10003568_352080304952215_6663053217298842970_o

سرنوشت ما را به کجا میکشاند ؟
امروز به ملاقات ریحانه رفتم .از اینکه هنوز او را زنده میدیدم خوشحال بودم .
از دوهفته قبل که او را دیده بودم اتفاقات زیادی افتاده . یکروز بعد از ملاقاتش در دوهفته پیش ، پشت در زندان رجایی شهر مثل دیوانه ها ، شیدایی و سودایی ، مثل اسپند روی آتش ، خون به جگر شدم و تا مرز مرگ پیش رفتم . یکشنبه قبل هم عید قربان بود و تعطیل .
امروز بعد از پانزده روز از پشت شیشه ای که تمیز شده بود ریحانه را دیدم . مراسم مولودیشان در حال برگزاری بوده که صدایش زده اند برای ملاقات . با خودش بخشی از شادی حضور در جشن عید غدیر را آورده بود . میگفت مجبور شده دوباره 5 مثقال زعفران دیگر تهیه کند . به پدرش گفت خرجی هفتگی اش را زودتر برایش واریز کند . همیشه در باره حقوق هفتگی با هم شوخی میکنند . میگفت آنقدر خوراکی ها برکت داشته که به همه زندانیان ، پرسنل و حتی سربازان رسیده و باز هم کلی باقی مانده . میگفت بوی گلاب و زعفران فضا را پر کرده و شعرهای زیبایی که مداح برایشان خوانده و حرفهای امیدبخشی که از امان و نجات و سفارش قران و اهل بیت به نیکی و بخشش یکدیگر گفته حال و هوای زندانیان را عوض کرده . میگفت مامان مثل عید هایی که در خانه بودم و همه چیز تمیز بود و فقط مهمانی و خوشی و شادی ، دوباره زندانیانی که با هم قهر بودند آشتی کردند به برکت سفره مولودی عید غدیر .
از اینکه هنوز او را زنده میدیدم خوشحال بودم . سرنوشت ما را به کجا میکشاند ؟ نمیدانم . ولی این را میدانم که فقط روز ها را میگذرانم . روز به روز . بدون هیچ برنامه ریزی قبلی . چون نمیدانم در چه ساعتی و چه روزی دوباره تنش بر وجود و لحظه هایم آوار میشود .
به نظرم لحظات اینچنینی برای خانواده و نزدیکان محکوم بسیار سخت تر است تا خود محکوم .
محکوم شب و روزش با تصویر مرگ آغشته و عجین است و به مرور مرگ را جزئی از زندگی میبیند . اما ما که بیرونیم و در کوره ی درد دوری و داشتن فرزندی محکوم به اعدام میسوزیم ، از اینکه نمیتوانیم کاری برای عزیزمان انجام دهیم ، یکسره به بیچاره ای تبدیل میشویم که از ساده ترین بخش زندگی که خواب و خوراک است محروم میشویم . بیچاره به ما که فرار ثانیه ها و عقربه ها ی ساعت با ضربان قلبمان مسابقه گذاشته اند که کدامشان کارمان را یکسره کند . قلبی که میکوبد و میکوبد ؟ یا زمانی که به سرعت میدود به سوی ساعت سرنوشت ؟
از سالنی که بیش از سه سال است ، هر هفته مهمانش بودم بیرون آمدم ، در حالی که هنوز نتوانسته ام خاطره تلخ دو هفته قبل را فراموش کنم .
کاش خانواده سربندی از حق خود با کرامت بگذرند و دخترم را به من بازگردانند . تا ابد مدیون بزرگواریشان خواهم بود . دست تک تکشان را میبوسم تا فراموش کنند گذشته تلخ را و زندگی م را با بخشش ریحانه دوباره به جریان بیندازند و نور به چشمانم ببخشند . هنوز فرصت هست تا مرا و بسیاری را مدیون منش خود کنند .

#بگونه #ریحانه #اعدام