10588207_712445892124298_1243897483_o
براي آنكه بتوانيم بي هيچ ترديدي ادعا كنيم كه هنر را صادقانه بكار بستيم
براي آنكه بدانيم چه كساني هنرمند هستند وچه كساني شايد بي آن كه بدانند هنربند…
هرچند كه ” بي آنكه بدانند” خود چشم پوشي بر گناه ايشان است. چرا كه ندانستن گاهي تعمدي است براي آن كه راحت تر كارمان را بكنيم و آن قدر اين ندانستن پيش مي رود كه آدمي در خلوت در مقابل آينه هم كه مي ايستد باورش مي شود كه همينطوري كه هست خيلي خوب است و من هم چقدر خوبم و قربان خودم بروم
رهنمودهايي براي آن كه ببينيم دور و برمان با هزار ژست و ادا و اصول چه كساني چه ميكنند وكدامشان را بايد وقعي گذاشت و تحسين كرد و كدامشان را
خيلي رهنمود هاي ديگر هم شايد باشدكه هست.اما از برتولد برشت نقل ميكنم در مقاله اي با نام حقيقت نويسي و با افزوده هايي اندك و تغييراتي در مصداق ها كه امروزي نبودند
اين معيارها را بخوانيم و ببينيم كجا چنين نبوديم وكجا بوديم و خود را البته اگر خواستيم و وجدانمان راحتمان نگذاشت با آن تراز كنيم
الف.مهر
يكم. شجاعت براي بيان حقيقت
آن كه از حقيقت مي نويسد (يا مي خواند يا مي نوازد يا…) در هنر ِاو حقيقت هرگز نبايد سركوب شده و پنهان باشد.او نبايد در مقابل قدرمندان سرخم كند. چه بسا لازم باشد براي اين كار از گرفتن مزد براي كاري صرف نظر كند. از انتشار اثري چشم بپوشد و يا به شهرت خويش لگد بزند وآن را در معرض تهديد قرار دهد.
حقيقت در هنر او نبايد به شكلي نامشخص ,عمومي,همگاني وچند پهلو بيان شود. اين نامشخص گويي, عمومي گويي و پيچيده نويسي , دروغ و فريبي بيش نيست!
نوشتن در مورد زشتي هاي دنيا به شكلي عمومي و شكايت نامشخص كردن از اين كه بدي بر جهان چيره گشته است كاري است بي ارزش كه براي آن به شجاعت بسيار كمي نياز است…
در واقع چنين هنرمنداني خواسته هاي خود را به شكلي بي آزار در بين دوستاني بي آزارتر در دنيا مطرح مي سازند و آنگاه خواهان عدالت به نحوي نامشخص مي شود تا در فضايي آزاد كه آنان براي محقق كردنش هرگز زحمتي متقبل نشده اند بتوانند سهمي از غارت را براي خود بردارد.
دوم. اولويت بندي حقيقت
يافتن حقيقت ونوشتن از آن كاري دشوار است. چرا كه حقيقت هميشه سركوب مي شود. همچنين بسيار دشوار است كه از ميان حقايق دريابيم كه اولويت با بيان كدام است وسپس به آن بپردازيم. ( مثلا رژيم خميني رژيمي ناحق است كه 120 هزار تن از فرزندان اين سرزمين را به چوبه هاي دار وتيرك هاي اعدام سپرده است و هنوز هم مي سپرد… اين يك حقيقت است. اما حقايق ديگري هم هست. مثلا اين كه با علم مي توان جامعه را به سوي ترقي رهنمون شد يا اينكه درآميختن با طبيعتِ زيبا, روح انسان را تعالي مي بخشد- مثال هاي برشت چيزهايي بود مربوط به جنگ جهاني دوم) بسياري از هنرمندان ما متاسفانه از همين ها ميگويند.
هنرمندي كه سعي دارد غير سياسي باشد و در مقابل كساني كه مورد تجاوز ستمگران قرار گرفته اند تفكر دوري كردن از سياست را رواج ميدهد در حقيقت با اشاعه ي بدبيني در مردم نسبت به سياسي بودن,حاكمان را ياري مي رساند. او همچنين با پرداختن به حقايقي كه در اولويت نيستند به مسائلي اهميت مي بخشد كه به هيچ وجه مهم نبوده و چه بسا گول زننده هستند. بدتر اينكه هيچ كس هم نمي تواند به آنان اعتراض كند چرا كه ظاهرا به بيان حقيقت پرداخته اند.
سوم. نشان دادن راه
بيان حقيقت هميشه بايد به نتيجه گيري منجر شود و ذهن مخاطب را سمت و سو دهد. البته اين موضوع در يك اثر هنري هنگامي به شكلي ناخودآگاه انعكاس ميابد كه هنرمند خود را موظف به درك حقيقت و استنتاج از آن و يافتن راه رهايي بداند.درغير اين صورت او درست مانند انساني است كه بي هيچ سمت و سويي دردها را بيان ميكند, غر ميزند و از آدمهاي بد شكايت دارد.مخاطب چنين هنري نمي داند چه بايد بكند و راه رهايي چيست والبته چه بسا به دليل ايجاد غرور ناشي از درك درد و حقيقت, پتانسيل حركت و تكاپو در او خاموش شده و خود را قانع و ارضا شده بيابد.
پس هنري كه راه حل را به ذهن متبادر نسازد گاهي جز تخدير ذهن مردمان نقشي ايفا نكرده و ناخودآگاه در خدمت حاكمان قرار ميگيرد.بي سبب نيست كه بسياري هنرمندانِ به ظاهر معترض, با انواع و اقسام سبك هاي پرهياهو,كم و بيش اجازه ي نشر آثار خود را مي يابند و حكومت نيز گاه گاه با ايجاد ممانعت هايي دركار آنها تنها بساطشان را پررونق تر نموده و به خود آنان نيز نوعي احساس مبارزه كردن تزريق ميكند. اين درحالي است كه در همان زمان آزاديخواهاني هستند كه در قعر زندان ها در خون خويش غرقه مي شوند