرش جلوی خانه حاضر می شوند و همسرش را به اطلااعت برده و از او تعهد میگیرند که به سفارت عربستان نرود. جالب است، زمانیکه من زندان بودم مامور حفاظت زندان به او اجازه داد در حالیکه تلفن بر روی بلند گو است تنها با دو بچه ی خردسالش صحبت کند. زمانی که آقای علیپور از اطلاعات به زندان وکیل آباد منتقل می شود ، درد پاهایش شدیدا عود میکند .از طریق رئیس بند با پزشک اطلاعات تماس میگیرند و او میگوید سه وعده هر وعده یک قرص 20 متادون به او می دهند تا دردش تسکین یابد.
متادون اعتیاد آور شدید است و در زندان وکیل آباد به زندانیانی که قبلا مواد مخدر مصرف میکرده اند متادون میدهند و آقای علیپور هر روز سهمیه اش را میگرفت. یعنی معتاد شده بود.
معتاد کردن یک شهروند به دست اداره ی اطلاعات افتخاری است که نصیب هرکسی نمی شود. در نامه های ارسالی از زندان به نکاتی درباره ی کارخانه ی دشمن تراشی ملی و برون مرزی اشاره کرده بودم که نتیجه اش آن می شود که تنها با چند کشور بدبخت تر از خودمان نظیر کره ی شمالی ، سوریه ، ونزوئلا و کومور دوست باشیم و رابطه داشته باشیم.پس منافع ملی چه میشود؟آیا بهتر نیست که بطور نامحسوس این کار کنان زیر نظر باشند که کارشان را خوب انجام دهند تا به این فضاحت و رسوایی در عصر ارتباطات به شیوه ی دویست سال پیش با شهروند خودمان برخورد کنیم؟
ابرازهای جاسوسی پیش رفته ای وجود دارد که احتیاج به شخص به حداقل رسیده است. آبرو ریزی تا این اندازه؟!! پدر آقای علیپور جانباز پنجاه درصد و وثیقه شصت میلیون تومانی گذاشته است.چرا همانطور که برای بنده از دادگاه انقلاب نامه آمد که در صورت عدم معرفی آقای خواستار وثیقه به نفع دولت ضبط می شود .برای او نیامد؟!! در حالیکه آدرس خانه او را داشتند چرا به خانه اش مراجعه نکردند؟! چرا همانطور که بارها با تلفن از او خواسته اند که به اطلاعات بیاید و او رفته است اقدام نکرده اند؟!!
بالفرض که آقای علیپور خودش را برای اجرای حکم معرفی نکرد دادگاه حق دارد که وثیقه را حراج کرده و سهم خودش را بردارد نه اینکه با گلوله جوان مردم و پدر خانواده را ناقص کنند!
یعنی این اسلحه و امکانات دست یک عده بی حساب و کتاب باید باشد که هر طور میخواهند از ان استفاده کنند؟!آیا بزرگترهایی در آن ساختمان آجر سفالی نیستند که بپرسند چه میکنید؟یا همه یک رنگ و یک دست هستند؟!
نکند حضرات خودشان را جای امام علی میگذارند ؟!!!!! زمانیکه آن حضرت از جنگ برمیگشت شمشیرش را به حضرت فاطمه س میداد که خونها را بشوید و آقایان به اداره ی کل اطلاعات که برمیگردند میشمارند که امروز چند گلوله برای رو کم کنی استفاده کرده اند؟!
کاری که در 18 تیر 78 کردند که دانشجویان را از طبقه سوم به پائین پرت میکردند و میگفتند یا زهرا از ما قبول کن…
این نتیجه ی اعمال شماست که در 25 خرداد 88 در تهران حتی در حالیکه تعدادی به اقرار یکی از فرماندهان سپاه از ناحیه ی پا!!! گلوله میخورند ( و کشته می شوند)! چنان جمعیت انبوهی که میگویند حداقل سه میلیون بوده راهپیمایی میکنند در حالی که در 9 دی با تمام امکانات دولتی و کیک و ساندیس ،آن جمعیت را از تمام ایران در تهران جمع میکنند!!
