#بگونه: احمد باب: در زندان اگر بخواهی دوام بیاوری باید برای خودت یک فلسفه درست کنی. روحیه، شجاعت، مقاومت، ایمان به آن اهداف و آرمانهایی که داری، ایمان به آزادی، ایمان به اینکه اینها جنایتکارهستند و باید بروند.
من مخالف مبارزه مسلحانه بودم و فعالیتهای مدنی داشتم.
من احمد باب متولد سال ۱۳۵۰ در مریوان هستم. یک سال در دانشسرای تربیت معلم بودم اما در یک شرکت نقشه برداری کار میکردم. ما ١٠ خواهر و برادر هستیم.
یکی از برادرانم سه سال زندان بود. پدر من در بازار مغازه دارد. او در رژیم سابق در سالهای ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ زندانی شد. نظر پدرم به کومله نزدیکتر بود. در خانواده ما دو نفر در کومله بودند. از جمله عموی من که در درگیری با ماموران جمهوری اسلامی کشته شد. پدرم در جمهوری اسلامی تقریباً یازده بار دستگیر شد.
من مخالف مبارزه مسلحانه بودم و فعالیتهای مدنی داشتم.
من چهار بار توسط نیروهای جمهوری اسلامی دستگیر شدم. سالهای ۱۳۸۱ ، ۱۳۸۴ ،۱۳۸۶ و آخرین دستگیری در تاریخ ۵ شهریور ۱۳۸۸ بود.
تغییر نام میدان هاشمی رفسنجانی به میدان نوروز
در شهر مریوان فعالیت میکردم. اولین حرکت مردمی که انجام شد، تغییر نام میدان هاشمی رفسنجانی بود. ما توانستیم به کمک رئیس شورای شهر مریوان اسم میدان را به نوروز تغییر دهیم که باعث ناراحتی مسئولان جمهوری اسلامی شد.
اواخر زمستان ۱۳۸۱ ساعت ۵ صبح ماموران مرا دستگیر کردند. ۲۹ روز در انفرادی اداره اطلاعات که مشهور به سلولهای مریوان است بودم و ۴۰ روز در زندان مرکزی.
از کجا تغذیه میشوید؟ کی به شما پول و سازمان میدهد؟ مسائلی که به گروهک ها یا به کشورهای امریکا و انگلیس نسبت میدادند و در یک کلام دنبال ریشه های اصلی این انجمن ها وفعالیتهای مدنی بودند. شکنجه با چشمبند، سیلی و توهین همراه بود. صبح زود در حیاط دستها را به میله میبستند و با پای برهنه در سرمای ۵ یا ۶ درجه زیر صفر نگه میداشتند.
پس از چند روز حبس در اداره اطلاعات مرا تفهیم اتهام کردند و در نهایت بجرم آنتن ماهواره ای با چهل هزار تومان جریمه نقدی و ضمانت آزاد شدم.
اعتراضات عمومی به خشونت دولتی در سال ۱۳۸۴
شوانه قادری، کارگر ساختمان و فعال سیاسی کردستان برای تحریم انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۴ فعالیت می کرد. در ۱۸ تیر ۱۳۸۴ به دست نیروی انتظامی کشته شد. یک اعتصاب سراسری شکل گرفت و ما هم مردم را برای شرکت در اعتصاب تشویق کردیم. یک روز با تلفن به اداره اطلاعات احضار و بازداشت شدم. یازده روز در انفرادی اداره اطلاعات بودم.
در مورد کشته شدن شوانه قادری میگفتند که «ما نبودیم، سناریوی ضد انقلاب است، توطئه برای شروع اعتراض، راهپیمایی و اغتشاش است، جمهوری اسلامی قانون دارد.»
