
9ماه پیش که از زندان ازاد شدم زمانی که شادی خانواده بخصوص پدر ومادرم را دیدم با خودم گفتم با آزادی من و شبنم باری از دوش انها برداشته میشود وبرآن همه سال پر از رنج و برزخم های به جان نشسته شان مرحمی می شود, فکر کردم سال های رنج های بی امان که زخم هایی بر قلب و روح شان نشانده تمام شد با خود گفتم شاید با کمک به انها میتوانم درد های ناخواسته ای که تحمل کرده اند را جبران کنم و تسلی بخشم .این خوش بینانه ترین افکاری بود که می توانستم داشته باشم ولی انچه در روزهای اول بعد از آزادیم اتفاق افتاد تلنگری بود که یادم نرود جدا از خودم تصمیمات و اقدامات افراد دیگری بر تصمیم های من تاثیرگذار خواهد بود مثل تمام سالهای گذشته. در هفته بعد از آزادی ماموران وزارت اطلاعات به منزل خواهرم حبیبه ریختند و او خانوده اش را تهدید کردند و مورد بازجویی قرار دادند, به انها گفتند که چرا به دیدن خواهر و برادرت رفتی چرا با انها ارتباط داری چرا…..چرا….. حرف اخر آنها این بود که فرزاد و شبنم آدم های خطرناکی هستند نباید با انها ارتباط بگیری , بله این اولین پالس بود به زندگی ما … خودم هم نمیدانم که چگونه باید برای خواهر و خانواده ام خطرناک باشم!!!!
روزها وهفته ها سپری شده شاید روزهای خوبی باشد چون دیگر در کنار خانواده هستیم ولی در پس این خوشی های ظاهری درد و رنج و غم نهفته را با خود میکشیم بعد از چند ماه با قرض ماشینی خریدم تا گام اول در جهت سروسامان دادن به زندگی خودم وشبنم و پدر و مادرم را بردارم ولی در ناباوری تمام یک شب ماشینم را دزدیدند وبعد از آن شروع درگیر شدنم در دادگاه ها و ادارات ….چند صباحی نگذشته خبر دردناک دیگری ضربه محکمتری به این ستون نوپای زندگی زد تشخیص سرطان سینه برای خواهر بزرگم (اعظم ) ,خواهری که پنچ سال تمام رنج و درد مارا به دوش کشید خواهری که حتی یک هفته از ملاقات جا نماند, خواهری که دیدارش همیشه پشت شیشه های کثیف زندان آرامش بود و اطمینان خاطرحالا دیگر باید روی تخت بیمارستان باشد و تمام توانش را برای مقابله با سرطان به کار گیرد, او که رنج ناخواسته زندان مارا تحمل کرده بود و حالاباید درد ناخواسته دیگری را به دوش بکشد , درد و رنجی که از ان اش نبود و نیست……
دیدنش در این وضغیت زخم عمیقی بر دل نشاند برایم بودن اعظم روی تخت بیمارستان پذیرفتنی نبود.سخت بود وجانگاه ولی باید مثل تمام سالهایی که همراه ما بود همراهش باشم و با هم از این مسیر بگذریم , در گیر بیمارستان و بستری و شروع درمان شدیم …… اما گویی درد و غم از جایی دارد به زندگی مان نشت میکند تماس وزارت اطلاعات و احضار شوهر خواهرم (کریم کهندل) به ستاد خبری کرج شروع ماجرای جدید را خبر میداد . 29 مهر کریم در حالی که پیگیر وضعیت درمان همسرش اعظم بود و برای انجام چند ازمایش اعظم را به بیمارستان برده بود به اداره اطلاعات احضار می شود و بعد از مراجعه و چند ساعت بازجویی به او می گویند چرا فرزاد و شبنم را به خانه خود راه داده ای وچرا آنها پیش تو زندگی می کنند, این دو آدم های خطرناکی هستند نباید بگذاری با بچه هایت ارتباط داشته باشند, نباید اجازه بدهی در خانه تو بمانند و وی از طرف بازجوها تهدید به بازداشت و باطل کردن کارنامه تاکسیرانیش می شود….گفتم این آغاز ماجراست .سناریو بعدی تماس با کارفرمایم بود.می گویند که چرا این شخص پیش تو کار میکند او آدم خطرناکی است و تو باید او را اخراج کنی .در جواب کارفرمایم که من این شخص را از نظر کاری قبول دارم و مورد تاییدم است تهدید به بازداشتش می کنند ….
الان دقیقا نمی دانم در این 9 ماه من چه کار کرده ام جز دست وپنجه نرم کردن با بلاهای نازل شده ,چه تهدیدی برای بقیه بوده ام که اینقدر خطرناک شدم و نباید کسی با من و شبنم در ارتباط باشد و چرا بعد از پنج سال که می خواهیم خود را پیدا کنیم و به زندگی خودمان سر و سامان بدهیم اینگونه بهم بخورد, طوری که خودم هم ندانم کجای پازل این زندگی به من تعلق دارد.مگر گناه ما چیست که بعد از اینکه پنج سال در بی گناهی تمام بی عدالتی را به دوش کشیدیم و گذراندیم حالا تصمیم به ساختن زندگی مان از نو خوشایند نبوده ودوباره کمر به نابود کردنش بسته اند؟!!
فرزاد مددزاده : گناه ما چیست بعد از اینکه پنج سال در بی گناهی تمام بی عدالتی را به دوش کشیدیم