مگر میشود شخصی که نام فرزندانش علی اصغر و مهدی است وهابی باشد؟! اگر این جریان در کشور دارای دموکراسی اتفاق می افتاد به جرات می گویم دولت سقوط میکرد ولی کشور ما ثبات دارد؟چه ثباتی؟! آنوقت میگویند مردم ما اگر تظاهرات کنند تیشه به ریشه میزنند. آقایان ظلم نکنید. همان قانون خودتان را اجرا کنید تا مجبور نشوید در تلویزیون آمده و گریه کیند که اسلام رفت!
هر موقع من معلم ساده را به اطلاعات می بردند اولین سوال این بود آیا قانون را قبول داری؟ من نه سر پیازم نه ته پیاز…یک معلم ساده و بازنشسته چه کاره هست که قانون را قبول داشته باشد یا نداشته باشد؟! این شما هستید که باید به قانون عمل کنید. آقای دادستان (مدعی العموم) و قاضی مربوط و قاضی ناظر زندان و وکیلش در جریان گلوله خوردنش هستند چه میکنند؟ هیچ!
آقای علیپور به قاضی ناظر زندان میگوید: اینها خدای روی زمین هستند !
و قاضی او را نصیحت میکند در جلوی قاضی نباید اینطور حرف بزنی!
مطمئن هستم یک روز تمام پرونده های سیاسی چه بهائی و جاسوسی ، همه و همه هرچه که هست توسط کمیته ها ی حقیقت یاب بازبینی خواهد شد و نه تنها قاضی مربوطه بلکه دادستان و قاضی ناظر زندان و تمام کسان دخیل در پرونده باید جوابگو باشند.
مگر پیامبر ص نگفته اند :الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم – حکومت با کفر باقی می ماند ولی باظلم باقی نمی ماند!
همه دیدند سه کشور فقیر اتحادیه ی اروپا یعنی یونان و اسپانیا و پرتغال و بقول شما بلاد کفر با آن همه تظاهرات مردم در خیابان ها بدون این که از بینی کسی خون بیاید اکنون به ثبات رسیده اند.شما جزیره هستید در میان اقیانوسی از مردم، پس از خشم مردم بترسید! شما به تصور اینکه این شخص وابسته به حزب و یا نهاد صنفی نیست و به اصطلاح کسی ندارد چنین باید با او رفتار کنید؟
همه ی متهمین اداره ی اطلاعات میدانند زمانیکه آنها را بر روی صندلی با چشمان بسته می نشانند و بازجو پشت سر نشسته و به متهم میگوید :چشم بند را بردار نوشته ای بر روی دیوار مقابلش می بیند که بر روی آن نوشته شده النجات فی الصدق. نجات در راستگویی است. چرا فقط ما باید صداقت داشته باشیم؟ ! که البته داریم .صداقت را از بچه های مدرسه یاد گرفته ایم که دروغ نگوئیم تا عزیز باشیم و افتخار میکنیم که صداقت داریم و با افرادی همنشین و همفکر هستیم که آنها هم صداقت دارند. تمام سرمایه ی ما صداقت ماست. چرا شما به اندازه ی ذره ای صداقت ندارید؟! در حالیکه 107 سال از انقلاب مشروطیت گذشته. شما باید با مردم کشور خودتان چنین رفتاری داشته باشید؟!
اخیرا مردم ترکیه به خاطر پارک مرکزی شهر استانبول که دولت قسمتی از آنرا میخواست مسکونی کند با اعتراض کنندگان با خشونت برخورد کرد. اتحادیه ی اروپا و آمریکا از متحدان ترکیه به سران آن کشور هشدار دادند که دموکراسی خشونت ندارد. حال شما بگوئید اسلام خشونت دارد؟ قدرت رژیمی دارد که در دلهای مردم جای دارد ، نه حکومتی که موشک و تفنگ و بمب اتم دارد. بمب اتم هوشمند همان نه میلیون زاغه نشینی هستند که هر لحظه به صورت خودکار ممکن است به طرف کسانیکه حقوقشان را ضایع کرده اند ، پرتاب و آن تفنگ و موشک به درد کوره ی ذوب فلزات میخورد.