بازداشت سوم و تشدید شکنجه به جرم » اقدامات سیاسی نرم»
در سال ۱۳۸۶ در مریوان هر روز دستگیری بود. من ساعت ۶ صبح ۲۳ بهمن ۱۳۸۶ در خانه بازداشت شدم. در بازجویی می گفتند که با گروهکهای ضد انقلاب و کسانی که در خارج هستند همکاری میکنید. شکنجههای سال ۸۶ به نسبت سال ۸۴ شدیدتر بود… روی تخت میخواباندند، دست و پا را به تخت میبستند و با کابل برق به کف پا میزدند یا از پا آویزانمیکردند، دستها را با دستبند میبستند و آنقدر همانطور نگه می داشتند که احساس میکردی چشمهایت دارد بیرون میآید تا اینکه بعد از نیم ساعت تا یکساعت بیهوش می شدی. وقتی میآوردند پایین، میگفتند چهار دست و پا راه برو و صدای الاغ در بیار. من یک بار سی یا سی و دو ضربه شلاق خوردم. پای برهنه با کابل برق، درد زیاد داشت و پاها سیاه میشد. بعضی شب ها که خواب بودم ساعت ۲ صبح، ۴ صبح با مشت به در میزدند و میگفتند بیا بیرون و می بردند به اتاق بازجویی. دو سه نفر می آمدند یکی میگفت بکشید، یکی میگفت نکشید و به این شکل جنگ اعصاب ایجاد میکردند.
در تمام این مدت از حق داشتن وکیل محروم بودم. در مورد تفهیم اتهام، یک روز یک نفر آمد در سلول و گفت من نماینده دادگاه هستم و اثر انگشت میخواست. در حالی که چشمهای من بسته بود، انگشت مرا توی استامپ گذاشت و بعد روی کاغذی که نمیدانم روی آن چی نوشته شده بود.
در دادگاه به من گفتند که اتهاماتم «جاسوسی، همکاری با احزاب سیاسی کردستان، تشکل برای ایجاد ناامنی برای نظام جمهوری اسلامی، اقدامات سیاسی نرم برای از میان برداشتن جمهوری اسلامی، اخلال در نظم عمومی، تشکل و فراخواندن به اعتراض» است.
بالاخره مرا به دادگاه بردند و با ۵۰ میلیون تومان وثیقه آزاد کردند.
اوّلین محاکمه و تبرئه
من در دادگاه تبرئه شدم. درباره مدتی که بیگناه در زندان بودم میگفتند «ما تو را آوردیم اینجا اگر گناهکار باشی از گناه هایت کم شده اگر گناه کار نباشی این برایت ثواب دارد، باید تو این را به دانشگاه تبدیل کنی، اینجا درس یاد گرفتی، باید زیادتربه نظام وفادار باشی، ما تو را گرفتیم که وارد منجلاب ضد انقلاب نشوی، اگر نمیگرفتیم وتذکر نمیدادیم شاید به راه بدی میرفتی، این یک موهبت الهی است».
دستگیری چهارم در رابطه با انتخابات سال ۱۳۸۸
در انتخابات ۱۳۸۸ ما جلساتی داشتیم در مورد اینکه مثلا چه باید بکنیم، به چه کسی رای بدهیم. من معتقد بودم که جمهوری اسلامی زیر نظر ولایت فقیه قابل تغییر نیست و باید با بالا بردن آگاهی سیاسی مردم با جمهوری اسلامی مبارزه کرد.
روز ۵ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۸ شب تازه از سر کار آمده بودم و با ۲ نفر از دوستانم چای درست کرده بودیم که زنگ در را زدند و من توانستم یکی از آنها را ببینم که پاسدار بود. ترسیدم و سیم کارت تلفنم را انداختم در فاضلاب تا شماره تلفن مردم بیگناه به دست آنها نیفتد. ماموران با اسلحه از دیوار حیاط بالا آمدند، بعضی ها نقاب داشتند وفقط چشم هاشان دیده میشد، بعضی هم با لباس شخصی آمده بودند. من کمی در را باز کردم و آنها با مشت زدند و داخل خانه شدند. تمام اطراف خانه محاصره بود. من و دوستانم دستگیر شدیم و مرا چشم بسته سوار اتوموبیل کردند و به اداره اطلاعات مریوان بردند.
دندان هایم را کشیدند
این بار ۱۹۵ روز در زندان بودم. همان شب دستگیری تا صبح بازجویی و شکنجه شدم. در بازجویی میگفتند «باید با ما همکاری کنی. آنهایی را که در مریوان با کومله همکاری میکنند معرفی کنی. شما با آن احزاب همکاری میکنید». من گفتم » من فعال مدنی هستم و با انجمن های زنان، ترک مواد مخدر، انجمن ادبی کار میکنم و هیچ ربطی به آن احزاب ندارم». آن شب سه تا از دندانهای جلوی مرا کشیدند. با انبردست لق میکردند و بعد میکشیدند. موقع کشیدن دندان سوم بیهوش شدم. وقتی در سلول به هوش آمدم خون تمام بدنم را گرفته بود، لثهها و دستهایم باد کرده بود، هیچ چیز نمیتوانستم بخورم یا بنوشم. برایم پرونده باز کردند و با همان لباس خونی مرا به دادگاه انقلاب بردند. قاضی نپرسید تو چه کاره هستی؟ چرا لباس هایت خونی و چشمانت کبود است؟ فقط اسمم را پرسید و گفت ۲ تا اثر انگشت اینجا بگذار.
