صدايي در ميان آوار زندگي و زير سنگيني شب ، صدايي پشت ديوار اختناق،زير سنگيني ديوار درد، آنجا كه تبهكاران بر سرنوشت مردمانش حاكم و در شكار زندگي اند شب و روز و زندگي را و هست و نيست مردمانش را تباه نموده اند.
” صدايي زلباي خسته ي ما
نميخواهي كه بجْنبي زير سنگيني ديوار
هميشه فاصله بوده بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته شب و روزاي من تو
راه دوري بين ما نيست اما باز اينم زياديست
تنها پيوند من و تو دست مهربان باده
ما بايد اسير بمونيم زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه تا رها بشيم مي ميريم
كاشكي اين ديوار خراب شه من و تو با هم بميريم
توي يك دنياي ديگه دست همو بگيريم
شايد اونجا توي دلها دست بيزاري نباشه
ميون پنجره هاشون ديگه ديواري نباشه”
آري اين بغض دردي است در گلوي هر ايراني
بغضي كه بايد آن را تركاند و شليك كرد
از گلوي خروشاني كه خشم را
چون صاعقه بر سر تبهكاران فرو ريزد.
