غمی ناگفتنی غمناک . بیگناهی اعدام شد که گروه خونیمون یکی بود . ازتولد تا کودکی تو بزرگ شدنش شریک مادر به جهت دریافت جایزه برای رفتار خوبمون میشدیم . اولین خاطره شیرینم ازش آهنگی بود از سرودهای انقلابی که میگفت.
سحر میشه سحر میشه سیاهی ها بدر میشه که محسن میخوند سحر سو سو . رفتارای عجیب که دوست داشت ..
از مدرسه برسه ناهارشو برداره بره بالای درخت بخوره . من کلاس پنجمی بودم محسن اول بود تو یه مدرسه تو جیرفت که بیشتر محل نگهداری اشرار زیر 5 کلاس درس بود. منم دل و جگرم خوب بود اما کلا از بچگی چون ریزه بودم همچین بعنوان داداش بزرگه خیلیم قابل نبودم . ولی کمم نمیاوردم . تو مدرسه رفته بودم کتابخونه دار شده بودم .تو زنگای تفریح محسن میاوردم تو کتابخونه دو تای باهم بازی میکردیم .
یه بار معلمش صدام کرد رفتم دیدم با اون چشای درشت و صورت ظریفش که پر اشک بود شروع کرد چغلیشو کردن .منم دعواش کردم . ظهر که تعطیل شد منتظرشدم ببرمش خونه تو راه گفتم داداشی ببخشید دعوات کردما جلو معلمت بود . خندید گفت میدونم تو بین فاصله تعطیلی پایه پنجم رفته بودم براش یه تفنگ پلاستیکیم خریدم که کرده بودم تو لباسم یه دفعه تفنگ رو از زیرپیراهنم درآوردم بهش دادم .
زیبا ترین خنده از ته دلو ازش دیدم تمام طول راه تا خونه رو باهم دویدیم و بازی کردیم . این خاطره آنقدر برام کمرنگ شده بود که چیزی یادم نمی اومد بعد ها تو زندگی آنقدر بدبختی کشیدیم که خیلی از خاطرات زیبا دنیا رو فراموش کردیم .
اینو محسن یادش بود تو تنهائی های زندان خاطرات زندگیشو ثانیه به ثانیه بیاد آورده بود . گفت مجید پسرت کلاس چندمه گفتم تازه رفته اول گفت آره یه همچین خاطره ایه من همیشه دلم میخواست اینکارتو یه جور جبران کنم آرزو داشتم من روز اول برم پسرتو از مدرسه بیارم . اییییییی داد .همیشه تو خودش بودن و شجاعت حیرت آورش که گاهی حسادت همه رو در میاورد . جون خوش قدو قواره ای که لب به هیچی نزده بود . نمازش قضا نمیشد . محال بود بتونی باهاش دعوا کنی . چنان با ظرافت از زیر دعوا رد میشد . بسیار با استعداد . عاشق لوازم تحریر . خوش پوش و بقول ما برادراش عتیقه خر . نگاهش میکردی دلت میلرزید . همیشه با سعید یا مهران که میرفتیم ملاقات به یه جهتی می ایستادیم که عمیق ترین دید به داخل زندان باشه تا بیشتر ببینیمش (سر 15 دقیقه چراغا خاموش میشد ) همیشه پر انرژی بود نه سال تو زندانای پر اشرار معروف مملکت تو بدترین بندها . رو صورتش حتی یه خراشم ندیدم .
خیلی درشت و قوی بود اما توهر جائی که زندانی بود همه عاشقش بودن . وقتی دوستاش از زندان زنگ زدن صدای شیون تو زندان کر کننده بود . همیشه اصلاح کرده و خوش تیپ بود . خیلی زیبا حرف میزد شمرده . با تیکه های بروز و باحال . هر موقع میرفتیم پیشش کلی انرژی میگرفتیم . دو هفته قبل از مرگش با سعید رفتیم ملاقات .
به سعید گفتم سعید بغل دلم میخواد 4 ساله ملاقات حضوری نداشتیم . وقتی زنگ زدن بیائید . خونه مادرم با مهران بودم همراه همسرم و خانوم سعید . سعید بدنبال خدا و معجزه تو خیابونا میچرخید . بابا و مامان و افسانه و لیلاآویزون در تجدید نظر بودن . بابام توشک بود با نگاهی دوخته شده به رای دیوان . کلی استفتاء از مراجع . عذر خواهی رسمی محسن برای اهانت هر چند ناروا . عین یه بچه گریه میکردم . همه شوک شده بودن .
نمیدونم چندتا آرام بخش بهم دادن هر لیوان آب یه عطری داشت . نمیدونم چرا اصرار داشتم در حال گریه توضیح بدم که دست خودم نیست بدنم بهم ریخته دیگه یادم نیست تا اینکه تو ماشین خانوم سعید با همسرم رسیدیم دم در .
