10848494_395909490569296_664726326376728859_o

نهم دي ماه هشتاد و هشت
صبح زود با بابا ميريم دم زندان اوين ، اونجا برخورد بدي با خانواده ها ميشه و سعي دارن خانواده ها رو متفرق كنند ، تا ظهر ايستاديم و رفتار مامورين بد و بدتر شد ، همه شروع كرديم به ايستادن براي نماز ، مرد و زن كنار هم ايستاديم ، براي دقايقي مامورين كنار رفتند اما سپس با دوربين هايشان امدند و شروع به تصوير برداري كردند
٢٥٠ اسم خوانده شد توسط ماموري با لباس فرم ، اسم مصطفايمان نبود
خيابان ها پر از كساني بود كه احساس ميكردم ، عاشورا داغي سنگين شد بر دل هايشان ، كساني كه ترسيدند از اين همه اتحاد و صداي عشق مردم
تصميم گرفتيم فردا از طريق كلانتري اعلام مفقودي كنيم ، و گم شدنِ مصطفي را گزارش كنيم ، تا از مرجعي قانوني پيگير ماجرا شويم
==========================================
دهم دي ماه هشتاد و هشت
صبح بابا بازم رفت دم اوين اما من رفتم كلانتري ابوسعيد براي باز كردن پرونده مفقودي ، مامان هم كه سر كار بود و بي قرار تر و پر بغض تر …
مامورين كلانتري ابوسعيد بي انكه شرم كنند ، ميخواستند بيرونم كنند و نگذارند پرونده اي براي مفقودي باز كنم ، ميگفتند كسي كه اينجور جاها ميره ، عاقبتش همينه ، و اصرار داشتند تا به من ثابت كنند مصطفايمان يا گوشه خيابان از اعتياد مرده است يا با دوست دخترش به سفر رفته است …
بابا كماكان جلوي اوين ايستاده و بدونه اينكه اسمي جديد خوانده شود
مامان مرخصي ميگيره و مياد كلانتري ، با هم تونستيم پرونده اي باز كنيم و به دادسراي امور جنايي رفتيم و كارهي اوليه انجام شد
منتظر خبريم و بي قرارتر
====================================================
يازدهم دي ماه هشتاد و هشت
بابا ديشب اصلا نخوابيده بود تا صبح بي قرار بود ، صبح بازم رفت اوين و من رفتم پايگاه هشتم توي ميدون حر ، مامورين اونجا كه از هر توهيني به من دريغ نكردند جوابگوي من نشدند و من با وقت زيادي كه گذاشته بودم بي نتيجه راهي خونه شدم ، مامان و بابا هم دلواپس تر ميشن هر دقيقه ، شب ساعت سه بعد از نيمه شب با شماره مصطفي به موبايل بابا زنگ زدن ، بابا تازه خوابش برده بود و من بيدار بودم ، هراسون سمت گوشي دويدم و با ديدنه شماره مصطفي جيغ كشيدم و جواب دادم
الو مصطفي
صداي نفس عميق
الو تورو خدا حرف بزن ، بابا داره سكته ميكنه از غصه
صداي نفس هاي عميق بيشتر
بابا گوشي رو ميگيره و ميگه من مريضم قلبم درد ميكنه تورو خدا اگه خبري از پسرم داريد بهم بديد
صداي نفس هاي پي در پي و عميق مياد
تلفن قطع ميشه و من بابا از شادي ميخنديم ، اميدوار شديم كه مصطفي زنگ زده بگه كه من زنده ام و سالمم و نفس ميكشم ، مامان رو با خبرش ميكنم و مامان از خوشحالي صداش داره ميلرزه…..