اواسط مهر نود بود که از در وارد شد. بی توجه به اطراف سلامی نثار اهل اتاق کرد و دنبال جایی برای نشستن گشت در آن لحظات، یکی بود مثل تمام کسانی که پیش از او آمده بودند. مبهوت از ورود به پرده ای جدید که این بار نمایشنامه را باید خودش می نوشت و در لحظه اجرا می کرد. شاید جمله ی معروف «زندان که خوش آمد گفتن ندارد، اما به هر حال خوش آمدی» از اضطرابش چیزی کم نکرد. البته این چیزی بود که به نظر من می آمد. بعدها که بیشتر با او آشنا شدم فهمیدم که فابریکش اینطور بوده. درست مثل حاج ممد که فابریکش خشن بود اما قلبش مهربان. او هم فابریکش مضطرب بود و مصاحبتش آرامش بخش.
روی یکی از تختهای خالی طبقه ی سوم جا گرفت. سیگار بهانه خوبی بود برای هم صحبت شدن. شبها کنارِ درِ قفل شده ی هواخوری بهترین نقطه بود برای تبادل اطلاعات و دود کردن سیگار. همین که در مورد هر جمله که می گفت فکر می کرد، از درصد قابل توجهی از فرزندان آدم متمایزش می کرد. آرام آرام شد رفیق و با دل ما آن کرد که می بایست. یادش بخیر! بعد از اعلام خاموشی، در آرامش صورتی رنگ زاغه، با بیل به جان تاریخ می افتاد و او بود که دانسته های ناچیز مرا با بهترین جمع بندی ها و تحلیل ها معنی دار می کرد.
مجید از کسانی بود که وجودش نه تنها زندان را قابل تحمل، که لذت بخش می کرد. به خودش هم گفته بودم که ای کاش زودتر می گرفتندش و من چیزی بیشتر از چهار ماه فرصت همنشینی با او را می داشتم، اگرچه چهل ماه است که در زندگی ام حضور دارد. خوشا در کنار او بودن حتی اگر زندانش بنامند. در این لحظات که لحظه به لحظه خاطراتم را با مجید ورق می زنم اشتیاقی مرا با خود به آینده ای نه چندان دور می برد. دیگر لازم نیست مجید را آزاد کنند! خودش همین روزها می آید.