هاشم خواستار در مقدمه کتاب «فراموش شدگان 2» می نویسد: شرایط نگهداری زندانیان سیاسی چنان بر من گران آمد که به محض اینکه از زندان آزاد شدم با وجود بیماری ذات الریه و سرفه های شدید که از زندان به خانه آورده بودم و پذیرایی از مهمانان، با خودم گفتم باید کاری کنم. پس در مدت هجده روز خود را در خانه زندانی کردم و این نوشته را به پایان رساندم. چاپ و نشر و ترجمه ی آن آزاد است اما از کسانیکه این نوشته را میخوانند میخواهم، اخلاقا در حد توانشان به خانواده ی زندانیان سیاسی گذشته و حال و آینده کمک کنند و اگر خوانندگان، مرا سرزنش کنند که چرا تاکنون اقدام به افشاگری نکرده ای؟ بنده به غیر از خجالت و عرق شرم هیچ ندارم که بگویم…تنها خواهم گفت: کوتاهی از من است.
به شرافت معلمیم سوگند میخورم که در این نوشته جز راست و حقیقت سخنی نگفته ام.
موضوع این کتاب خاطرات دومین دوره بازداشت ( 37 روز) این معلم آزاده در آذر 1392 در زندان وکیل آباد مشهد هست که قسمت چهارم آن را در زیر می خوانید:
مولوی های اهل سنت
با دوازده نفر از مولوی های اهل سنت هم بند بودم.
1- مولوی خیر شاهی 4.5 سال زندان و 5 سال تبعید که 4.5 سال تحمل کرد و آزاد شد.
2- مولوی احمد لقایی دو سال زندان داشت که یک سال تحمل کرد و آزاد شد.
3- مولوی امید محمدی ده سال زندان که نزدیک چهار سال تحمل کرد و آزاد شد.
4- مولوی امید حکیمی، شش سال زندان که بعد از گذراندن سه سال آزاد شد.
5- مولوی حبیب حکیم زاده سه سال زندان که بعد از دو سال و سه ماه آزاد شد.
6- مولوی محمد صدیق رشیدی شش سال زندان که بعد از سه سال آزاد شد.
7- مولوی ستار حیدری شش سال زندان که بعد از سه سال آزاد شد.
8- مولوی مرتضی سلیمانپور شش سال زندان که بعد از سه سال آزاد شد.
9- مولوی خلیل شیخ جامی که چهار سال زندان داشت و بعد از تحمل دو سال آزاد شد.
10 – مولوی اشفاق فرقانی سه سال زندان داشت که 5 ماه را تحمل کرد و با وثیقه آزاد است . دربند ممنوع الملاقات ها با هم بودیم از اینکه بازجو به او گفته بود لخت زنت چگونه است اعصابش بسیار خراب که قرص فشار خون می خورد و همیشه در خودش فرو رفته بود.
11- مولوی حسن پهلوان دو سال زندان که دو سال را تحمل کرد و بعد آزاد شد.
12- مولوی کمال الدین عثمانی 5 سال زندان داشت که سه سال را تحمل کرد و آزاد شد.
نکته ای که اینجا قبل از اینکه وارد بحث شکنجه زندانیان سیاسی شوم بیان میکنم این است که تمام زندانیان سیاسی که شکنجه می شوند، شکنجه گرانشان بارها به آنها اولتیماتوم میدهند که مبادا از این موضوع کسی با خبر شود. به همین دلیل اکثر شکنجه شدگان، شکنجه های خود را کتمان میکنند. اگر کسی بتواند اعتماد آنها را جلب کند در آن صورت ممکن است در این باره حرفهایی بیان کنند.
عموی مولوی حسن پهلوان در تربت جام با من همکار بود. بنابراین زمانیکه در بند 4 با او آشنا شدم. از رابطه ی او با آقای پهلوان همکار فرهنگی پرسیدم که جواب داد :ایشان عمویم می باشد.
رابطه ی ما به همین دلیل به سرعت برقرار و عمیق شد. در این زمان مولوی خیر شاهی در بند ویژه روحانیت بود و سایر مولوی ها در اطلاعات بازداشت بودند. در اولین ملاقاتم با مولوی حسن پهلوان بود که فهمیدم چگونه روزی یک وعده در اطلاعات مشت و لگد نثارش میکردند و حتی لگد به بیضه هایش می زدند و چون دستانش را برای محافظت جلو میبرده ، بیشتر میزدند و میگفتند دستهایت را بردار.
