یکی از زندانیان سیاسی در روز ملاقات از پشت شیشه غبار آلود زندان اشکهای دخترش را دید و گفت؛ لبخند بزن دخترم چرا اشک در چشمان خود داری؛ دختر گفت؛ پدر برای تو اشک نمی ریزم؛ چون تو قهرمان من هستی؛
توی کریدور که به سمت کابین می آمدم زنی را دیدم که برای ملاقات همسرش آمده بود دخترکی با چشمان ریز قهو ه ایی در دستان او ناله می کرد؛ پرسیدم چرا این طفل ناله می کند؛ گفت؛ بیمار است و خرج مداوای او را ندارم پدرش هم پنج سال در زندان است شاکی او رضایت داده است ولی بخاطر جریمه دولتی او را آزاد نمی کنند؛ هزینه درمان بیماری فرزندم بسیار زیاد است. ….و اشک های دختر. …دختر رو به پدر کرد و گفت؛ اگر دستهایم را در دستهای تو گره بزنيم؛ شاید؛ آرامشی در قلبم پیدا شود؛ ولی این شیشه مات و کثیف نمی گذارد دستهایم به دستهای تو برسد؛ پدر سکوت کرد؛ و؛ به چشمان خیس دخترش خیره شد؛ و آهی کشید.
پاورقی خاطرات خالدحردانی
اشکهای دخترم

