522037_365104733649772_9209606462139288147_n
هر چه میکنم بیتابیم کم شود نمیشود . امروز یکشنبه است و عادت کرده ام به ملاقات . یکشنبه پیش هم ملاقاتش کردم . در بهشت زهرا . او در لباس سفید بود و تور سفیدی که خواهرم برای روی کفن آورده بود آنقدر زیبا و حجیم بود که گویی عروسی پری پیکر کنار گودالی دراز کشیده . پارچه ای روی سرم کشیدم و کفن را باز کردم . صورت و گردن و شانه هایش را دیدم . شب قبل تصمیم داشتم خودم او را بشویم . موهایش را شانه کنم و لباس آخرت را به قامت رعنایش بپوشانم . اما نشد . او را پنهانی شسته و کفن کرده بودند . حتی میخواستند پنهانی و دور از چشممان دفنش کنند . یک تصادف مانع شد . همه جلوی غشالخانه منتظر بودند تا نامش روی تابلوی اسامی برود . تا معلوم شود که نوبت به او رسیده . خواهرم تصمیم میگیرد برود سر قطعه و مزار تا کنار گودال برایش دعا بخواند و منتظر آمدن عروس باشد . متوجه میشود آمبولانس حامل پیکر زیبا روی من آنجاست . حتی بر او نماز نخوانده بودند . جلوی در آمبولانس را میگیرد و با فریاد جلوی مامورینی که میخواهند او را از ماشین بیرون بیاورند میایستد . به هر حال کسانی متوجه میشوند و جلو میایند . وقتی من رسیدم ، جمعی آنجا بود . با سختی فراوان موفق شدم خروجش از آمبولانس را به تاخیر انداختم که در پستی جداگانه به آن خواهم پرداخت .
امروز هم یکشنبه است . همین الان و بعد از گذاشتن این پست به زندان شهرری خواهم رفت . ترک عادت موجب مرض است . پس ترک عادت نمیکنم و امروز هم با همان شوق گذشته به آنجا میشتابم . این بار اما برای تحویل وسایلش . دعایم کنید که این سرباز دلشکسته میخواهد وسایل فرمانده اش را به دست بگیرد و با هر کدام معاشقه کند . بویش کند . نوازشش کند . برمیگردم و اگر توان داشتم خواهم گفت که چه هست و چه نیست .
البته چند روز قبل همه نوشته هایش را از طریق دوستی گرفتم و در جایی امن که دست هیچ غریبه ای به آن نرسد گذاشتم . فرمانده من آدم دانا و با هدفی بود . حتی شمع سیاه خودش را از قبل آماده کرده و به کسی سپرده بود .
آه ریحانم حیف بود که بروی . تو لیاقت داشتی فرمانده باشی .

از صفحه فيسبوك خانم شعله پاكروان مادر ريحانه جباري