10635722_338962232930689_2424625596877812731_n

فعا لان درتبعید :روژان، 5 ساله، فکر می کند که پدرش برای مدتی مجبور است کار شبانه روزی داشته باشد تا بتواند برای روژان کلی چیزهای خوب بخرد.
کبری پارساجو، همسر دانشجوی زندانی حمید بایایی، هفته ها قبل از صدور حکم اعدام برای سهیل عربی، در خصوص روژان و نسترن، فرزند و همسر سهیل عربی نوشت:
وارد سالن ملاقات که میشوم دوستانم منتظرند و باز می پرسن چرا اینقدر دیر میایی من هم طبق معمول از دفعات متعددی که باید ماشین و تاکسی عوض کنم و فاصله بین شهرمون و تهران میگویم و آنها قانع میشوند که بله این چنین است برای یک ملاقات 25 دقیقه ای چقدر باید رنج راه به خود داد البته تنها من نیستم که این مشکل را دارم خانواده های بسیاری هستند که از فاصله های طولانی تری می آیند و چه بسا بعضی هایشان شب را در هتل یا مهمان سرا سپری می کنن تا به ملاقات 25 دقیقه ای برسند. اما همه ما یک وجه مشترک داریم که بعد از زمان ملاقات همه خوشحال و با روحیه هستیم و رنج سفر از چهر ه هایمان ناپدید شده است.
برای روژان کوچولو اما اینجا زندان نیست. او هم هر دوشنبه مثل من مسیر طولانی را طی می کند تا به اوین برسد و بابایش را ببیند. او فکر می کند که پدرش برای مدتی مجبور است کار شبانه روزی داشته باشد تا بتواند برای روژان کلی چیزهای خوب بخرد.
روژان مفهوم شیشه های کثیف و صدای بلندگو و قسمت نوبت دهی را نمی فهمد و در دنیای کوچک کودکی اش در گوشه ای از سالن مشغول بازی است. از بازی که خسته می شود کنار من میاد و من مشغول پر کردن فرم ملاقات هستم. با لحن بچه گانه اش می پرسد: خاله عمو حمید هم همکار بابای منه؟ من هم با لحن بچه گانه و شیطنت آمیزی بهش میگویم نه خاله عمو حمید رییس بابای تو هست. روژان با لحن دستوری بهم می گه خاله پس بهش بگو بذاره بابای من بیاد خونمون دیگه… خیلی متاسف میشم و موهای تنم سیخ میشود نمی دانم بهش چی بگم . میگم چشم خاله امروز دعواش میکنم میگم که بذار بابای روژان بره خونه کمتر کار کنه. از اینکه ذره ای روان شناسی کودک نمی دانم متاسف میشوم.
با وجود مشکلات زیادی که می دانم برای نسترن عزیز هست اما او همیشه سعی می کند روژان با لباس و موی مرتب به دیدن بابا بیاد که مبادا پدر روژان ذره ای نگرانی در مورد دختر نازش به دل راه دهد. دور هم که جمع می شویم نسترن از همه بیشتر می خندد و صورت زیبایش همیشه لبخند به لب دارد. حتی گاهی اوقات که من گریه می کنم یا فاطمه عزیز غمگین است سعی می کند با گفتن مطلب خنده داری اشک را از چشمان ما جمع کند. اما وقتی پای درد ودلش بشینی او هم کوهی از غصه را با خودش حمل می کند از دل تنگی ها و سختی هایش میگوید اشک در چشمانش حلقه می زند از اینکه دست تنها باید جواب سوال های کودکانه روژان را بدهد و گاهی هم کم می آورد و نمی تواند بیشتر از حدی پنهان کاری کند. از اینکه تک و تنها مجبور است هزینه های زندگی و نیازهای کودکانه روژان را تامین کند می گوید. نیازهای عاطفی یک دختر بچه کم و سن و سال که به شدت به پدر وابسته است نسترن را خسته می کند و دیگر مجالی نیست برای او که اندکی فکر کند که او هم سهمی از دل تنگی دارد. گاهی اوقات که دلم تنگ است و پشت شیشه گریه می کنم و حمید آرامم می کند دلم برای نسترن میسوزد که مجبور است همیشه خندان باشد که مبادا روژان متوجه شود در برهه سختی از زندگی قرار گرفته اند…
با تمام وجودم دلم میخواهد مادر شوم من هم دلم میخواهد دستهای کوچک بچه ام را در دستانم بگیرم و لذت مادر شدن را ببرم گاهی اوقات که حس میکنم نمیتوانم مادر شوم دلم میریزد و با تمام وجود میخواهم فریاد بکشم و اعتراض کنم اما گاهی اوقات که نسترن را میبینم که چطور مثل یک کوه در این دوران برای روژان عزیز هم مادر است و هم پدر و حتی حاضر است خودش ملاقات حضوری نرود و در عوض روژان یک هفته در میان باباش رو حضوری ملاقات کند کمی میترسم کمی احساس ضعف میکنم و این چنین است از خود گذشتگی های مادرانی که از یک سو تکیه گاهشان کنارشان نیست و از سوی دیگر از تمام حقوق خود میگذرند که فرزندانشان در غیاب پدر احساس کمبودی نداشته باشند.