10710738_366954040131508_8473115732413073928_n
از فيسبوك خانم شعله پاكروان :
دیشب ، با حضور دوستان و همکلاسی های دخترم ، مراسمی را برگزار کردیم که بوی ریحان میداد . بوی تولد . بوی ادامه زندگی . جای همه کسانی که دور از ما بودند خالی بود . فیلم و عکس فراوانی تهیه شد . حیف که ناکسی پست تر از خس و خار ، با یک ویروس ناکس تر از خودش ، دخل همه را آورد . این عکسها بعد از ریکاوری به دست آمد . فعلا از فیلم ها خبری نیست .
یک چیز را میدانم . اگر لازم باشد که این سرباز پیر که هیچ از کامپیوتر نمیداند به جز تایپ کردن انگشتی و کم سرعت ، برای فرمانده سربدارش حتما سراغ یادگیری خواهد رفت . تا دیگر ناکسان راهی برای تخریب عکس و فیلم و … نداشته باشند .
خیال مامورین معذور راحت باشد ، کیک را قنادی همسایه ام درست نکرده !!! یک قناد پیر و با صفا با لرزش دستش درست کرد . خودش نوشته را نوشت . عکس زیبای دخترم را به سختی بریدم . سخت بود حتی روی کیک . همسرم اصرار کرد که بخش صورت را من بردارم . اینهم سخت بود . ولی وقتی از گلویم پایین میرفت ، پیش خود گفتم همه وجودش را در درون خود پنهان خواهم کرد . دیگر باید بتوانم خودم را جای او بگذارم . تا بتوانم به جای او تصمیم بگیرم و حرف بزنم .
تولد ریحان ، حال و هوای دیگری دارد .
امروز که به مزارش رفتیم ، یکی از مامورین معذور گفت مگر قرار نبود 6 صبح بیایید ؟ پاسخ ساده و صریحم او را خجالتزده کرد . دور شد و رفت که رفت . هر چند دوستانش از ما مراقبت میکردند تا مبادا خدای نکرده ، مورد تهاجم ارواح سرگردان بهشت زهرا قرار بگیریم !!!
پاسخ : خوابیدیم . استراحت کردیم . ساعتمان زنگ نزد و خواب ماندیم !!!