1690323_410271552466423_3972900973044297908_n
صدمین روز هم گذشت. لحظه ای از یادش غافل نبودم . تقریبا همه کارهایم تعطیل شده . حالا که بی کاری اجباری دارم ، از فرصت استفاده کرده و به کار دلخواهم ، فکر کردن ، میرسم . هرچند من خواب ریحان را نمیبینم ولی بسیارند کسانی که او را دیده اند . این روزها گوشم پر شده از خاطرات و خوابها . شیرین است شنیدن حرفها . و شیرینتر ، ثبت کردن آنهاست . مقدمات ابتدایی برای تاسیس بنیادی به یاد ریحانه فراهم شده . تا اینجا برایم سخت نبود . امیدوارم تا پایانش همینطور بماند . ناگفته نماند که پوست منهم کلفت شده و از موانع پیش رو نمیترسم . برای هر بهانه ای که ایجاد مانع کند راهی پیدا میکنم . راهی که بدون کمک و همفکری دوستان و حامیان ریحانه غیر قابل دسترسی است …. ریحانه ، این دختر جوان ، چقدر دوست و رفیق و یار داشته در زندگی کوتاهش . چقدر خاطره ساخته برای اطرافیانش . چقدر از پتانسیل های زندگیش استفاده کرده . چقدر زندگی کرده . چقدر زیبایی را تجلیل کرده . چقدر زشتی ها را با چشم زیبا دیده و نتیجه زیبا گرفته . چقدر اشک بدرقه ی راهش شده . چقدر کار کرده . خوش به حالش . گاهی غبطه میخورم به او که در دل بزرگش چه چیزهایی داشته و به چه رشدی رسیده . گمان نمیکنم اگر در خانه ی من میماند ، به جز مسیر روزمره گی زندگی چیزی بیشتر میافت . تقدیر برایش هفت سال پر باری را بافت . او هم خوب دید و آویزه ی گوش کرد.
چند روز است که با سیل نوشته ها و تذکراتی که او به اطرافیانش داده روبرو شده ام . سرنوشت دختران زیادی با حضور او تغییر کرده . حق دارند زنان زندان شهرری که هنوز باور نکرده اند ریحان از دنیا رفته . آنان برای خود افسانه ای ساخته اند : ریحانه آزاد شده ولی هیچکس خبر نداره کجا زندگی میکنه . این را یک زن زندانی برایم گفت . چشمهایم از تعجب بیرون زد . حتی او را در حیاط زندان دیده اند . زنی که میخواسته خودکشی کند او را دیده و با هم حرف زده اند و منصرف شده از خوردن پنجاه قرص که چند هفته در پی جمع آوریش بوده . برایش گفتم که من صورتش را دیدم که در کفن پیچیده شده بود . دیدم که در دل خاک پنهان شد . اما باور نکرد . من ماندم و خیال و وهمی که کاش حقیقت داشت . کاش هنوز زنده بود و زندگی میکرد.
‫#‏ریحانه‬ ‫#‏اعدام‬ ‫#‏مبارزه‬ ‫#‏اعتراض‬ ‫#‏زندان‬ ‫#‏بگونه