امیرطاهامون بدجوری دلتنگت شده، آخه هرشنبه می اومدیم پیشت تو اون سالن شلوغ و پرهیاهوی ملاقات از پشت شیشه، کلی پدر و پسر بازی میکردین، ازپشت شیشه کلی با هم میخندیدین. به همینهم دلم خوش بود، میگفتم خدایا شکرت همینکه میبینمت و صدای سلامتت رو میشنوم، اما نازنینم؛ الان دوماه و ده روزه که ندیدمت و صدای سلامتت رو نشنیدم، دل خون شده من به درک
اما امیرطاها بدجوری دلتنگته بابا محسن…
طاقت دیدن چشمهای غمگین امیرطاها رو ندارم، امروز که با همدیگه طبق معمول همیشه برای کبوترای پشت پنجره دونه میریختیم، میدونی چی بهم گفت؟ میگه کبوتر سفیده مامانه کبوترسیاهه بابائه اما مامانی من که بابا ندارم، بابای من تو قاب عکسه… ای خدای مهربون آخه چی بهش بگم…
یا چند روز پیش که پسرهمسایهمون امیرعلی که چند سال از طاها بزرگتره داشت بهش میگفت من هرشب با بابام کشتی میگیرم و بعدش میخوابم، میخوای فیلمشو نشون بدم که سراسیمه دویدم و تبلت شو به یه بهانهای ازش گرفتم.
اما طاهای من یه عکس تو بغل بابا محسنش نداره ملاقات آخرالتماسشون کردم اما اونم برامون زیاد دیدن.
بابا محسن امیرطاهای شیطونی که تو سالن ملاقات همه صندلیها رو میکشید و بازی میکرد و بدو بدو میکرد تو هم اونور شیشه برای بغل کردنش دلت لک زده بود دیگه آروم میشینه و با قاب عکس بابا محسن بازی میکنه، کارش شده حرف زدن با قاب عکس بابا محسن، بوسیدن قاب عکس وگل چیدن روی قاب عکس بابا محسن…
خدایا دیگه طاقت ندارم…