دنده هایم را شکستند و گفتند به تو تجاوز خواهیم کرد.
دوباره به انفرادی اطلاعات برده شدم و شکنجه روزانه شروع شد. یک روز دندههایم را شکستند، چشمهایم بسته بود و با مشت و لگد سرم را به دیوار می زدند و خون میآمد. روز بیست و هفتم بعد از دستگیری مرا بردند بیرون. چشم هایم بسته بود و حدود ۲۴ ساعت سرپا نگهم داشتند. بعد بازجو آمد و گفت یک چشم بندت را ببر بالا. یک اسلحه نشانم داد و گفت دوست داری انگشت دستت را قطع کنم یا پایت را؟ بعد یک نفر را آوردند و گفتند این سرباز ۴۰ روز مرخصی نرفته و اگر همکاری نکنی میگوییم به تو تجاوز کند، همان کاری که در کهریزک کردیم، اینجا هم میکنیم.
یک بار گفتند تو را میبریم سر خیابان از پشت شلیک میکنیم و میگوییم میخواستی فرار کنی. بار دیگر یک نقشه دست نویس آوردند که تمام مراکز نظامی و امنیتی این شهرنقشه برداری شده بود. به من میگفتند این کار توست، این را برای آمریکا و سرویس های جاسوسی تنظیم کردهای و با آنها همکاری میکنی.
۳۳ روز در گرمای تابستان شکنجه شدم و عرق کردم اما غذا که میآوردند به من آب نمیدادند. سه بار در۲۴ ساعت میبردند دستشویی و میتوانستم آنجا آب بخورم. حمام هم نرفته بودم.
روز سی و چهارم مرا برای تحویل به اداره اطلاعات سنندج بردند. آنها گفتند این شخص بیماری پوستی دارد و ما تحویل نمیگیریم، معالجهاش کنید و بعد بیاوریدش. مرا به قرنطینه زندان مرکزی منتقل کردند، در آنجا برای معالجه من یک دکتر آمد و پماد تجویز کرد. پس از ۳۷ روز توانستم حمام بگیرم. ۱۵ روز بعد دوباره مرا به اداره اطلاعات سنندج بردند و در سلول انفرادی حبس شدم.
اعدام ساختگی در زندان سنندج
در سنندج میگفتند باید اعترافات تلویزیونی بکنی و بگویی جاسوس بوده ای و با احزاب همکاری کردهای. بعد تهدید جنسی میکردند. میخواستند اعتبار خانوادگی و سیاسی مرا از بین ببرند. در ۸ مرحله سیصد و بیست ضربه شلاق به کف پای من زدند. من بیهوش میشدم.
پس از هر جلسه که ضربات شلاق به اتمام میرسید روی کف پای من آب سرد میریختند و مرا از راهرو به سمت سلول راه میبردند. یک بار به فردی که همراهی میکرد، گفتم: چرا این کار را میکنید؟ گفت «به خاطر اینکه پاهای شما زیاد کبود نشود و دچار سکته مغزی نشوید، ما به شما رحم نمیکنیم و به خاطر خودمان است.
نوبت اول شلاق را تا ضربه بیست و هفتم بهوش بودم و بعد بیهوش شدم. آخرین جلسه ای که شلاق زدند یکی آمد و گفت «احمد این برگه را امضاء بزن، من نماینده دادگاه هستم، به شما سیصد و بیست ضربه شلاق زدم ولی شما هنوز اعتراف نکردی». در واقع این شلاق ها برای اعتراف گیری بود و میگفتند از دادگاه حکم آمده است.
آویزان کردن و خاموش کردن سیگار روی بدن هم از دیگر شکنجهها بود. ۱۰ روز یک بار چشمها را باز میکردند و میبردند هواخوری. احساس میکردم از آنجا بیرون نخواهم رفت. نمیخواستم این طوری بمیرم. در زندان اگر بخواهی دوام بیاوری باید برای خودت یک فلسفه درست کنی. روحیه، شجاعت، مقاومت، ایمان به آن اهداف و آرمانهایی که داری، ایمان به آزادی، ایمان به اینکه اینها جنایتکارهستند و باید بروند.