شخصی تعریف میکرد : با تانکر نفت از یکی از کشورهای همسایه عبور میکرده ، در راه مردی را همراه نوجوانی سوار کامیون نموده. در داخل کامیون به آنها چای تعارف کرده .آن مرد گفته روزه ام. در وسط راه کامیون پنچر میشود. راننده نگه میدارد و در حین پنچر گیری متوجه میشود که مرد و نوجوان نا پدید شده اند. پشت تپه را نگاه میکند متوجه میشود که مرد دارد به نوجوان تجاوز میکند. با تایلور به جان آن مرد می افتد و به او میگوید: مردک مگر تو نگفتی که روزه هستی؟!
آن مرد میگوید این کار روزه را باطل نمیکند!!!!!!!
من در اطلاعات شاهد بودم چطور به موقع نماز میخوانند و در ماه رمضان صدای امام جماعتشان به گوش می رسید و همیشه رادیو را در هنگام اذان روی بلند گو میگذاشتند ولی آن مرد و این آقایان هیچ کدام روح اسلام را درک نکرده اند.
آقایان اطلاعاتی چرا این همه مواد مخدر و رشوه و غارت و چپاولگری در کشور وجود دارد و از آن جلوگیری نمیکنید؟ نکند شما هم با آنها شریک هستید، یا شاید شما را دنبال نخود سیاه فرستاده اند که البته جز بد نامی برای شما چیز دیگری ندارد؟
از صد هزار میلیارد تومان بدهی به بانک ها که بدهکاران حاضر به پرداخت آن نیستند، هشتاد درصد آن یعنی هشتاد هزار میلیارد آن متعلق به سی نفر می باشد.این یعنی نظام سرمایه داری کثیف، نه نظام سرمایه داری و نه نظام اسلامی !!!
قرار بود فروشگاه برای شب یلدا میوه بیاورد که نیاورد و سه روز مانده به آزادیم یعنی پنجم دی ماه سال نود و دو، فروشگاه میوه آوردکارت بانکیم بیشتر از دو هزار تومان نداشت که میخواستم دو کیلو هویج بخرم.آقای علیپور بمن گفت :چون انار کم است و به هر نفر یک بسته بیشتر نمی دهند یک بسته برای من بخر.
زندانیان میگفتند بعد از چهار سال فروشگاه زندان انار آورده است.در صف نوبت بودم .نتوانستم وجدانم را راضی کنم که برایش انار بخرم.اگرچه پولش را میداد ، ولی بهتر دیدم که زندانیان دیگر هم طعم انار را بعد از چهار سال بچشند .آقای علیپور از من دلخور شد و در این باره کلی با من بحث کرد .که باید انتقاد پذیر بود و …. انصاف این است آنچه را برای خود نمیپسندی به دیگران هم نپسندی و باید تلاش کنیم منافع دیگران را به منافع فرد ترجیح دهیم و مسائل کوچک و جزئی را نیز باید رعایت کرد.آقای علیپور از من پرسید اگر در صف نانوائی بودی و دوستی آمد و گفت: دو عدد نان برای من هم بگیر شما نمیگیرید؟
در جواب گفتم :سعی میکنم از همان نان خودم دو عدد نان به آن دوست بدهم.اگرچه مجبور باشم آن روز نوبتی دیگر در صف نان بایستم، امیدوارم فرهنگ مردم ما چنان بالا رود که فرد خجالت بکشد به دوستش در صف بگوید برای من هم دو قرص نان بگیر.چرا؟ برای اینکه حق دیگران ضایع میشود
ادامه دارد ..