«روز آدم برفی… روز بابایی… روز من… روز دلتنگی»

بابا محسنم؛ منم امیرطاها، پسر شیطون و کوچولوت، که تو رو همیشه از پشت شیشه میدید، یه شیشه که منو از بغلِ تو، دور نگه داشت.
بابایِ قشنگم هنوز هم دلم برات تنگ میشه مثل همیشه.
بابا محسنم، پارسال همین وقتا برفِ زمستون رو بهونه کردی و دلتنگیهاتو، تو دلِ برفا ریختی، باهاش یه آدم برفی خوشگل ساختی برام.
آدم برفیتو خیلی دوست دارم بابایی. دوست همیشگی منه، یه دوستی که از تو برام میگه، آخه تو ساخته بودیش، دستای مهربونتو به جای من رو سرش کشیده بودی، دست یخیشو گرفته بودی، مرتبش کرده بودی….
انگار که داشتی، منو ناز میکردی، آدم برفیت بزرگ بود، از منم قدش بلندتر بود، شایدم داشتی منو تو چند سال بعدم میدیدی باباجونم… وقتی که مَرد شدم… شاید…
بابایی دلم برات یه ذره شده، با عکسات حرف میزنم، عکسی که توش تو هستی و آدم برفی و…
اونطرف آدم برفی خالیه، بابایی حتما جای منه، مگه نه؟؟؟!!!
قرار بود تو باشی و آدم برفی و من…
بابایی گفته بودی ایشالا سال بعد زمستون پیشمی!
حاضر شده بودم که بیای تا آدم برفی امسال رو با هم بسازیم، بابایی نتونستی بیای؟! دلواپسم نباشیا!! میبینی خدا چقد حواسش بهم هست…
نذاشت برفم بیاد، نخواست فکر کنم بابا محسنم سر قولش نموند…
نذاشت برف رو ببینم و به مامان بگم: مامان برف که هست، پس چرا بابا نیست؟!
بابا محسنم قرار بود وقتی اومدی برام خونه درختی هم بسازی… من و تو باهم بریم توش بشینیم، تو واسم حرف بزنی، باهام بازی کنی…
بابایی!!! هر وقت به مامان میگم بابا کو؟! مامان میگه بابا پروانه شده پرواز کرده…..
بابایی منم میتونم پروانه بشم؟؟؟
می خوام پیشت باشم بابا…
پروانه ها زمستونا نمیتونن بیان بیرون، نه؟!
سرما خیلی اذیتشون میکنه؟!
واسه همینه الان پیشم نیستی، بهار بر میگردی بابا محسنم، مگه نه؟؟؟!!!
میخوام شمردن روزا رو یاد بگیرم از مامان، روزا رو بشمرم شاید زودتر تموم بشن، بهار بیاد، گلها باز بشن تو هم بیای.
دل امیر طاهات برات تنگ شده…
بابا محسنم تا بهار منتظرت می مونم، از خدا میخوام اگه تو رو پروانه کرده، منم خوشگلترین و خوشبوترین گل دنیا بکنه، تا بابا محسنم بیاد پیشم بشینه… اونطوری دیگه شیشه هم نیست بینمون بابایی، میتونی بغلم کنی… میتونم بغلت کنم…
بابا محسنم، از همه می شنوم که تو، مَرد روزایِ سخت و سرد زمستونی، یعنی چی؟؟؟
بابایی عکس آدم برفی و خودت، برام واسه همیشه می مونین…
بابا محسنم تا بهار منتظرتم…
تو میای بازم…

امیرطاها امیراصلانی
۱۶ بهمن ۹۳
روزِ آدم برفی