میگفت: تمام شناسنامه های اعضای خانواده را با کلک گرفته و میگویند اصل شما از ترکمنستان است و باید به آن کشور بروید. به همین علت نتوانسته بود برای یارانه ها ثبت نام کند.
هشت مولوی دو بازجو داشتند که بازجوی اول خوش اخلاق بود اما بازجوی دوم درحالی که چشم های مولوی ها بسته بود به آنها سیلی زده و با مشت که انگشتر به دست داشت به سر آنها می زد. بازجو به مولوی مرتضی سلیمان پور می گوید وصیت نامه ات را بنویس که می خواهی اعدام شوی و او باور می کند و می نویسد.
مولوی کمال الدین عثمانی نیز به همین صورت برایم تعریف کرد که خیلی به سر و صورت و سینه اش زده اند. نکته ای که در اینجا باید یادآوری کنم، این است افرادی که در این گزارش از آنها نام می برم خودشان از این موضوع بی خبرند. بنابراین مسئولیت این گزارش تنها به عهده ی خودم می باشد.
از طرفی چون با اکثر این زندانیان یک مرحله زمانی هم بند بوده ام و اکنون اگر در زندان هستند نمی توانم با آنها تماس بگیرم و اگر آزاد شده اند چون تلفن و موبایل تحت کنترل می باشد و ممکن است برای دوستان گرفتاری پیش آید از تماس خودداری کرده ام و آنچه در ذهن دارم بر روی کاغذ می آورم. متاسفانه در آن زمان در این فکر نبودم که ممکن است روزی گزارشی از زندانیان سیاسی نیز بنویسم.
مولوی پهلوان و مولوی کمال الدین عثمانی تقریبا در دی ماه 88 به بند 1/6 منتقل شدند و هشت مولوی دیگر یعنی احمد لقائی، امید محمدی، امید حکیمی ، حبیب حکیم زاده، محمد صدیق رشیدی، ستار حیدری و مرتضی سلیمانپور بعد از هشت ماه که در اطلاعات در سلول انفرادی بودند در اوایل سال 89 به زندان وکیل آباد بند 1/6 آمدند و در یک عمومی دیگر که بیشتر حالت انفرادی داشت تا عمومی ، نگهداری می شدند و شدیدا از طرف حفاظت اطلاعات بند 1/6 تحت فشار بودند که کسی با آنها حتی با اشاره ارتباط برقرار نکند.
یک نوبت مولوی حسن پهلوان را مسئول حفاظت به خاطر اینکه از پشت پنجره ما با آنها که در هواخوری بودند تماس گرفته بود شدیدا کتک زد و او را حدودا به مدت دو هفته به عمومی ممنوع الملاقاتها فرستاد. همانطور که گفتم عمومی یا بهتر بگویم انفرادی آنها بسیار کوچک بود و اجازه ی استفاده از آشپزخانه را نداشتند تا اینکه حدودا در آذر 89 به عمومی ما منتقل شدند. آقای احمد لقایی دو هفته ای بیشتر با ما نبود که آزاد شد و دادگاه ویژه روحانیت هفت نفر دیگر را بعد از یکسال و نیم بازداشت، 48 ساعت مرخصی داد. زمانیکه از مرخصی برگشتند یک نکته بسیار برجسته و مشترک در همه ی آنها دیدم که در سال 90 به بازجویم گفتم و اکنون بر روی کاغذ می آورم تا در تاریخ بماند و آن اینست:
تعریف میکردند در این چهل و هشت ساعت ، دو ساعت بیشتر نخوابیده اند و خانه از مردمی که به دیدن آنها می رفتند پر می شد و خالی میشد تا جا برای ملاقات کنندگان جدید خالی شود. این مردمان همه برای زیارت مولوی ی جوان در حبس خود می آمدند. در رژیم شاه ساواک می گفت یک عده جوان گاو وارد زندان می شوند و در کنار زندانیان سیاسی چریک بیرون می روند. به بازجو گفتم یک عده بچه را وارد زندان می کنید و قهرمان بیرون می دهید. مطمئن باشید نیروهای امنیتی که امروز باد میکارند فردا طوفان درو نخواهند کرد! بلکه سونامی درو خواهند کرد! مبارک باشد! شاید برای شما این سوال پیش بیاید که جرم اینها چه بوده است؟
اصولا نیروهای امنیتی حاضر نبودند که قبول کنند مولوی های اهل سنت مستقل باشند. بلکه میخواستند آنها وابسته به نیروهای امنیتی بوده و حتی حاضر می شوند مختصر کمک مالی که نوعی رشوه به حساب می آید به آنها بکنند تا مطیع باشند. ولی آنها نمی پذیرند.
