10924823_400623496764562_5408427953329129552_n
بعد از ظهر سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۳۰، مردم تهران در برابر کاخ زیبای بانک ملی ایران، شاهد شورانگیزترین و هیجان انگیزترین احساسات جمعی از زنان شرافتمند ایرانی بودند.
حتی از کرج و شمیران نیز، عده زیادی از زنان برای خرید اوراق قرضه ملی به تهران آمده بودند، اعضاء جمعیت زنان ملت ایران که بانی این اقدام ملی بودند، در محوطه جلوی بانک اجتماع کرده و با ایراد نطق‌های پر شور، مردم را به خرید اوراق قرضه ملی تشویق مینمودند. علاوه بر آنکه کلیه اعضاء «جمعیت زنان ملت ایران» بخرید اوراق قرضه ملی مبادرت ورزیدند، تصمیم گرفته شد که با فروش اشیاء گرانبهای خود در این نهضت ملی بیش از پیش شرکت کنند، حتی دختران دانش آموزی که عضو این جمعیت هستند داوطلب شدند جواهرات و اشیاء گران قیمت خود را بفروش رسانند و بجای آن از اوراق قرضه ملی خریداری نمایند. محوطه جلو بانک و سالن بزرگ بانک یکپارچه احساسات شده بود، حتی عده‌ای از زنان و دختران اشک می ریختند و محتویات کیف خود را جلو گیشه‌های بانک خالی کرده و جای آن اوراق قرضه ملی می خریدند. در میان خریداران اوراق قرضه، زن پیر و فروتنی بود که قریب شصت سال داشت، نام او «بی بی‌زهرا مسیحی »، خدمتگزار منزل مهندس اقلیدی بود. این زن دردمند و زحمتکش که تمام عمر خود را در سختی و مشقت گذرانده بود، با خانم خود برای خرید دو برگ از اوراق قرضه در بانک حاضر شد. بی بی‌زهرا با لهجه تفرشی می گفت:« آقا جان، با آنکه من ماهی ده تومن بیشتر حقوق نمی گیرم و از مال دنیا جز سه فرزند چیزی ندارم، آمده‌ام تا به آقای دکتر مصدق کمک کنم، من بیست تومن بیشتر ذخیره نداشتم که آنرا هم از این ورقه‌ها خریده ام. اگر آقای دکتر مصدق امر کند، حاضرم سه فرزندم را «در راه ایشان قربانی کنم». از گوشهء چشمان ریز و مریض بی‌بی زهرا اشک جاری بود، چادر وصله دار و صورت پر چین این زن زحمتکش از فراز و نشیبها و نامرادیهای وی در زندگی حکایت می کرد. مردمی که این زن با غیرت را دیده و یک چنان احساساتی از وی مشاهده کرده بودند، سخت متاثر شده و مدتی به فکر فرو رفتند.
یکی دیگر از کسانی که در جلو گیشه بانک دیده می شد، یک زن ایرانی مقیم عراق عرب بود، وی به آئین زنان عراقی عبائی بر سر افکنده و بر سر طول مدت اقامت در کربلا، لهجه‌اش بکلی تغییر کرده بود، بیش از سی سال نداشت و پی در پی با دستمالی اشک چشمهایش را پاک می کرد. نام او «جمیله شعیبی» بود. جمیله با لهجه عربی می گفت: « هفده سال بود که من از خاک وطن دور بودم، اما همیشه ایران را مثل مادرم دوست می داشتم، در کربلا ایرانیها دکتر مصدق را مثل یک پدر دوست دارند. همه او را نجات دهنده ایران می دانند. حتی کاسب‌های عراقی به دولت خود سرزنش می کنند که چرا مثل دکتر مصدق انگلیسیها را از خاک کشور بیرون نمی کنند؟ موقعیکه من در کربلا بودم، آرزو می کردم بتوانم روزی به وطنم خدمتی بکنم اما چون دستم نمی رسید، به حرم حضرت ابوالفضل رفتم و در آنجا دخیل بستم که خداوند دکتر مصدق را در کارش موفق بکند. بعد که با افراد خانواده‌ام به ایران آمدم، دویست تومن اوراق قرضه ملی خریدم، اما یک روز که از خیابان می گذشتم دیدم یک خانمی در اتومبیل نشسته و زنان ایرانی را دعوت می کند که روز سه شنبه بعد از ظهر برای خرید اوراق قرضه ملی جلو بانک جمع شوند، من با آنکه دیگر پس اندازی نداشتم، تصمیم گرفتم با خواهران خود شریک شوم، یک دست بند طلا و یک جفت گوشواراه‌ام را فروختم و از پول آن، این دسته اوراق را خریدم.جمیله شعیبی یک دسته اوراق قرضه ملی را که شامل پنجاه برگ بود نشان داد، و لحظه‌ای بعد در میان جمعیت ناپدید شد.
گزارشي برگرفته از مجله تهران مصور- ۲۰ دی

#ایران #اوراق_قرضه_ملی #دکتر_مصدق #عراق #انگلیس #زن #بگونه