۴ ماه و بیست روز در سلول بودم. وقتی وکیل میخواستم میگفتند ما خودمان قاضی و دادگاه هستیم، تو اسم وزارت اطلاعات را نشنیده ای؟ تا زمانی که بخواهیم اینجا خواهی بود یا باید همکاری کنی.
یک روز گفتند که امروز اعدام میشوی. مرا بردند طبقه پایین و یک کاغذ دادند که وصیتنامه بود. من برای پدرم نوشتم که میدانم برای شما دردسر درست کردهام و از او خواستم مراقب بچه ها باشد. وقتی وصیتنامه را دادم، بازجو گفت چرا از ما نخواستهای که ترا ببخشیم؟ گفتم من کاری نکردهام که تقاضای بخشش کنم. بعد گفت قبل از اعدام چه وصیتی داری؟ گفتم می خواهم موهای سرم را بتراشید و خودم را هم اصلاح کنم. مرا به حمام بردند.
بعد از ظهر مرا به اتاق اعدام بردند. گفتند پایت را روی صندلی بگذار و دستهایت را بلند کن. طناب را روی گردنم گذاشتند و دستهایم را از پشت بستند. گفتند حالا فرصت داری که با ما همکاری کنی. روی چوبه دار بازجویی میکردند. مرگ شوخی نیست و من مجبور به انتخاب بودم و انتخابم را کرده بودم. تمام بدنم عرق کرده بود و پاهایم بی حس شده بود. گفتم میخواهم بچهام را ببینم. گفتند اگر با ما همکاری کنی فردا خواهی دید. گفتم من بیگناه هستم و همکاری نمیکنم. یک نفر در را باز کرد و گفت احمد باب پسر خوبی است، اعدامش نکنید.
بازگشت به زندان مریوان
روز ملاقات زنم را که نه ماهه حامله بود بازداشت کردند. گفتند زن و بچهات را بازداشت کردیم و تا اعتراف نکنی اینجا می مانند و فرزندت در زندان متولد خواهد شد. شکنجه روانی من صد برابر شد. گفتم میل خودتان است. زنم را آزاد کرده بودند. بعد از ۵ ماه و ۵ روز گفتند تو دیگر اینجا به درد نمیخوری، به تهران میبریمت.
وقتی خودم را در آئینه ماشین دیدم از خودم ترسیدم، وضعم خیلی خراب بود. ۳۳ کیلو وزن کم کرده بودم. مرا به اداره اطلاعات مریوان بردند و پس از هفت روز به زندان مرکزی مریوان تحویل دادند. در نهایت پس از ۱۹۵ روز به وکیل دسترسی پیدا کردم.
محاکمۀ بیست دقیقه ای در دادگاه انقلاب مریوان
در دادگاه گفتم من شکنجه شدهام، دندانهایم را کشیدهاند، دندههایم شکسته، به من توهین شده، ۳۲۰ ضربه شلاق خوردم، دو تا سوراخ کف پایم هست و نمی توانم راه بروم. قاضی گفت ما کاغذ فرستادیم و تو انگشت زدی. محاکمه ۲۰ دقیقه طول کشید و به زندان برگردانده شدم. ۴۰ روز هم در زندان مرکزی بودم.
تازه آزاد شده بودم که فرزاد کمانگر را اعدام کردند. آقای خلیل بهرامیان وکیل او هم بود. فکر کردم دوباره مرا دستگیر و اعدام میکنند. وکیلم آقای بهرامیان گفت اداره اطلاعات شاکی است و اتهامات من خیلی سنگین است و ممکن است به محاربه متهم شوم. بعد از ۱۹۵ روز بازجویی پرونده آنقدر قطور بود که منشی دادگاه به من گفته بود برای حمل آن فرقانی بیاور.
از کشور خارج شدم و خودم را به سازمان ملل معرفی کرده و مدتی بعد به آلمان رفتم.
در تاریخ ۱۱ شهریور ۱۳۸۹ حکم نهایی۱۴ سال زندان از طرف دادگاه انقلاب به وکیل من ابلاغ شد.
#اعدام_مصنوعی #تهران #حامله #اعتراف #ایران #مریوان #سازمان_ملل #آلمان
کشیدن دندانهای زندانی کرد، اعدام مصنوعی و تهدید به تجاوز برای «اعتراف»

