1924404_379752192185026_8804020985752771785_n

چهل روز است که به گرد پایش نرسیده ام . چهل روز و شب .
به عدد اندک است و به واقع دشوار . خیلی دشوار . سیزدهم مهر صدایش را ضبط کردم که میگفت » من زنده ام و هنوز نفس میکشم » .
فردا بر مزارش خواهم ایستاد تا بداند هرگز عهدی که با او بستم فراموش نخواهم کرد .
بازهم دوستان بی ادعا و مهربانی یاریم کردند تا خانه ی کوچکم را بیارایم برای پذیرایی از میهمانان با صفا . ریحان ، دختری که در زندان جشن های زیادی را میزبانی کرد .
از حداقل امکانات استفاده کرد برای ایجاد همدلی بین زندانیان . انگار دست فلک ، گلیم بخت او را با سادگی بافته بود که مراسم یادبودش چنین برگزار شده و میشود .
پارکینگ خانه ام اینبار ، آرایش تازه یافته و بزک شده است . اما میهمانان ریحانم میدانند که شرایطم چگونه است و با صفای وجودشان محفل شاعرانه یادبود چهلمین روز پروانگی دخترم را زینت خواهند بخشید .
کسانی برایم عکس هایی را فرستاده اند که با همه عشق خالصانه شان ساخته اند . مثل همین که میبینید . کسانی اشعار زیبا سروده و هدیه داده اند . کسانی نقاشی کشیده اند و کسانی فیلمهای کوتاه و کلیپ فرستاده اند . از همه شان ممنونم .
بخش هایی از هدایا را در مجلس فردا خواهم خواند . از جمله شعر زیبایی به نام » شب آخر » که شاعرش از معرفی خویش خودداری کرده . شعری که بارها خواندم و منقلب شدم .
و همچنین قطعه موسیقی دلنوازی که هنرمندی بازخوانی کرد و هنرمند دیگری در قطعه ای از نمایشش به یاد ریحان از آن استفاده کرد .
سخت است توصیف چهل روز پرفراز و نشیب که گذشت .
و سخت تر روزهایی است که از پی هم خواهند آمد .
هر چند ریحان با رفتنش چیزی را نشانم داد که توشه زندگی این جهانیم خواهد بود :
» مرگ پایان زندگی نیست «…..