امیر طاها داشت تو چمنای جلو زندان بازی میکرد . خیلی زمان نبرد اما یه عمر برای من تو اون لحظه طول کشید تا مهران بیاد . عین جنازه دم در ورودی کارت ملی و شناسنامه باهم تو دستمون که اینبار نگن باید یکیش باشه همه چی آ ورده بودیم . یکی دوبار سربازا از در دورمون کردن . تو اون لحظه نمیدونم داشتم به این آدمها عمیق تر نگاه میکردم . کاملا آدم بودن ولی یه لباسی تن کرده بودن که یه مجموعه رفتاری مزخرف و بعنوان عنصر حرکتی در درون خودش دیفالت داشت . رنج میکشیدن .
سوار اتوبوسمون کردن داخل محوطه داشتم دنبال جاهایی که از لای پنجره موقع ملاقات یواشکی میدیم رو پیدا میکردم دائم به این فکر میکردم محوطه زیبائیه اما قطعا واسه محسن دیدنش یه رویای غیر ممکنه محسن هم همونی رو میدید که ما یواشکی از سالنای ملاقات میدیم. نه سال دیوارای از بالا تا پائین کاشی سفید و کثیف کار شده . آدمای وحشتناک و دنیای اشرار . گاهی ما توسالن ملاقات از ملاقات کننده های کنار دستیمون وحشت میکردیم خودش یه شرور تمام عیار بود با 200 تا جای بخیه و گوش بیسوراخ از شکستگی . اینبار تنها یه چیزش آوردتم . بغلش میکنم . محکم باهاش حرف میزنم . صورتشو میبوسم . بهش میگم به پسرت تار یاد میدم خیالت راحت باشه . حالت رفتاری مزخرفی داشتم ملغمه ای از خنده و روحیه دادن الکی با گریه های شانه بلرزونه غیر قابل کنترل . چند ساعت دیگه با طناب دارش میزنن و میمیره . از 124000 تا پیامبر فکر کنم 100000 تاشو به اسم صدا کردم . مادر فریاد میزد . خونواده قصاص شونده بغل دستمون خودش واسه یه عمر روان درمانی پس از مشاهده کافی بود.
التماسهای لیلا واسه گرفتن عکس با موبایل یکی از نیروهای انتظامی از امیرطاها تو بغل محسن که با به پا افتادنای ماهم نشد .. لباساش ادیداس اصل بود خوشتیپ و درشت و صفت . کمی بچشو بغل کرد .امیر طاها فهمیده بود از صبح 40 درجه تب داشت .اصلا حرف نمیزدم . افسانه دم در ورودی داشت سکته میکرد بغلش کردم فقط میگفت داداشمه محسن اومد بغلش کردآورد پیش خودش .
گفته بودن هر چقدر زمان بخواهید میدن اما سر یه ربع گفت برید بیرون واااااااااااای فقط یادمه داشتم هی از تو اتاق خواهر برادرامو جمع میکردم و میبردم بیرون . گفت میخوان اعدامم کنن تو این ماه این سومین باره آوردنم اینجا و فرداش بردن . به مامان گفت جسمم سبکه ولی خونم سنگین . مامان ببخش و حلالم کن بعد بلند شد تک تکمونو بغل کرد گفت ببخشید و حلال کنید . زدم تخت سینه پهنش . گفتم محسن بهت افتخار میکنم تو 80 میلیون یکی مثل تو مرد و شجاع نبود که آنقدر به ایمانش امیدوار باشه . محسن بهت ایمان اوردم . خودمو جمع و جور کردم موقعی که داشتیم کارتامونو پس میگرفتیم یه جور یواشکی پرسیدم . جنازه رو کجا باید بگیریم . وای خدا هنوز فکرشو میکنم چنین جگری در خودم نمیدیدم . بعد از 30 نفر برو بپرس افسر نگهبان گفت ساعت 5 اعدام میشه . برگشتیم تهران اومدم خونه بابا هیشکی اجازه نداشت فکر کنه فردا اعدام میشه . تاساعت 5 صبح 50000 بار اعدام شدم . و محسن فردا ساعت 5 صبح اعدام شد . بقیشو یادم نمیاد تا امشب که تونستم دو کلمه حرف بنویسم . فقط میخونم . گاهی شر میکنم . گاهی تصاویری میبینم که برام جدیده . احساس میکنم پروانه ای شدم . یه دفعه شدم برادر محسن امیراصلانی . کسی که دنیا بهش گفت قهرمان . وقتی مردم تماس میگیرن یا کامنت میزارن گیجم نمیفهمم چی میگن . چندروزی تلفنم دستم نبود . یه کسائی بهم زنگ زدن که خجالت کشیدم از اینکه در چنین شرایطی قرار گرفتن . یه کسائی بهم زنگ نزدن که تمام ثانیه ها دارم سعی میکنم درکشون کنم . تمام خاطرات تلخ و شیرینه زندگیم بهم زنگ زدن . کسائی رو دیدم که هرگز فکر نمیکردم ببینمشون . همه دوستم داشتن همه ناراحتم بودن . . . همه اینارو گفتم که بگم الان حالم خوبه . سر زندگیمم . دست ودلم بکار نمیره اما در حال استراحتم وخوبم
مجيد امير اصلاني ، برادر شهيد محسن امير اصلاني

