10694248_352121518281427_4797591603091180572_o

نامه یک دختر مبارز کرد به مادرش:
«ما اینجا هستیم تا از شهر زیبایی دفاع کنیم. ما در حال دفاع از یک شهر مسلمان نشین با دهها مسجد هستیم. ما از آن در برابر یک عده وحشی دفاع میکنیم.»

مادر من حالم خوب است و دیروز جشن تولد نوزده سالگی ام بود. دوستم آزاد آواز زیبایی درباره مادر برایمان خواند و هردو به گریه افتادیم. دیروز یکی از دوستانمان با دو گلوله زخمی شده بود و پهلویش خونریزی میکرد که من به او خون دادم.
مادر ما چند مایل دورتر از آنها در شرق کوبانی هستیم و پرچم های سیاه آنها را می بینیم. ما صدای آنها را از بی سیم میشنویم. هنگامی که بزبان خارجی حرف میزنند تشخیص نمیدهیم چه میگویند ولی ترس در صدایشان مشهود است.
ما نه رزمنده هستیم و جوانترینمان رشو از آفرین است که همراه با تال ابیاد میجنگیده و سپس به ما ملحق شده است. آلان از قشیملو قبلا با سره کانیه بوده و اکنون بما پیوسته است.
او جای چندین سوختگی در بدن خود دارد. او از کوههای قندیل آمده است. همسرش در دیار بکیر شهید شده و او را با دو فرزند تنها گذاشته است.

ما در خانه ای در دامنه کوبانی هستیم و چیز زیادی درباره صاحبخانه نمیدانیم. چند عکس از مردی پیر و یک مرد جوان با روبان سیاه اینجاست که بنظر میرسد شهید شده باشد. همچنین عکسهایی از قاضی محمد و ملا مصطفی بارزانی و آپو و یک تصویر قدیمی از نقشه کردستان.
مدت زیادی است که قهوه ننوشیده ایم اما دیدیم که زندگی بدون قهوه هم زیباست. راستش را بگویم مادر بهتر از قهوه ای که تو درست میکنی هرگز ندیده ام.
ما اینجا هستیم تا از شهر زیبایی دفاع کنیم. ما هرگز در کشتن کسی شرکت نکردیم اما در عوض به بسیاری از زخمی ها و پناهندگان سوری پناه دادیم. ما در حال دفاع از یک شهر مسلمان نشین با دهها مسجد هستیم. ما از آن در برابر یک عده وحشی دفاع میکنیم.
مادر من هنگامی که این جنگ کثیف بپایان برسد تو را خواهم دید همراه با دوستم درسیک که بدیدار دو فرزندش میرود. همه ما دلتنگ خانه هستیم اما این جنگ تحمیلی نمیفهمد دلتنگی چیست.
شاید هرگز بخانه بازنگردم مادر! بدان که مدتی طولانی به امید دیدارت بودم اما فرصتش را نیافتم. میدانم که تو یک روز کوبانی را خواهی دید و خانه ای که آخرین روزهای من را بخاطر می آورد…این خانه در سمت شرقی کوبانی واقع شده و بخشی از آن ویرانه است. درب سبزرنگی دارد با نشانه هایی از جای گلوله و سه پنجره یکی در سمت شرق ..
نام مرا که با جوهر قرمز بر آن نوشته ام خواهی یافت..پشت این پنجره من آخرین لحظات را به انتظار نور خورشید ماندم که از سوراخهای گلوله به اتاقم نفوز میکرد. پشت این پنجره آزاد با صدای زیبایش آواز مادر را خواند در حالی که میگفت مادر برایت دلتنگم …

مادر برایت دلتنگم
دخترت نارین

http://kurdishquestion.com/kurdistan/west-kurdistan/letter-from-a-ypj-fighter-in-kobane.html

#بگونه #کوبان
«ما اینجا هستیم تا از شهر زیبایی دفاع کنیم. ما در حال دفاع از یک شهر مسلمان نشین با دهها مسجد هستیم. ما از آن در برابر یک عده وحشی دفاع میکنیم.»

مادر من حالم خوب است و دیروز جشن تولد نوزده سالگی ام بود. دوستم آزاد آواز زیبایی درباره مادر برایمان خواند و هردو به گریه افتادیم. دیروز یکی از دوستانمان با دو گلوله زخمی شده بود و پهلویش خونریزی میکرد که من به او خون دادم.
مادر ما چند مایل دورتر از آنها در شرق کوبانی هستیم و پرچم های سیاه آنها را می بینیم. ما صدای آنها را از بی سیم میشنویم. هنگامی که بزبان خارجی حرف میزنند تشخیص نمیدهیم چه میگویند ولی ترس در صدایشان مشهود است.
ما نه رزمنده هستیم و جوانترینمان رشو از آفرین است که همراه با تال ابیاد میجنگیده و سپس به ما ملحق شده است. آلان از قشیملو قبلا با سره کانیه بوده و اکنون بما پیوسته است.
او جای چندین سوختگی در بدن خود دارد. او از کوههای قندیل آمده است. همسرش در دیار بکیر شهید شده و او را با دو فرزند تنها گذاشته است.

ما در خانه ای در دامنه کوبانی هستیم و چیز زیادی درباره صاحبخانه نمیدانیم. چند عکس از مردی پیر و یک مرد جوان با روبان سیاه اینجاست که بنظر میرسد شهید شده باشد. همچنین عکسهایی از قاضی محمد و ملا مصطفی بارزانی و آپو و یک تصویر قدیمی از نقشه کردستان.
مدت زیادی است که قهوه ننوشیده ایم اما دیدیم که زندگی بدون قهوه هم زیباست. راستش را بگویم مادر بهتر از قهوه ای که تو درست میکنی هرگز ندیده ام.
ما اینجا هستیم تا از شهر زیبایی دفاع کنیم. ما هرگز در کشتن کسی شرکت نکردیم اما در عوض به بسیاری از زخمی ها و پناهندگان سوری پناه دادیم. ما در حال دفاع از یک شهر مسلمان نشین با دهها مسجد هستیم. ما از آن در برابر یک عده وحشی دفاع میکنیم.
مادر من هنگامی که این جنگ کثیف بپایان برسد تو را خواهم دید همراه با دوستم درسیک که بدیدار دو فرزندش میرود. همه ما دلتنگ خانه هستیم اما این جنگ تحمیلی نمیفهمد دلتنگی چیست.
شاید هرگز بخانه بازنگردم مادر! بدان که مدتی طولانی به امید دیدارت بودم اما فرصتش را نیافتم. میدانم که تو یک روز کوبانی را خواهی دید و خانه ای که آخرین روزهای من را بخاطر می آورد…این خانه در سمت شرقی کوبانی واقع شده و بخشی از آن ویرانه است. درب سبزرنگی دارد با نشانه هایی از جای گلوله و سه پنجره یکی در سمت شرق ..
نام مرا که با جوهر قرمز بر آن نوشته ام خواهی یافت..پشت این پنجره من آخرین لحظات را به انتظار نور خورشید ماندم که از سوراخهای گلوله به اتاقم نفوز میکرد. پشت این پنجره آزاد با صدای زیبایش آواز مادر را خواند در حالی که میگفت مادر برایت دلتنگم …

مادر برایت دلتنگم
دخترت نارین

http://kurdishquestion.com/kurdistan/west-kurdistan/letter-from-a-ypj-fighter-in-kobane.html

#بگونه #کوبانی