مولوی پهلوان تعریف میکرد در جلسه ای که چند سال پیش در تربت جام نیروهای امنیتی با آنها داشتند پیشنهاد میکنند ماهیانه حدود سی هزار تومان از طرف رهبری به آنها پرداخت شود اما مولوی در جواب آنها گفته بود من پنجاه هزار تومان به شما می دهم ولی بگذارید ما مستقل باشیم.
چنانچه در نوشته ها و یا فیلمی می دیدند به مذهب آنها توهین شده، مولوی ها به هر صورتی که می توانستند پاسخ می دادند. در آن صورت این کار برای آنها جرم محسوب میشد. به عنوان نمونه فردی بنام عمران پاکستانی (در بحث جاسوسی به تفضیل به او خواهم پرداخت) به دروغ به حفاظت خبر برده بود مولوی ها اجازه نمی دهند که دیگران فیلم مختار نامه را تماشا کنند.
بنده شخصا به جز اخبار، برنامه های دیگر تلویزیون را نگاه نمیکردم و شاهد بودم دوستان مولوی هم فیلم مختار نامه را نگاه نمیکنند اما به دیگران هم اگر تماشا میکردند کاری نداشتند و چیزی نمی گفتند ولی حفاظت همه آنها را به یک سلول انفرادی منتقل کرد. البته بعد از چهل و هشت ساعت معلوم شد که خبرکشی عمران دروغ بوده .لذا همه آنها را به بند عمومی برگرداندند.
در چهارم مرداد ماه 90 بعد از طی دو سال زندانی که قرار بود آزاد شوم، با تشکیل پرونده ی داخلی بخاطر ارسال نامه ها آزاد نشدم و بمدت ده روز در اطلاعات بازجوئی و سپس به بند1/6 و عمومی ممنوع الملاقات ها منتقل شدم. مولوی امید محمدی از طریق زندانیان خدمات، برایم فلاسک چای و سایر لوازم ابتدائی را ارسال کرد که بعدا فهمیدم مسئول حفاظت بند 1/6 او را کتک زده است. زمانیکه در زندان بودم به همسرم همیشه سفارش میکردم هر کاری که زندانیان و خانواده زندانیان داشته باشند، اگر در توانش بود برای آنها انجام دهد.
همسر مولوی امید محمدی در شهرستان تایباد مریض احوال بود. تلفن و آدرس خانه را به آنها داده و در این موارد به همسر ایشان تا آنجائیکه میتوانست کمک میکرد. در هفده شهریور 90 بعد از دو سال و چهل و پنج روز با وثیقه صد میلیونی آزاد شدم. مولوی امید محمدی روزی که به مرخصی آمده بود در برگشتن از تابیاد تربت جام جهت تشکر و قدر دانی از همسرم به خانه ما در مشهد آمد. بگوش حفاظت زندان می رسانند و مسئول حفاظت مولوی امید محمدی را کتک زده که چرا به خانه ی خواستار رفتی و تمام مولوی های اهل سنت را دو به دو به بندهای دیگر به مدت نزدیک یک ماه تبعید میکنند. آخرین نفر از مولوی های اهل سنت که آزاد شد همین مولوی امید محمد ی بود که در اواخر خرداد 92 آزاد شد و روزی که او را دیدم از اینکه بخاطر من کتک خورده بود احساس ناراحتی و شرمندگی کردم و او با یک جمله ی کوتاه که گفت :اشکال ندارد،
مرا بیش از پیش شرمنده کرد. در سال 90 که زندان بودم آقای سریخانی دبیر بازنشسته از خانه ام سری زده بود ، روز دیگر مامور اطلاعات به خانه اش رفته و پرسیده بود چه نسبتی با خواستار داری؟ به چه علت به خانه اش رفته ای؟
خاطرات هاشم خواستار از سی وهفت روز درزندان وکیل آباد مشهد …قسمت چهارم: مولوی های اهل سنت

